6.08.2006

بالاخره!

با درجه عالی و نمره 19 به اخذ درجه کارشناسی ارشد نائل آمدم!!!
هر وقت فرصت کردم نیم ساعتی روی صندلی بنشینم، براتون مفصل می نویسم. راستی اساتید بهم گفتن که پایان نامه ام قابلیت کتاب شدن و چاپ کردن داره، می خوام جدی برم دنبالش...
کلی کار دارم. و کلی چیز دلم می خواد اینجا بنویسم
تا زود

6.02.2006

آره یا نه؟

دلش می خواد بیاد...
می دونم...
من هم، خیلی...
اما هیچکدوم نمی خواهیم فضای بدی ایجاد بشه ، یا دلخوری...
دلم می سوزه... احساس می کنم توی سن من اینا نباید اصلا فکرو مشغول کنه!
از دست خودم... از دست بعضی آدم ها حرصی ام:(

5.31.2006

از همه چی!

1- تموم تموم.... پایان نامه را دادم برای تکثیر، البته بعد از 3 روز علاف قیر و قیف شدن! امروز دیگه نزدیک بود بزنم زیر گریه توی دانشگاه... تازه هیچ مشکل خاصی هم نداشته ام خدایی اش.. کارم به موقع و کامل انجام شده بود و هیچ مساله ای وجود نداشت! نمی دونم شاید هم اعصابم از جای دیگه ای خراب بود، این بیخوابی های چند شبه ، کهیر... مهمون ناخونده!
2- یه دوستی الکی از دستم دلخور شد! :( خیلی دوستش دارم، خیلی بیخودی دلخور شده... بهش گفتم ما چند ساله همو می شناسیم من فکر نمی کردم از این موضوع به این سادگی دلخور بشی یا برداشت بدی از من بکنی... فردا هم بهش زنگ می زنم، نمی خوام دلخوری بمونه توی دلش، دوست ارزشمندیه...
3- آقا... داداشم حسابی قشنگ می نویسه... تا حالا نمی دونستم، وبلاگشو دوست دارم
4- بعد از ماهها می خوام برم خونه مامان بزرگ... هفته پیش بهم گفت : مادر توت ها داره می رسه... نمی خوای بیای؟
تمام این مدت هر بار که دیده امش گفته که دلش برام تنگ می شه و خیلی وقته که نرفتم پیششون، هر بار هم (به خصوص این اواخر که می دید خیلی کار دارم) تکرار می کنه که: ولی مادر موفقیت تو مهم تره... می دونم درس داری ، انشاالله موفق باشی...
دلم برای خونه تون تنگ شده مامانجون... فردا یا پس فردا میام توت بخورم:)
5- یه دوستی(همون قبلیه) گفت که دانشگاه تهران اومدن فک و فامیل به جلسه دفاع فوق لیسانس رو ممنوع کرده!
ولی من دلم می خواد به دوستام بگم.. بهش گفتم که گاهی احساس می کنم اینهمه زحمت کشیده ام، لا اقل بگذار چهار نفر حرفامو بشنون...
6-امیدوارم اینقدر دلخور نباشه که نیاد دفاعیه ام:(
7- بیشتر می نویسم این روزها... کلی تصمیم باید بگیرم و کلی کار جدید دارم که نمی خوام شور انجام دادنشون رو از دست بدم... همه اش فکر کردم که بعد از پایان نامه این کارها را می کنم و حالا نمی خوام مشمول مرور زمان بشن!
دیگه داره خوابم می بره... امشب یک خواب راحت می رم!
شب به خیر

5.24.2006

...

زن یک قاشق خامه گذاشت روی نانش و گذاشت توی دهان. از پنجره به بیرون نگاه کرد و فکر کرد که مرد دیروز به "او" چه گفته است... فکر کرد آیا 6 ماه پیش هم که به زن گفته بود که چند روزی خیلی کار دارد و نمی تواند او را ببیند، آیا پیش او رفته بود... فکر کرد آن شب، یک ماه پیش که دیر وقت شب داشتند صحبت می کردند و موبایل مرد زنگ زد، باز هم او بود... فکر کرد چند هفته پیش که مرد رفته بود شهرستان مسافرت، آیا او هم رفته بود... فکر کرد و فکر کرد... به خودش که آمد دید نصف ظرف خامه را با یک نان تافتون خورده است.
ظهر اما سر میز نهار که نشست، از دیدن تکه های بزرگ مرغ توی سس قرمز رنگ، حالش به هم خورد و دوید طرف دستشویی. شده بود عین زن های حامله؛ زن داشت نفرت می زایید.

5.21.2006

کنکور کارشناسی ارشد

این متن رو خوندم(پست سوالات سینمایی برای تیزهوشان(:www.anger.blogfa.com و منو یاد سوالای کنکور فوق لیسانس انداخت...
یادمه که سر جلسه شاخ در آورده بودم... واقعا نمی دونم طراحان سوال با چه فکر ی این سوالارو داده بودن:
در آخر کدام فیلم به جای پایان، نوشته شده ، مثلا،" تمام"!!!
رم شهر بی دفاع/ پرندگان /داستان عامه پسند/ از نفس افتاده
این سخن کدام یک از این فیلمسازان است؟" من سینما را دوست دارم!
هیچکاک/ گودار/ جارموش/ پازولینی
(یعنی دقیقا یادمه که چند نقل قول از آدم ها آورده بود که هیچ ربطی به ایدئولوژی اونها یا گرایشات فیلمسازیشون نداشت، اصلا فرقی نمی کرد که تو سبک طرف رو بشناسی، مهم این بود که دقیقا اون کتابی رو که آقای عادل، یا چه می دونم، شهبا، یا بنی اردلان از توش سوال در آوردن، خونده باشی و عین اون نقل قول رو بدونی...
یک چیزی شبیه نقطه چین های دوران راهنمایی.. یادتونه؟ می شد توی جای خالی کلمات دیگه هم گذاشت، ولی اونی نمره می گرفت که عین کلمه و جمله کتاب رو تشخیص داده باشه!
بعد توی اکثر گزینه ها هم اسم گودار که حتما بود یا توی سوالات نظری، بازن...
خلاصه خیلی به نظرم مسخره اومد! نمی دونم اون سال اینطوری بود یا ...
خوشبختانه(خداییش نمی دونم چطور) دیگه مجبور نشدم کنکور بدم!

یک دوستی دارم که یکی از ایده هاش، درست کردن یک مرکز آموزشی هنر درست و حسابیه. یعنی به قول خودش با سیستم اصولی و درست! واقعا توی یک همچین سیستم مساله داری ،ممکنه؟
احساس می کنم تازگی ها خیلی بد بین شده ام... هر کی بهم می گه که بهش پیشنهاد کاری شده، یا نمی دونم گفتن طرح بده و ... خیلی جلوی خودمو می گیرم که نگم " حالا خیلی هم مطمئن نباش" اینقدر از این جور سر کار گذاشتنها دیده ام که...
ولی خوب اغلب سعی می کنم هیچی نگم... چون به هر حال همیشه آدم میگه شاید این دفعه ...(حتی خودم هم همین کارو می کنم هنوز) بعدشم خوب فکر می کنم اگه قرار باشه آدم همه اش بد بینی کنه که نمی تونه کار کنه، بالاخره باید همین فضاها رو تجربه کرد تا بشه
راه خودتو باز کنی...
- آقا این کش دادن پایان نامه هم کلی دردسر داره ها! از عصری هرکی منو می بینه یا باهام حرف میزنه، از من شام و شیرینی می خواد! ببینم خودتون تا حالا پایان نامه ندادید ببینید آدم بعد از 6 ماه بیکاری(تازه روم نمیشه وگرنه یک ساله!) به لحاظ مالی شرایط شیرینی دادن نداره!!!!
تازه اش هم هنوز که تحویل نداده ام که، لا اقل صبر کنید دفاع کنم، نمره بگیرم، بعد!

تموم شد!

)
(
)
)
)
تموم شد... فصل آخر رو می گم... حالا دیگه فقط مونده اصلاحات و نوشتن مقدمه و نتیجه گیری. البته قاعدتا مقدمه رو باید اول نوشت ولی من ترجیح دادم آخر بنویسم!
راستش این خورده کاری های آخر خودش کلی کاره ولی خوب بالاخره بار اصلی کار تموم شده. یک هفته هم برای این اصلاحات وقت دارم و هفته آینده کارمو تحویل می دم... امیدوارم بعدش نوشته های بهتر و جدی تری بنویسم!

5.16.2006

خواهر بد؟

من الان یه خواهر بدم:(1-
شما فکر میکنید که خیلی بده آدم آدرس وبلاگشو به برادرش نده؟؟؟
از دستم دلخور شده:( حالم بد شد که خودم هنوز درگیر زندگی پنهانی هستم:(
2- گاهی هیچی به اندازه پوشیدن یک شلوار لینن گشاد با کفش صندل حال نمی ده...
عین وقتی که زیر روپوشت یک تاپ نو خوشگل پوشیده باشی و تمام روز، با اینکه هیچکی هیچی نمی بینه، هر بار که یادش بیفتی ، دختر کوچولوی توی دلت بخنده!

5.13.2006

داره تموم می شه!

اومدم بگم فصل سه هم تموم شد... فقط مونده فصل آخر که بیشتر مطالعه موردیه....
یعنی من می خوام بیشتر بر مبنای نمونه و مثال پیش برم...
حرف دیگه ای ندارم برای گفتن... چیزی در زندگی ام آزارنده است این روزها...
خدا کمکم کند...
آخر هفته اتمام پایان نامه ام رو بهتون خبر می دم.

5.11.2006

اطلاعیه


این هم از اطلاعیه بازارچه...
همین!

5.10.2006

بازارچه غذا،موسسه مهر طه

دوستای خوب... یک بار دیگه هم راجع به موسسه ای نوشته بودم:www.mehrtaha.com
این موسسه از 40 دختر بی سرپرست و بد سرپرست به طور شبانه روزی نگهداری می کنه...
همانطور که قبلا هم گفته بودم مسوولین این موسسه غیر دولتی با مشکلات زیادی برای تامین هزینه های بچه ها و همچنین حل مسایل آنها، روبرو هستند. روز جمعه موسسه بازارچه غذایی برگزار می کنه... اگه تونستید حتما سری بزنید، هم می تونید از نزدیک با موسسه آشنا بشید و هم اینکه نهار از غذاهای خونگی خوشمزه بخورید!
راستش دلم می خواست بیشتر راجع به بچه های اینجا بنویسم، اما واقعا الان هر دقیقه ای که کاری به جز پایان نامه ام انجام می دم عذاب وجدان می گیرم... پس فعلا فقط همین، ضمنا از سایت موسسه می تونید اطلاعاتی بگیرید(هرچند که متاسفانه هنوز خیلی سایت خوبی نداریم) دیگه؟
پس: به بازارچه غذای مووسه مهر طه سر بزنید و بچه ها و مسوولین موسسه رو خوشحال کنید:)
.آدرس: میدان قدس(تجریش)، خیابان دربند، خیابان احمدی زمانی(خلیلی)، نبش شفیعی و قریب(روبروی مسجد)
زمان: جمعه 22 اردیبهشت 1385، از ساعت 12 ظهر
اگه تونستید به دوستانتون هم خبر بدید...ممنون

5.08.2006

چند سوال

دوستان میشه یک راهنمایی منو بکنید؟
ببینم شما این صفحه رو درست و کامل می بینید؟ من وقتی آدرسشو می زنم، سمت راست صفحه نمیاد، یعنی لینک ها و آرشیو... چیکارش باید بکنم؟
دوم هم اینکه کسی می دونه چه بلایی سر وبلاگ کوزه خانوم اومده؟
سوم هم اینکه آیا روال اینه که که کامنت ها بعد از مدتی پاک می شن؟ هیچ کامنتی توی آرشیوم نیست!
آخرش هم: انار جون، آیدا جون، جاتون خالی تمام امروز کلید کرده بودم!
خدایا اگه زودتر نجنبم نمی رسم... دیگه غروبی بی خیال شدم(از صبح با خودم سر و کله زدم) و شروع کردم به آشپزی و مهمون داری!
فردا هم جلسه پایان نامه یه دوست دیگه است( انشاالله به زودی هم مال خودم:) بنابرین فردا هم نصفش می ره! باید یه فکر اساسی بکنم !

5.04.2006

10 سال پیش

ماجرا مربوط به 10 سال پیش بود... وقتی هنوز ازدواج نکرده بودند و هنوز دوست بودند. زن همان موقع چند بار از مرد پرسیده بود ، یعنی پرسش که نمی شود گفت، همان موقع هم انگار رویش نمی شد مستقیم حرفش را بزند، اما اشاره هایی به مرد کرده بود و مرد هر بار مطمئنش کرده بودکه نه... جریان از این قرار بود که آن سالها مدتی یکی از دوستان دختر مرد(که البته همان موقع هم 7-8 سالی از مرد بزرگتر بود) به خانه او آمده بود و پیش او مانده بود. زن، که آن موقع دختر جوان 24-25 ساله ای بود، اوایلش هیچ محل نگذاشته بود، کمی بعد اما، زده بود به سرش و آرام نگرفته بود تا دوست مرد رفته بود. زن به مرد، که 25 ساله بود و 2 سالی می شد که با او دوست بود، گفته بود که به نظرش ماندن دوست دختری در خانه او هیچ معنی ندارد و او نمی تواند این رابطه را بفهمد... رویش نشده بود به دوست پسرش بگوید که شب ها گاه به سرش می زند که آنها الان دارند چه کار می کنند و آیا خوابیده اند یا نه و ... راستش هم این بود که اینقدر از عشق مرد مطمئن بود که چیزی که بیشتر ناراحتش می کرد، نه رابطه خاص جنسی بین آنها، بلکه صرف زندگی کنار همشان در طول روز بود. به زن حسودی اش می شد. 2 سال بود که با پسر دوست بود و دلش می خواست که تمام لحظه هایش را با او باشد. مرد هر بار به او گفته بود که جریان اصلا" آنطورها که او فکر می کند"، نیست و زن ، تنها دوستی است(و حتی اینکه مرا یاد خاله ام می اندازد،که در حقیقت یکی دو سال از آن زن بزرگتر بود) و چون فعلا جا ندارد پیش من مانده و ...
و حالا بعد ده سال...
امشب نمی داند میان کدام حال و احوالی، چه شد که مرد دلش خواست به او اعتراف کند... یا حتی اصلا بهش فکر نکرد و فقط بر زبان آورد... مرد ،همان موقع، با آن زن خوابیده بود...
تمام تنش مور مور شد...
10 سال تمام... دیگر یادش رفته بود... و امشب انگار یکی از همان شب های ده سال پیش بود... که دختر جوان روی تختش نشسته بود و داشت فکر می کرد به دوست پسرش که با زنی در خانه اش تنهاست امشب و تنش می لرزد...
امشب او همان دختر بود... و مرد همان پسری که به او خیانت کرده بود و انگار خیانتش را 10 سال کش داده بود.
زن احساس کرد دارد بالا می آورد، تمام شبهای بودنش با مرد از جلوی چشمش گذشت... حتی بودن با او، وقتی که هنوز ازدواج نکرده بودند... بودنش با مرد، همان روزهایی که زن مهمان خانه او بود...
معده اش جمع شد و احساس کرد چیزی توی گلویش بالا می آید...
توی دستشویی، زن روی زمین نشست... خیس از عرق ... با تنی که تمام سلول هایش می لرزید... مرد از بیرون صدایش کرد:چیزی شده؟ خوبی؟
زن جواب نداد... مرد بلند تر صدایش کرد. زن فکر کرد الان دختر کوچکش از خواب بیدار می شود و اگر گریه کند، پسرک هم از خواب می پرد...
مرد تقه ای به در زد:خوبی؟
زن خواست بگوید:نه نیستم... همانقدر که آن موقع نبودم... خوب نیستم، و دیگر هم نخواهم بود انگار...
به جایش آرام جوابی داد تا مرد خیالش راحت شود و برود...
مرد انگار خودش هم یادش نبود به او چه گفته است... اینقدر که بی اهمیت و میان حرفهایی دیگر به زبان آورده بودش... زن هم حتی وقت نکرده بود به حرف او فکر کند، تا الان که هر دو بچه را خوابانده بود و خواسته بود که برای خواب آماده شود...
از فکر اینکه باید برود و سرش را بگذارد کنار سری که 10 سال پیش به او چنین دروغی گفته بود و با مهربانی مطمئنش کرده بود و نگهش داشته بود... باز معده اش به پیچش افتاد...
مشتی آب به صورتش زد و از دستشویی بیرون آمد. چراغ آشپزخانه روشن بود. مرد داشت روی استکانی پر از نبات چای می ریخت. زن نگاهش را از او دزدید... و به اتاق برگشت. خودش را زیر پتو چماله کرد و وقتی که مرد وارد اتاق شد، چشمهایش را بست. مرد در حالیکه استکان را به هم می زد وارد اتاق شد. و کنار او ، روی تخت نشست: پاشو بخور، خوبه برات...چت شد یه دفعه؟ چیز بدی خوردی؟
زن فکر کرد: آره... چیزی خیلی بد...

5.03.2006

خورشید خانوم رفت؟!

چند روزی بود که نیومده بودم پای اینترنت...
سخت مشغول کارم... قول انجام یک کارهایی را بعد از پایان نامه داده ام که باعث میشه بیشتر و سریعتر کار کنم...
فصل 3 رو شروع کردم ولی نمی دونم تموم میشه به موقع یا نه؟! باید بشه...
امروز از دانشگاه بهم زنگ زدن که داری چی کار می کنی و مهلتت رو به اتمامه:((((
البته با مزه این بود که آقاهه گفت شما مهلتتون تا آخر خرداده... حالا نامه ای که به ما دادن تا 20 اردیبهشته!
البته همه فهمیده بودیم که منظورشون این بوده که با 45 روز اضافه، همون آخر خرداد پایان نامه بدیم...
به هر حال گفت که به آموزش سر بزنم... از این آقای آموزشمون می ترسم... خیلی بهمون گیر می ده!

راستش با یک ذوقی اومدم گفتم بعد چند روز ببینم چه خبره... رفتن خورشید خانوم پاک حالمو گرفت...
می رم سر کارم...

4.28.2006

همه چیز!

ملاحظه اینکه چه حرفی را کجا باید بزنی و کی، هیچ ربطی به سن و سال ندارد...
فکر می کنم ولی ربط به دل آدم ها دارد.

خدا رو شکر که مامان لالا زودتر بلند شده بود و مانتو پوشیده بود. بلند شدم، مانتویم را پوشیدم و خیلی مؤدبانه گفتم: ما دیگه باید بریم...
تحمل آدم هایی که یک جورایی با تو همراه نیستند، کار سختیه. کاش تحملم بیش از این بود، اما چیزی که هست، گاهی هم فکر میکنم:لزومی ندارد... دارد به نظر شما؟

یک خصوصیت جدید در خودم کشف کرده ام. به محضی که احساس می کنم خیلی به دوستی نزدیک شده ام، ازش فاصله می گیرم. احساس کردم خودم را خیلی قاطی زندگی دوست عزیزی کرده ام. بگذار کمی خودش باشد و خودش (و شوهرش البته) و دوتایی با مسایلشان کنار بیایند. امروز جلوی خودم را گرفتم که بهش زنگ نزنم، دیروز هم. می دانم که اگر نه امشب، فردا خودش زنگ می زند و سراغم را می گیرد البته!

باید یاد بگیرم که دلم زیاد هم برای آدم ها نسوزد. باور کنم که خودشان یاد می گیرند با مشکلاتشان کنار بیایند. این را راجع به داداش کوچیکه هم باید یاد بگیرم...

این شاید همان اعتمادی است که از آدم های اطرافم انتظار داشته ام همیشه. به محضی که (به خصوص بزرگترها) خواسته اند یک جورایی خودشان را خیلی قاطی مشکلاتم کنند و هی راه حل ارائه دهند، یک جورهایی حس کرده ام که دارند به من بی احترامی می کنند، و توانایی مرا دست کم می گیرند... باید به کسانی که دوستشان دارم اعتماد کنم. دوست داشتن این نیست که نگذاری هیچ تکانی بخورد مبادا زخمی شود، دوست داشتن این است که هشدار مهربانانه ای بدهی و کنارش بایستی و اگر زخمی شد یا افتاد، دستش را بگیری. دوست داشتن این است که او بداند که تو همیشه هستی، کنارش، حتی اگر یک کم دور باشی...

نمی توانم گاه نگرانی را از دلم بیرون کنم... برای تک تک دوستهایی که تیکه هایی از قصه هاشونو دفعه پیش نوشتم...

فصل 3 را شروع کرده ام. تعجب نکنید. کل مقاله ام، 4 فصل است. می دانم می شده زودتر از این تمام شود و راحت تر. حالا همه چیز فشرده تر است...
یعنی می شود پنجشنبه دیگه بیام بنویسم:فصل 3 تمام شد؟
به فصل چهار نمی خوام فکر کنم فعلا.

راستی برای شما هم بگم که این یک راه برای انجام سریع تر و درست تر مراحل یک برنامه است. در هر مرحله فقط به همان مرحله فکر کنید... وقتی به پایان یک مرحله/پله رسیدی، دید بهتری به پله بعد داری و میتوانی تصمیم بگیری که چطور حرکت کنی. اگر همان پایین بایستی و هی به آخرین پله نگاه کنی ، فقط می ترسی و شاید جرات گام برداشتن پیدا نکنی... کافی است به پله اول نگاه کنی، قدم برداری... و چیزی نمی گذرد که بالای همان نردبانی هستی که می خواستی!

بنابراین من فعلا فقط به فصل سوم فکر می کنم... فعلا که همه چیزش نسبتا خوب جور است... امیدوارم در ترکیب مطالب و نگارش نیز بتوانم خوب پیش بروم.

تا پنجشنبه...

4.26.2006

قصه های چند تا دوست

مینا ازدواج کرده. 3 سال است. یعنی سه سال است که با شوهرش زندگی می کند. مینا باردار شده است. شوهرش از اول ازدواج به او گفته که بچه نمی خواهد. مینا هم می داند که فعلا بچه نمی خواهد اما نمی داند که اگر شوهرش هیچوقت بچه نخواهد او چه باید بکند. شوهرش هم از اینکه در شرایط پیش بینی نشده ای قرار بگیرد بدش می آید و عصبانی است. مینا دلش می خواهد شوهرش عصبانی نبود و با او حرف می زد. شوهرش هم دلش می خواهد که مینا حرفهای او را گوش می داد و هی وسط حرف احساساتی نمی شد. مینا و شوهرش روزهای سختی را می گذرانند.
رویا 3 سال است که با پسری دوست است. عاشق شده اند و تا حالا هم علی رغم همه دعواها و قهر ها و آشتی هایشان به هم متعهد مانده اند. پسر عاشق رویا بود و هست . رویا این را خوب می داند. رویا هم عاشق پسر بود ، ولی نمی داند که هنوز هم هست یا نه. رویا فکر می کند که دوست پسرش با زن دیگری رابطه دارد. هر بار که به او می گوید او مطمئنش می کند. رویا می داند که پسر صادق است و خیلی رویا را دوست دارد. اما شک مثل خوره افتاده به جانش. پسر دارد از دست غرهای رویا کلافه می شود. رویا می داند که می شود آدم دو نفر را دوست داشته باشد. رویا و دوست پسرش لحظه های سختی را می گذرانند.
مهناز هیچوقت نه دوست پسر داشته و نه ازدواج کرده. مادرش همیشه غر می زندکه او دارد ترشیده می شود و بیخودی بهانه می آورد. مهناز خیلی دلش می خواهد ازدواج کند. اما نمی داند چرا. 3 ماه است که با پسری آشنا شده. مهناز فکر می کند که پسر از او خوشگل تر و خوش برخورد تر است. او فکر می کند که همه می گویند که " او از مهناز سر است". مهناز فکر می کند باید هر طور شده پسر را نگه دارد. برای او هر کاری می کند و وقتی بااوست همه اش مضطرب است. پسر همین دیروز به او گفته که در فکر ازدواج نیست و اینکه مهناز اعتماد به نفسش خیلی کم است. مهناز ناراحت شده اما وقتی فکرش را می کند می بیند که خودش هم دلش نمی خواهد ازدواج کند. مهناز دیگر از جوک ها و خوشمزگی های پسر خندهاش نمی گیرد و خیلی حوصله اش را ندارد. اما نمی داند که چرا پس اینقدر باید او را حفظ کند! مهناز نمی داند چطور باید به مادرش بگوید که می تواند اما نمی خواهد.
لادن 5 سال است که پسری را دوست دارد. پسر هم او را. خانواده لادن هیچ چنین چیزی را نمی توانند بپذیرند. پسر 5 سال پیش می گفت که آمادگی ازدواج ندارد، و امروز هم همین را می گوید. ولی لادن هنوز هم فکر می کند که روزی با او ازدواج می کند. پدر لادن چند سال پیش ورشکسته شده و این روزها اوضاع خانه خیلی به هم ریخته است. همه امید به حقوق برادر لادن دارند که هروقت هوس کند، کار می کند و حقوق معلمی لادن که زندگی یک نفر را هم نمی چرخاند. این روزها لادن فکر می کند باید زندگی همه را درست کند. زندگی معشوقش را تا شاید بالاخره آماده ازدواج شود. زندگی مادر و پدر و برادرش را ، تا شاید کمی آرام شوند و شاد. لادن می خواهد به اندازه تمام آدم هایی که می شناسد کار کند.
سهیلا با پسری قرار ازدواج گذاشته.پسر سالهاست که دوستش دارد، و خانواده اش هم حسابی احترام سهیلا را دارند. اما خانواده سهیلا چیزی از این جریان نمی دانند. سهیلا پدر بیماری دارد که مانع ازدواج هر 4 دخترش می شود. سهیلا قرار است این هفته به ترکیه برود تا رسما عقد کند. و بعد هم هر دو برای زندگی به کشور دیگری می روند. ماههاست که سهیلا با قصه های مختلف خانواده اش را برای این سفرها آماده می کند. این روزها اما او نمی داند چطور از مادرش خداحافظی کند و سه خواهرش را در این موقعیت تنها بگذارد. او دلش تنها به آرامشی خوش است که بعد از 30 سال در کنار آدم مهربانی که دوستش دارد ، به دست خواهد آورد.

نمی دونم چرا دلم خواست این قصه ها رو براتون بگم. شاید نقطه جالبش برای خودم همراهی این آدم ها با یکدیگر بود. هر کدام، میانه تمام سختی هایشان ، دل دیگری را گرم می کند و سعی می کند او را کمک کند.
همه این آدم ها را دوست دارم... کاش روزی قصه قشنگتری از زندگی شان بگویم.

4.19.2006

روضه خونی!

به یاد آوردن اتفاقات نا خوشآیند گذشته، وقتی کلی کار دارید...
فکر می کنید چه باید کرد؟ باید یک جوری فرستادشون پس ذهن و چسبید به کار... باید ذهن رو درگیر کار تازه کرد.
اینا رو می دونم... اما بعضی وقتا هم بد جور دلت می خواد که کارتو ول کنی و بشینی به اون موقعیت خاص و مشکلاتت فکر کنی و گریه کنی!
به این کار می گم روضه خوندن!
دلم روضه می خواد...
سعی می کنم روضه نخونم... به خودم می گم که دیگه گذشته و رو آوردن خاطرات تلخ هیچ سودی نداره...
از طرفی ولی خوشحالم... می بینم که من ماهها و سالها جنگیده ام تا بگم که اون قاعده سنتی که مرد باید لا اقل 5-6 سال از زن بزرگتر باشه، می تونه قاعده مطلق نباشه... می شه راجع بهش فکر کرد اصلا... می شه... نشد ولی...
و حالا (هنوز چند سالی بیش نگذشته ) هر دو برادر درگیر همچین رابطه ای شده اند. و حالا برام واکنش پدرم جالبه... هنوز هم مخالفه... ولی می خوام بگم که اون موقع من یکی بودم ، تنها... صدام به هیچ جا نرسید... حالا ...
دست خودم نیست... وقتی صحبت راجع به اونهاست.و می بینم که همون موضوعات عنوان می شن، جور دیگه ای این بار... ( به خدا می خوام راحت باشم ولی نمی دونم چرا) بغض گلومو می گیره... و دلم بدجور هوس روضه می کنه!
سعی می کنم روش اول رو اجرا کنم، اما اگه نشد، جای همه تون خالی، می شینم و یه روضه مفصل جای همه تون می خونم...(آی حال می ده بعضی وقتا)
فعلا تا بعد...

راستی... یک چیزی به کله ام زد الان. شاید شما هم دیده باشید که آدم هایی که می خوان راجع به همین موضوع سن استدلال کنن، می گن که " در سن پایین معلوم نمی شه، ولی وقتی به 40 رسیدید، تفاوت مرد 39 ساله با زن 40 ساله خیلی بارز می شه و .... (دقیقا این مثال رو حتی راجع به یک سال هم می زنن)
الان که فکرشو می کنم می بینم این استدلال کنندگان دقیقا همیشه همین محدوده سنی رو مثال می زنن. هیچکدام چند سالی بالا تر نمی رن و نمی گن که گاهی یک مرد 70 ساله چقدر شکسته ترو محتاج تر از یک زن 71 ساله می شه... یک نفر به مادر بزرگ و پدر بزرگ من نگاه نمی کنه که اگه پدر بزرگ اینهمه از پا افتاده نمی شد مادربزرگ چه زندگی بهتری داشت... اصلا دارم چرت و پرت می گم ، این خیلی به آدم ها بستگی داره. و اصلا وقتی دو تا آدم همو دوست دارن و برای هم ارزش دارن، فرض کنین که بالاخره یکی شون زودتر از اون یکی شکسته می شه دیگه... خوب که چی؟!
همین حرفا رو زدم... روضه خوندن یادم رفت! بدین ترتیب روش سومی هم معرفی می شه... بیاید پای اینترنت، چند خطی برای دوستای ناشناخته تون بنویسید و کمی غر بزنید ، تا دلتون باز بشه!!!!!!!!!!!!!!:)
نکته: (یادتون نره که بعدش به هر حال سریعا برگردید سرکارتون و نشینید به وبلاگ خونی!)

4.18.2006

قدم فیلی

یه چیزی دلم می خواد بگم...
دارم همه اش به خودم می گم که یادم نره از آدم ها تشکر کنم... از همین آدم های دور و برم...
خوشحالم که دوستای خوبی کنارم دارم. که بهم کمک می کنن... که بهم عشق می دن... که بهم اعتماد به نفس می دن. که یادم میارن می تونم...
احساس می کنم گاه زندگی رو خیلی سخت می گیرم... انگار هیچی نمی گذره! انگار به جای یه جریان روون، زندگی می شه یه چنبره که داره فشارت می ده... خوبه که بعضی جاها، آدم به جای اینکه همه اش جلوی پاشو نگاه کنه که شاید پر از خاک و سنگ باشه ، یا حتی علف هایی که به پای آدم می پیچن ، یه کم سرشو بگیره بالا، (یه کم بالاتر) یه نگاهی به ابرا و آسمون... به خورشید... یا ماه حتی (که من بیشتر دوستش دارم) ، بعد یه نفس عمیق بکشه... وقتی بالای سرتو نگاه کنی، گاهی پاتو بلند می کنی و قدم های بلند تری برمی داری...
یادتونه بچه بودیم بازی می کردیم: قدم موشی... قدم فیلی.... (چه چیزایی اختراع کرده بودیم) گاهی خوبه آدم سرشو بالا بگیره... صاف روبروشو نگاه کنه، یه نفس عمیق ، و یه قدم فیلی برداره:)
نگین که اگه درست جلوی پامونو نگاه نکنیم، ممکنه بیفتیم تو چاه... میشه امتحان کرد... دیدین آکروبات ها چه جوری روی بند راه می رن؟
چشمات به جلو... دستا باز... قدم بردار...

یاد یه چیزی افتادم... دلم خواست برم دوباره و فیلم "بر فراز آسمان ها" رو ببینم... مال ویم وندرس... دلم برای اون صحنه آخر توی آسمون تنگ شد...( رفتم گشتم... فیلمم نیست! و مثل همیشه هیچ یادم نیست که به کی دادم... می دونم حتما به کسی که فکر کردم لذت می بره از دیدنش..)
(باز دوباره میون این همه کار یاد فیلم دیدن افتادم... دلم " چشم اندازی در مه" رو هم خواست... خیلی!)



4.10.2006

محض جلوگیری از خفه شدگی!

آقا من اینو نگم خفه می شم:
استاد راهنما تا حالا دو دفعه این مثالو زده، دفعه دیگه اگه بگه جوابشو می دم. هی می گه: فلانی رو یادته؟هم دوره ای تون بود؟( همدوره ای که هیچی ، دوست خیلی خوبی هستیم با هم) خلاصه اقای استاد عقیده دارن که خیلی ها توی دانشکده خواستگار ایشون بودن، و ایشون چون فکر می کرد خیلی خوشگله، توقعش زیاد بود و به همه جواب رد داد! بعد خواهرش که کوچیک تر بود و "به زیبایی اون هم نبود"(استاد می گه) توی همون دانشکده زودتر ازدواج کرد. حالا یکی نیست بگه اولا که این بیچاره(دوست جون جونی خودمه ) اونقدرها هم خوشگل نبود، مگه این مردها فکر کنن هرکی چشمش سبزه خوشگله!(البته اینو باید حواسم باشه اینطوری نگم، چون استاد خودش چشمش سبزه و لابد حتما فکر می کنه خیلی خوش قیافه است!!!) البته این دختر، دختر ناز و خوش قیافه اییه، ولی خداییش نه اونقدر که ادم بگه از بس فکر کرده خوشگله ... . بعدشم اصلا طفلکی اهل اینجور فکر کردن نیست. ببخشید ها(اینو می گم این دفعه به استاد) هر گری گوری توی دانشکده بود، به این بیچاره اظهار عشق می کرد. یعنی خداییش شده بود جک! ما می گفتیم یعنی اینها نمی فهمن که نمی خورن به این آدم! یکی توی این چند نفر آدم حسابی نبود که بشه گفت آقا راجع بهش فکر کن! خلاصه! من نمی فهمم چقدر بعضی از این اقایون اعتماد به نفسشون بالاست. بعدشم آقا جان، مگه همه چی به شوهر کردنه! همچین این می گه ، انگار که این طرف بدبخت شده و خواهرش خوشبخت! اولا که خواهرش هم بیچاره کلی طول کشید تا عملا عروسی کرد و رفت خونه اش. از بس که زود اقدام کرده بودن اصلا توان زندگی مستقل نداشتن! اصلا فرض کن اون زودتر ازدواج کرد. کی می گه اون برنده است؟!
از همه تون معذرت می خوام... ولی خیلی کفرم می گیره از اینجور استدلال ها!

یه چیز دیگه:
چرا من نباید لا اقل بهش می گفتم "خفه شو" !(استادو نمی گما!!)
توی حال خوشی داشتم راه می رفتم. هوا تاریک بود، حدود 5/8 شب. داشتم تند تند راه می رفتم که به ایستگاه اتوبوس برسم. 5 تا پسر جوون نشسته بودن روی نیمکت. یعنی سه تا نشسته بودن، یکی وایستاده بود، یکی هم روی زمین . داشتم رد می شدم، نگاهم افتاد بهشون. فکر کنید... یک لحظه از مغزم گذشت... دارن با هم حال می کنن رفقا، گپ می زنن! در همین لحظه پسری که روی زمین نشسته ، نگاهم می کنه و متلکی می گه! یک لحظه فکر کردم فقط حیف که 5 نفرید و هوا هم یک کم تاریکه، یعنی فکر کردم اگه برم بزنم تو گوشش، بالاخره ممکنه 5 تایی بریزن سرم! آخه یکی نمی گه کثافت ، تو چه حقی داری؟ واقعا از کجا فکر کردی این حقو داری! همینطور راه رفتم و توی دلم هزار هزار تا فکر کردم و فحش دادم!فکر کردم برگردم، یکی بزنم توی سرش! فکر کردم زنگ بزنم 110(یک دفعه هم که شده اینا رو بترسونم) فکرکردم به پلیس سر چهار راه بگم بره حالشونو بگیره، هزار تا فکر . ولی تا الان هم پشیمونم که چرا بر نگشتم و بهش نگفتم "خفه شو کثافت! آدم باش!"

فکر کنم شما هم فهمیدید! بهتره کسی دم پرم نیاد فعلا!!!!

4.04.2006

چیزی در مابه های هذیان!

هیچ حال نوشتن نیست. هی صفحه را باز می کنم و نگاهی به نوشته های قبلی درباره ریشه های جریان سیال ذهن در روانشناسی و فلسفه مدرن، ادبیات مدرن و... می اندازم و باز صفحه را می بندم.

قهوه ام هم مزه آب می دهد.

شما فکر نمی کنید که مربی اروبیک از من بیشتر به زنان این جامعه کمک می کند؟

استاد فیلمنامه را نخوانده هزار ایراد از کارم گرفت.

یک دوستی پرزنتم کرده و فردا می خواهد پیگیری ام (!) کند و من هیچ حال ندارم. بهش گفتم عزیزم من این کار را نمی کنم وقتت را تلف نکن! می خواهد وقتش را تلف کند، چه کنم؟!

یک هفته است که کهیر می زنم، اول فکر کردم مال خوردن مقادیر متنابهی شله زرد است، حالا فهمیدم ربطی ندارد. دیگر دوا می خورم و به بهانه اینکه خواب آور است، توی رختخواب ولو می شوم!بابا می گوید شاید عصبی است، به خاطر فشار کار پایان نامه ات و ... . شاید، ولی هزار بار در زندگی ام بیش از این عصبی بوده ام و کهیر نمی زدم! تازه بیچاره نمی داند که اگر هم عصبی باشم، مقدار زیادی اش ربطی به پایان نامه ندارد، یا شاید هم دارد و خودم نمی دانم، نه؟

امان ازاین نسکافه که الاو للا می خواهم تا آخرش را بخورم!

یک فصل از پایان نامه ام کاملا بی مطلب است، فکر نمی کنید مهم باشد؟؟

یکی برایم فال گرفت و گفت که نیتی که کرده ای خوب است و برایت شادی می آورد، بابات هم کمکت می کند. یعنی می روم؟(یک چیزهای دیگری هم گفت که نمی گویم!) فکر کنم الکی الکی بروم!

حیف که این رفیقی که فردا باهاش قرار دارم خیلی رفیق نازی است و نمی شود بهش گفت عزیز من قراری که ساعت 10 با تو گذاشته ام معنی اش این است که تمام صبحم می رود و من باز دلم باید شور کارهایم را بزند. می دانید بدی اش این است که بعضی روزها از آن مدل هایی می شود که تا می جنبی شده عصر و تو فکر می کنی تا حالا که کار نکرده ام، بقیه اش هم بی خیال! خیلی بده، می دونم! پنجشنبه هم که....چه هفته الکی شد این هفته!

.داداش کوچیکه حالش خیلی خرابه! هیچ کار نمی شه کرد براش:( باید خودش کنار بیاد

دلم فراغ بال می خواد!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینی که گفتم با حال بودا!!! فکرشو بکنید؟!

آقا! چرا ملت طراح یادشون می ره که اولین استفاده یک تقویم اینکه زمان و روزها رو توش ببینی! طراحی زیبا مرحله دومه، نیست؟ تمام تقویم های دیواری امسال یا خیلی بی ریختند، یا اینکه توی یک صفحه گنده، همه اش طرحه، یک گوشه اش یک روزشمار کوچولو!

دارم چرت و پرت می گم دیگه! برم بقیه نسکافه رو بریزم توی ظرفشویی! تلویزیون هم که "بی وقفه" تظاهرات پاریس را نشان می دهد! خیلی جدی است!


3.20.2006

سال نو

دوستای عزیز... عید همه تون مبارک...
نمی دونم چرا امسال اونقدر هنوز حال و هوای عید رو حس نمی کنم... شاید به خاطر اینه که همه اش نگران کارهای عقب مونده ام هستم و یک جورایی از نو شدن سال اونقدرا هم خوشحال نیستم چون معنی اش اینه که من دارم به مهلت نهایی پایان نامه ام نزدیک می شم!
امروز رفتم یک سر تجریش... گفتم میام براتون از حال و هوای عید می نویسم ولی الان خیلی وقت و حوصله اشو ندارم راستش... می نویسم بعدا...
راستی همه مون ازدیدن چهره گنجی خوشحال شدیم نه؟ این تنهاخوبی شروع سال 85 بود... یا بهتره بگم اولیش ، نه؟
امیدوارم این شروع خوبی باشه برای به خونه اومدن بقیه اونهایی که روزهای سختی رو توی بند می گذرونن...(نمی خوام شب عیدی نا امید باشم ولی واقعیت کمی نا امید کننده تر از این حرفهاست،نه؟)
بگذریم... الان آخرین ساعت های سال 1385 است... دارم برنامه پانته آی غربتستان رو گوش می دم... جمع و جورا تموم شده، باید فقط اتاقو جارو کنم . دلم می خواد شیرینی و آجیل رو هم بچینم توی ظرف... بعد هم شال و کلاه(راستی تهران یک کم سرد شده دوباره) و و میریم خونه مادر بزرگ و پدر بزرگ... برای سال تحویل...
لحظه های قشنگی براتون آرزو می کنم.
سال نو مبارک:)

3.07.2006

بازارچه خیریه به نفع دختران بی سرپرست

، دوستان عزیز...
موسسه غیر دولتی مهر طه، که مسوولیت نگهداری از تعدادی از دختران بی سرپرست وبدسرپرست را بر عهده دارد، در سه روز آخر هفته بازارچه خیریه ای برگزار می کند.
برای شناخت بیشتر این موسسه می تونید به سایت موسسه به آدرس:
www.mehrtaha.com
مراجعه کنید. متاسفانه بی توجهی ها و عدم حمایت ارگان های دولتی باعث شده اکه این موسسه با مشکلات فراوانی روبرو شود. و هر لحظه خطر از هم پاشیدن را حس کند. این اتفاق به راستی برای دختران موسسه که دخترانی با فاصله سنی 7 تا 23 سال هستند، و پس از تحمل مشکلات و آسیب های فراوان در خانواده هایشان یا در جامعه، به این موسسه پناه آورده اند، خطر و ضربه ای جدی است...
تا کنون موسسه هزینه خود را از کمک اعضا و خیرین تهیه کرده است... امروز نیز دختران موسسه چشم به راه دستان یاریگر دیگری هستند....
اگر فرصت داشتید به این بازارچه سر بزنید و از نزدیک با موسسه آشنا بشید.

ضمنا انواع خوراکی های خوشمزه خانگی (غذا،ترشی، شیرینی، سبزیجات آماده)موجود است!!! و به جز آن:
آجیل، شیرینی درجه یک یزد، ملحفه و لوازم آشپزخانه، لباس زنانه و بچه گانه، کتاب و ...
آدرس: میدان قدس، خیابان دربند، خیابان احمدی زمانی، روبروی مسجد، نبش شفیعی و قریب، پلاک ½
زمان: چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه، 18،17 و 19 اسفند ماه، 10 صبح تا 9 شب.
اگر وقت داشتید حتما به اتفاق دوستان و خانواده، سر بزنید، پشیمون نمی شید و ضمنا موسسه به خاطر تمام نگرانی ها و مشکلاتش واقعا به حمایت تک تک شما نیاز داره...
از همه تون ممنون

روز زن مبارک!

خوب! دوستان گل!روز جهانی زن به همه تون (مون) مبارک!
امیدوارم که همه زن های دنیا روزهای خوب تری رو پیش رو داشته باشن!
راستشو بگم، یک لحظه که اول صبحی یادم افتاد روز زنه، احساس خوبی بهم دست داد! امیدوارم برای شما هم همین بوده باشه،
فقط خواستم اینجا بگم که چه سختی هایی رو زنهای بسیار قبل از ما تحمل کرده اند تا ما امروز اینجا هستیم(حتی خود ما، در ایران) یادمون نره... و یادمون نره که اگر برای دخترامون(برای دخترای برادرا و خواهرامون) دنیای بهتری آرزو می کنیم، باید ماهم تلاش کنیم، از یک چیزهایی بگذریم و خیلی چیزها رو تحمل کنیم... حتی به نظر من اگر دنیای بهتری برای پسرهامون هم آرزو داریم، (که
داریم حتما) یکسان کردن حقوق زنان با مردان، و برداشتن تبعیض ها لازمه... برای داشتن یک دنیای قشنگ و آسون تر!

2.16.2006

اشیاء من!

- باورتون می شه روسریم هنوز بوی هند می ده؟ (از اون بوهای خفن هندی نه ها، که وارد فرودگاه بمبئی که می شی می زنه تو صورتت... یا توی راهروهای تنگ مسافرخونه ها، اونهایی که رفتن می دونن، نه ، ولی بوی هنده... بوی پاچه فروشی ها... بوی مغازه فابایندیا..) وقتی که می شورمش بوشو حس می کنم... و همه خاطرات اون سفر زنده می شه... دوستش دارم ... سفیده،با یک عالم طرحهای قرمز و سبز و نارنجی خوشرنگ... نخی، نرم و راحت...
امروز فکر کردم اگر هی بشورمش هم بوش می ره... هم زود کهنه می شه ...(بنابراین اگر یک روز دیدید یکی با یک روسری نخی خوشگل ، ولی کثیف داره راه می ره، اون منم!)
راه دیگه اش هم اینه که به محضی روسریم کهنه شد، باز برم هند...J این راهو ترجیح می دمJ
براتون راجع به هند می نویسم... تا فضاش یادم نرفته... و بوش تو ذهنمهJ


- صندلی ام دیگه داره نفسهای آخرو می کشه! یک صندلی دارم پشت میزم که هیچکی جز من نمی تونه روش بشینه!( یکه سواره!) از بس که لق و لوق می زنه و سر و صدا می ده... ولی من بد جوری بهش عادت دارم... با تکونام تکون می خوره، با ورجه وورجه هام می جنبه، گاهی ناله می کنه، گاهی می خنده... وقتی جدی می خوام بشینم و کار کنم صداش در نمی آد و وقتی هی دارم الکی وول می خورم و نمی تونم سر جام بند بشم، اونم بهم حال می ده! ولی امروز متوجه شدم که دیگه حالش خیلی بده... یعنی تحمل می کنه پایان نامه ام تموم بشه؟
نخندید، من واقعا نمی تونم روی صندلی سالم محکم بشینم کار کنم، صندلی مثل اینم دیگه گیرم نمی آد... می دونید چند ساله تو این خونه است؟ تو خونه قبلی خریدیمش... میشه نزدیک 20 سال پیش؟!!!! (خودم تازه حساب کردم...خیلیه ها؟!)
خلاصه با قربون صدقه دارم راضی اش می کنم، این 2 ماه رو هم تحمل کنه... طفلکی پیر شده ولی خوب از اونجا که "خر لنگ معطل چشه" به نفع من و اون و تموم خانواده و دوستانه که این دو ماه رو هم با من بسازه... خبر نداره که قراره چه شاهکاری انجام بشه! (دارم گولش می زنم؛))


- لابد الان می گید تو چرا امروز گیر دادی به اشیا و اجسامت... این از خواص کار زیاد داشتن و وقت کم داشتنه دیگه!!! متوجه شدید؟



بعدالتحریر: فقط یک صدا... یک صدا کلی حالمو گرفت امشب:(
شبتون به خیر

2.15.2006

احساس خنگی؟!

چه احساسی بهتون دست می ده اگر بعد از کلی وقت ، یک نفر رو(یک دوست رو میشه گفت) از روی اسم گربه اش و بعد دوست پسرش بشناسید، در صورتیکه طرف بدون رو درواسی تمام مدت اسم واقعی اش زیر نوشته هاش بوده؟!! مدت ها بوده که شما نوشته هاشو می خوندید، از اون طرف یک جورایی هم چند دفعه به این فکر افتادید که شاید این دوستتون توی بلاد غربت وبلاگ داشته باشه! بعد عین ، چی بگم؟، تا حالا نشناخته باشیدش، حتی وقتی اون وبلاگشو بسته و شما حتی ناراحت هم شده اید... حالا بعد از اینهمه وقت که یک سری به وبلاگ بسته اش می اندازید، یک دفعه بفهمید که بابا این رفیقتونه!
لا اقلش اینه که احساس خنگی می کنید دیگه؟ نه؟ من الان همین حسو دارم!
جالب اینه که هر بار هم یک پانته آ توی وبلاگستان دیده ام، گفته ام نکنه این پانته آی خودمون باشه... خدا یا من چقدر بد خنگ شده بوده ام(این یعنی اینکه الان نیستم)
خلاصه پانته آ جون... اگر اینجا رو می خونی در درجه اول شرمنده... برای تو احتمالا فرقی نمی کند اما من اول حرصم گرفت بعد هم خوشحال شدم... چهار تا رفیق نابغه مثل من داشته باشی دیگه دشمن نمی خوای !
بعدش... نیومدم که فقط اینا رو بگم که دیگه فایده ای نداره... اول برای خود پانته آ بگم که اون موقع که می نوشتی گاه و بیگاه وبلاگتو خونده بودم و همیشه از نظرات جسورانه ات لذت برده ام... حالا هم خوشحالم که بالاخره دوزاری ام افتاد... اینکه آدم می بینه که دوستهاش چه تغییراتی کرده اند، چه رشدی کرده اند، یا اصلا چه آدمهایی بوده اند همیشه و ما نفهمیده ایم، یک جورایی جالبه... فکر کنم این اتفاق توی ایران بیش از هرجای دیگه ای می افته( به همون دلیلی که آخرین بار حرفشو زدیم، اینکه اینجا آدم ها سخت می شه خودشون باشن... اونقدر همه باید خودشونو پنهان کنن که معمولا اونچه تو از آدم ها می شناسی ، حتی بعد از سالها ممکنه با خود واقعیشون خیلی فرق داشته باشه) راستی یک دلیل دیگه هم که فکر نمی کردم این پانته آ تو باشی، اینه که این نوشته ها خیلی به نظرم بزرگانه تر از تو می آمد!!! بعد هم همه اش فکر می کردم باید رشته نویسنده اش یک رشته ای از علوم تجربی باشه!(حالا چرا؟ نمی دونم)

دوستان، نیومدم اینجا که پیغام های شخصی بگذارم برای یه دوست قدیمی...
فقط همین موضوع شناخت آدم ها برام جالب بود... خواستم به شما هم بگم...
دیدید گاهی ذهنتون روی یک موضوعی کلید کرده، بعد همه اش هم به چیزهایی برمی خورید که یک جورایی بهش مربوطه؟ یا شایدم واقعیت اینکه حالا نسبت به او موضوع خاص حساس شده اید و بیشتر توجهتون رو جلب می کنه... نمی دونم...
یک فیلمنامه دارم می نویسم که موضوع اصلی اش همین شناخت هاست... اینکه چطور آدم ها بر اساس رابطه اشون ممکنه روایت های متفاوتی از یک آدم داشته باشن و بعد چطور می شه ازمیون این روایت های گاه متناقض، خود واقعی شخص رو شناخت.
این اتفاق برام خیلی جذابه.. هر چند اعتراف می کنم که فیلمنامه ام به این جذابی پیش نمی ره... فرصتی هم ندارم زیاد و هنوز گره های اساسی زندگی شخصیتم رو پیدا نکرده ام، یا لا اقل راجع بهشون تصمیم نگرفته ام...

دیگه؟ یکی نیست به من بگه به جای وبلاگ خوندن و بعدش هم چرت و پرت نوشتن و وقت ملت رو گرفتن، برو بشین سر کارت...
دیدید همیشه وقتی یک کار خیلی واجب دارید، کلی کارای دیگه که دوست دارید انجام بدید یا کارای عقب مونده یادتون میفته(خلاصه هر جوری شده می خواهید از قورت دادن قورباغه اتون در برید) من الان دقیقا توی همین موقعیت هستم... کلی برنامه دارم می ریزم برای بعد از ارائه پایان نامه ام... دیگه هم نمی خوام درس بخونم...
همین چند روز پیش به خودم شک کرده بودم و بعم کلی با خودم دعوا کردم که نکنه بزنه به سرت بری کنکور دکترا اسم بنویسی ها ... اینجا هم می نویسم که دیگه قطعی بشه... راجع به دلیلش شاید یک وقت دیگه نوشتم مفصل براتون... راجع به اینکه توی دوره فوق لیسانس هیچی یاد نگرفتم از دانشگاه... جز اینکه حالا دیگه مدرک بالاتری دارم (هنوز ندارم البته) و احتمالا می تونم بیشتر پز بدم... مثل خیلی های دیگه که این مدت دیده ام، مثل همون هایی که معلوم نیست چه جوری دکترا و ... گرفته اند، و شده اند استادهای ما(معلومه البته، مثل خود ما)

احساس می کنم خیلی دارم پراکنده گویی می کنم و ممکنه سر در نیاورید... از بس این مدت تمرکز کرده ام روی "جریان سیلال ذهن" و راجع بهش مطلب خونده ام، روی خودمم تاثیر گذاشته!
بهتره دیگه هیچی نگم...
- پست جدید خورشید خانومو خوندید؟دلم گرفت...

2.13.2006

ولنتاین مبارک

من تصمیمم را گرفته ام ، فردا برای خودم به یک کافی شاپ می روم، یک میلک شیک یا کافه گلاسه خودم را مهمان می کنم و برای خودم یک دسته فریزیا می خرم! فکر کنم خودم خودم را اینقدر دوست دارم که ولنتاین را به خودم تبریک بگویم. شاید هم یک کار دیگر کنم، به جای رفتن به کافی شاپ می روم و کلاس اروبیک ثبت نام می کنم(شباهتی به هم ندارند ، می دانم!!!) ، ولی فریزیا را حتما می خرم!




آرایشگاه

ابروی دختر شل بود، تا یک اشاره به آن می کرد کنده می شد. این را زن وقتی شروع کرد به غلتاندن موچین زیر ابرو، فهمید. خودش که جوان بود هم همینطور بود. برای همین هم بعد از ازدواج که چند دفعه ابروهایش را نازک نازک کرد، آن موقع مد بود، دیگر ابروهایش پر نشد. آن موقع قبل از ازدواج ابروهایشان را بر نمی داشتند. خودش که اینقدر زود ازدواج کرده بود که اصلا فرصتش نشده بود... دختر چشمهایش را بسته بود و زیر تماسهای نرم موچین نزدیک بود خوابش ببرد. دست زن که روی صورتش می لغزید احساس خوبی می کرد. احساس تمیزی انگار و زیبایی. می دانست که کار زن که تمام بشود و به او بگوید که سرش را بلند کند و توی آینه نگاه کند، خودش از قیافه اش خوشش خواهد آمد. همیشه همینطور بود. دلش خواست شب که او را می بیند ، او هم متوجه بشود، و بهش بگوید که چقدر ماه شده است. این را چند بار وقتی پیش آن یکی آرایشگرش می رفت بهش گفته بود. این بار هم وسوسه شده بود که برود آنجا، اما یک کم که حساب و کتاب کرده بود منصرف شده بود. پول آن به اندازه 3 دفعه آمدن به این آرایشگاه بود. این یکی ارزان بود و آرام. دختر دوستش داشت، با اینکه کلاسش با آن یکی قابل مقایسه نبود، اما زن آرایشگر با شخصیت بود و ... خانم، آره همین بود؛ خانم. زیادحرف نمی زد، چیزی نمی پرسید و اظهار نظر بیخودی هم نمی کرد. و دایم هم گیر نمی داد که بیا موهایت را هایلایت کن یا چه می دانم یک کوپ جدید بزن، یا تاتو کن و ... . الان هم رایویش را روشن کرده بود و آرام کارش را می کرد. رادیو پیام چرت و پرت می گفت... نه به اندازه شبکه های دیگر، دختر فکر کرد. خوبیش این بود که بیشتر موزیک می گذاشت. گاهی افتضاح ،گاهی هم مثل الان بدک نبود. این یکی ، یک اجرای جدید از یک آهنگ قدیمی بود. دختر اصلش را نشنیده بود هیچوقت اما آهنگ را بلد بود؛
از اینجا تا به شیراز سه گداره، گدار اولش نقش، نقش ، نقش و نگاره... گدار دومی مخمل بپوشم، گدار سومی دی، دی ، دیدار یاره...
آهنگ را دوستی توی غربت می خواند ، شب ها که توی خیابان های شهر شب زنده دار، قدم می زدند و از کافه همیشگی شان به خانه بر می گشتند. اما آهنگ یک تکه اش کم بود ، آخرش...؛
اگر دستم رسه به چرخ گردون ، ازاو پرسم که این چون است و آن چون، یکی را داده ای صد ناز و نعمت، یکی را نان جو آغشته در خون...

آهنگ یک تکه کم داشت... زن دلش خواست زیر لب آهنگ را بخواند... آن موقع ها می خواند. بچه ها که کوچک بودند دایم برایشان آواز می خواند... با وجود متلک های شوهرش که می گفت "احساس می کنی صدایت خیلی خوب است؟" یک لحظه فکر کرد... آن موقع که لبم به آواز باز می شد، او بود که متلک می گفت و حالا که نیست و می توانم برای خودم بخوانم، دیگر...
زن گویند ه پرید وسط آهنگ، یا شاید هم آهنگ تمام شده بود و دختر نفهمیده بود... اینقدر که دلش تنگ شده بود... دلش برای دلتنگی دوستش در غربت تنگ شده بود... زن شروع کرده بود به چرت و پرت گفتن...
دختر دلش خواست زودتر بلند شود و برود بیرون. می خواست خرید کند و شام بپزد.... بپزد؟شاید باز دیر می آمد و شام خورده... دلش خواست اصلا همان جا روی صندلی لم بدهد و تا شب زیر انگشت های نرم زن، موزیک گوش کند...
رادیو اخبار ساعت چهارو پانزده دقیقه را اعلام کرد. این آخرین مشتری بود... کس دیگری وقت نگرفته بود و زن هم هیچوقت منتظر نمی شد... عصرها اگر مشتری نداشت، زودتر تعطیل می کرد و میرفت ... تا خرید کند و شام آماده کند، شب شده بود... امشب اما پسر شیفت شب داشت و دختر هم شام مهمان بود خانه دوستهایش... اینها که یادش افتاد، حرکت تند انگشتهایش کند شد... باید تا شب تنها می نشست و در و دیوار را نگاه می کرد... دلش خواست کار دختر را طول بدهد، شاید هم اگر دختر تصمیم می گرفت موهایش را هایلایت کند یا یک کوپ جدید...
هرچند دختر اهلش نبود، این را دیگر می دانست... دختر آرام بود و خانوم... آره، خانوم... چرت و پرت نمی گفت،دستور الکی نمی داد، ایراد هم نمی گرفت، روی صندلی که می نشست چشمهایش را می بست و کار زن که تمام می شد، نگاهی توی آینه می انداخت، لبخندی می زد و نفس بلندی می کشید ، "خیلی ممنون"ی می گفت و حسابش را می کرد و می رفت... امروز اما زن دلش خواست که دختر ساعت ها بنشیند و او برایش ابرو درست کند...
" ببینید خوب شد؟"
دختر چشمهایش را باز کرد... توی آینه نگاه کرد... قشنگ شده بود... صورتش باز شده بود... نفسش را بیرون داد"خیلی ممنون"
زن پیشبند دختر را باز کرد . دختر انگار یک لحظه مکث کرد... زن نگاهش کرد...
"چقدر باید بدم خدمتتون؟"

1.17.2006

نامه زن

نامه ای که زن نوشت:
" عزیزم، دلم نیامد بیدارت کنم، امیدوارم سر و صدای ظرف شستن من اذیتت نکرده باشد. نشد غذایی درست کنم. اما از دیروز کمی پلو و خوراک مرغ در یخچال هست. هر وقت خواستی برای خودت گرم کن. می خواستم راجع به مساله خانه با هم صحبت کنیم که نشد.راستی راجع به آن کار آقای کمالی هم ، نظرت را نگفتی. فکر کنم دیگر دیر بشود. چون او گفته بود که اگر می خواهیم تا امروز به او خبر بدهیم و مدارکت را به او برسانیم.... نمی دانم شاید قسمت نبوده. شاید کار بهتری پیدا کنی. من امشب خانه مادرم می مانم. کمی خسته هستم و ضمنا اگر هم بخواهم شب برگردم باید با آژانس بیایم که نمی ارزد. صبح از همین جا می روم سر کار. حدود 5 خانه هستم. اگر کاری داشتی زنگ بزن."

نامه ای زن دلش می خواست بنویسد:
"با اینهمه سر و صدا بیدار نشدی. هرچه سعی کردم به تو بفهمانم که باید با هم حرف بزنیم نشد. حوصله نشستن و تماشاکردن تو را در خواب ندارم. می روم خانه مادرم تا شاید این سردرد لعنتی که این روزها هر وقت وارد خانه می شوم، دچارش می شوم، آرام شود. از صبح خانه بوده ای و فکر نکردی که غذایی آماده کنی که من هم که خسته می آیم، چیزی بخورم ومجبور نباشم آشپزی کنم. حتی ظرف ها را هم نشسته ای. به نظرم تمام روز لم داده ای ، تلویزیون تماشاکرده ای و اگر خوشبین باشم کتاب خوانده ای. آنقدر تنبلی کردی که کاری که کمالی گفته بود را هم از دست دادی. نمی دانم منتظر چه جور کاری هستی؟ حواست هست که باید برای خانه هم فکری بکنیم؟ هی می گویی بعدا، بعدا. و من می دانم که باز هم لحظه آخر گیر می کنیم و مجبور می شویم با قرض و قوله جایی را بگیریم که هیچ بهش فکر نکرده ایم.شب نمی آیم خانه... کاش می شد فردا هم نیایم..."

1.06.2006

برای لالا

هوس کردم به آرشیوم سری بزنم... به روزهای اول... و این یادم آورد که این وبلاگ چرا و چطور شروع شد(اگر شما هم می خواهید بدانید به نوشته های اولم سری بزنید)... با اینکه حالاگاه به گاه برای لالا جای دیگری می نویسم، اما به هر حال اینجا با نام لالا شروع شده است...
لالای قشنگ من ، هر روز بزرگ تر می شوی... و هر بار که نگاهت می کنم دلم می خواهت سرم را بگیرم کنار صورتت و توی گوشهای بزرگت(!) بگویم "عاشقتم"
هنوز هر بار که جوراب هایت را در می آوری دلم می خواهد پاهایت را (که دیگر خیلی تپلی نیستند) ببوسم... هنوز و همیشه...
لالا... تو از ما دور می شوی... اینطور به نظر می رسد این روزها و نمی دانی نگرانی اینکه روزی نتوانم با تو حرف بزنم چه آزارنده است...
این روزها ، هر لحظه بودنت را می بلعم ( و آرشیوم باز به یادم آورد که چقدر نیازمند این حضورم)
هر لحظه را، تا مگر تحمل نبودنت آسان شود...می شود؟!
خنده دار است؟ توی همین پست قبلی نوشته بودم که کاش دوستت نداشتم... اما ...
توی همان نوشته های اولی ام یک جا هم آرزو کرده ام که دنیابرای تو جور دیگری باشد، حالا به خودم دلگرمی می دهم که تو دور می شوی تا دنیای دیگری را تجربه کنی، دنیایی که شاید قشنگ تر باشد، آرام تر و ساده تر...
لالا کوچولوی من، هر جا که باشی، کاش یادت نرود صدای مرا که توی گوشت می گوید"عاشقتم"

1.05.2006

به جرم....

می خواهم حرف بزنم… می خواهم بگویم که حالم بد شد وقتی از او جدا شدم و احساس کردم که تمام مدت سعی کرده به من بگوید که نمی توانم، چون آدمهایی را که نزدیکم هستند دوست دارم.
می خواهم بگویم که دلم امروز خواست که کاش لالایم را اینهمه دوست نداشتم… کاش دلم برای لحظه لحظه زندگی برادر کوچکم نمی زد… کاش دلم نمی خواست گاه به گاه برادر بزرگم را بغل کنم و بوی اودکلن آشنایش را بشنوم… کاش دلم نمی خواست وردست برادر وسطی بایستم و خمیر پهن کنم تا او پیتزای جدیدش را امتحان کند… کاش دلم برای مادرم وقتی که از صبح از خانه بیرون بوده تنگ نمی شد و دلم نمی خواست برایش چای تازه دم کنم که وقتی رسید بنشینیم کنار هم و حرف بزنیم…کاش دلم نمی خواست هر روز که مامان لالا را ندیده ام بهش زنگ بزنم و حالشو بپرسم… کاش فکر نمی کردم که باید گاه به گاه به خاله، مادر بزرگ وپدربزرگ، عمو و زن عمو، سر بزنم… دلم گرفت، وقتی که باز یادم افتاد به جرم دوست داشتنشان آزارم داده اند.

12.28.2005

معرفی یک رژیم موفق

قابل توجه تمام دوستانی که به انواع رژیم های غذایی علاقه مفرط دارند!
در اینجا یک رژیم بسیار موثر و بسیار جدید معرفی می گردد.
مزایای این رژیم:
1-سرعت بسیار بالا در از دست دادن وزن، با این رژیم می توانید در عرض دو روز لا اقل 2 کیلو وزن کم کنید،بنابراین اگر قادر باشید رژیم را ادامه دهید به نتایج "قابل توجهی" دست پیدا می کنید.
2- در این رژیم هیچگونه فشار روانی از آن نوع که در اغلب رژیم ها به آدمهای شکمو وارد می شود، وجود ندارد. شما اصلا میل به چیزی نخواهید داشت تا مجبور باشید مدام جلوی خودتان را بگیرید و یا اگر نگرفتید، عذاب وجدان بگیرید!
معایب:
در طول این رژیم ، شما به نوعی باید از تمام کارها، درس ها، فعالیت های روزمره و غیر روزمره(!) دست بردارید، و فقط و فقط بر این رژیم متمرکز شوید!
و حالا خود رژیم: این رژیم نامی ندارد ، البته بعضی از دوستان فرنگ رفته می گویند که دربلاد خارجه به آن "stomach flue" می گویند که ترجمه اش می شود :"آنفولانزای شکمی"!!!
در 24 ساعت اول این رژیم، شما نه تنها قادر به خوردن هیچ گونه مایعات، جامدات، و اصولا هیچ چیزی که بتوانید توی دهانتان بگذارید نیستید، بلکه (و راز موفقیت این رژیم هم در همین است) هرچه را که روز قبل از رژیم هم نوش جان کرده اید، در دفعات مکرر (از طریق فشار های متعدد معدوی و از راه دهان) از بدن خارج خواهید کرد، تامبادا خدای ناکرده اندکی کالری جذب بدنتان شود. هرچقدر تعداد این موارد بیشتر باشد رژیم شما موفق ترخواهد بود. البته لازم به ذکر است که بعد از چند دفعه، دیگر به قول معروف تمام عزیزان از دست رفته تان جلوی چشمتان می آیند و شما احساس خواهید کرد که تمام شکمتان ( و حتی گاه تمام وجودتان) از توی دهنتان می زند بیرون! و دقیقا در همین مرحله است که شما به اورژانس مراجعه می کنید، و یک عدد آمپول دریافت می کنید. اگر انسان خیلی قوی باشید، از زیر سرم در می روید، ولی تجربه نشان داده که اصولا اغلب انسان ها اینقدر قوی نیستند(گول ظاهرتان را نخورید) و بهتر است یک ساعتی زیر سرم باشید. روز اول رژیم شما بدین ترتیب پایان می پذیرد.
در 24 ساعت دوم شما اندکی تا قسمتی (باز هم بستگی به قوی بودنتان دارد) تب می کنید، و همه بدنتان انگار کتک خورده است. به خصو ص تمام شکم و شانه ها و پشتتان در اثر حملات مکرر روز قبل به شدت کوفته است! اصولا نه تنها میل به خوردن هیچ چیز ندارید، بلکه اغلب خوراکی ها اصلا (ببخشید ها) حالتان را به هم می زند. از جمله مایعاتی که در این روز توصیه می شود چای نبات، (هرچه بیشتر بهتر) چای با عسل، نوشابه ، آبمیوه هایی مانند آب انگور و آب سیب( البته همه این مایعات باید به صورت قلپ قلپ ، و مثلا هر فنجان در عرض نیم ساعت خورده شود) . بعد از چند ساعت خوردن مایعات، می توانید خوردن جامدات را هم شروع کنید(البته این کار را باید به اجبار انجام دهید!!!) و اگر توانستید، کمی نان سوخاری، چند قاشق کته ساده، (توصیه می شود طرف مرغ اصلا نروید) اگر خیلی خواستید به خودتان برسید، شاید بتوانید یک تکه گوشت کبابی، یا کباب تاوه ای را تحمل کنید!
بدین ترتیب صبح روز سوم شما با رفتن روی ترازو متوجه می شوید که 2 کیلو وزن کم کرده اید و احتمالا اینقدر ذوق می کنید که تصمیم میگیرید این تجربه بی نظیر را با دوستانتان تقسیم کنید.
ضمنا یک رژیم نگه دارنده نیز برای روز سوم توصیه می شود. طبق این دستور، شما با اینکه حالتان نسبتا خوب است، هروقت خواستید چیزی بخورید تمام حالت های روز اول را با جزئیات کامل در ذهنتان متصور می شوید و بدین ترتیب یا میلتان کاملا از بین می رود و یا مقدار ش بسیار کم می شود. هرچقدر این تجسم قوی تر و دقیق تر باشد شما موفق تر خواهید بود!
البته شخص نگارنده تنها دو روز موفق به تحمل این رژیم شده است، به همین دلیل زمان بیش از آن را به کسی توصیه نمی کنم چون هنوز آزمایش نشده! و عواقبش بر عهده خودتان!
موفق باشید!

12.24.2005

لینک های من

من نمی دونم که چرا لینک هام پاک شده؟؟؟ اول ها گاهی بود، گاهی نبود... حالا بی رودرواسی اصلا نیست!
یعنی باید دوباره بگذارمشون...یا ممکنه برگردن؟:(

12.21.2005

برای همه آنهایی که عادت نکرده اند


1-برای پیاده نوشتم: از ترس عادت کردن برگشتم.
هرچند ماندنم شاید اصلا آنقدرها طولانی نشده بود ، شاید من هم عادت می کردم اما ...نگذاشتم.
یک بار (وقتی که دیگر آنقدر گذشته بود که دیگران فکر کنند دارم عادت می کنم، یک بعد از ظهر که از کلاس زبان برگشته بودم،) پای اینترنت، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و بغضم ترکید... مادرم گفت" وای که هنوز این اشک تو بند نیامده؟"
دلیل گریه ام البته عوض شده بود. دیدن دیگران سخت به من فهمانده بود که می شود عادت کنم... می شود من هم بمانم و مثل همان ها بشوم و سالها با حسرت به همه چیز نگاه کنم...

2-خورشید خانم در وبلاگش نوشته بود که ایران زندگی انگار پر از ماجرا بود هر لحظه و اینجا هیچ...
نمی دانم این واقعیت است یا... من هم آن روزها با هر دوستی که در ایران حرف می زدم احساس می کردم که آنها همینطور دارند به جلو می روند ، دارند "یک کاری" می کنند و من؟!
(البته توی پرانتز بگویم که حالا هم نسبت به آنها که اینجا نیستند این احساس را دارم!!! و باز هم توی پرانتز که دوستها بل نگیرند، هیچ از برگشتنم پشیمان نیستم!)
اما همان مدت کوتاه، و بیش از آن دیدن و حرف زدن هر روزه با دوستهایی که رفته اند به من این را فهماند که نه، بعضی ها هیچ وقت عادت نمی کنند... این اصلا به مدت ماندن ربطی ندارد، نه حتی خیلی به موقعیت آدم...

3- دوست نازنینم می گفت:"چرا من هیچ کجا انگار آرام نمی گیرم؟!"
نمی دانم آن دوست نازنین این روزها آرام گرفته است یا نه اما ... او هم ، به جز همه آن دلیل های همه ما، "دلیلی" داشت برای رفتن، دلیل او هیچوقت به سرانجام نرسید!
این روزها دوستم دلیل دیگری یافته است برای ماندن ،و هرچند او هم عادت کرده است اندکی، اما باز ته صدایش حس می کنم که هنوز نگران است... هنوز نمی داند که بماند و بگذارد عادت کند؟ یا بهتر، بماند و امیدوار باشد که عادت کند؟!

4- یک بار (همان اوایل برگشتنم) به مادرم گفتم: "در صدای هیچکدام از دوستانی که رفته اند، آن شادی را که باید،(شادی را که خودشان لا اقل انتظار داشتند) حس نمی کنم" مادرم گفت :"مگر در صدای بچه هایی که اینجا هستند، حس می کنی؟"

5- مهمان آمد و یادم رفت که دیگر چه می خواستن بگویم...
با نوشته آیدا ، خیلی چیزها یادم آمد... یادم آمد که چرا برگشتم... یادم آمد که نگذارم آن شادی که روزهای اول بعد از آمدن ته صدایم موج می زد، از بین برود...
شاید حرفهایم که یادم آمد بنویسم...

12.07.2005

پرسش همگانی!

دوستان، سلام.
امروز می خوام یک سوالی از همه تون بکنم... که جواب دادن بهش کمک بزرگی به من می کنه.
مخاطبم به خصوص دوستانی هستند که به تنهایی در خارج از کشور زندگی می کنند و مدتی است که از خانواده دور بوده اند.
اگر لطف کنید و به سوالم فکر کنید و جواب بدهید ، خیلی ممنون می شم.
1) فکر می کنید اگر شرایطی پیش بیاید که خیلی ناگهانی مادر شما به شهر و خانه محل زندگی شما بیاید، (در حالی که شما به دلیلی غایب هستید) چه چیزی باعث تعجب او می شود؟ منظورم این است که او از دیدن چه چیزی در زندگی شما شوکه می شود یا تعجب می کند؟... این می تواند هم مثبت و هم منفی باشد(از نظر او)
(منظورم تمام زندگی شماست، نوع روابط، نوع زندگی، جزئیات داخل خانه و ....)
اگر مادرانی هم هستند که این وبلاگ را می خوانند خوشحال می شوم پاسخ مرا از دید خودشان بدهند، یعنی اینکه چه چیزی در نحوه زندگی دخترشان برایشان عجیب بوده.

منتظر نظراتتون هستم. ضمنا می دونم که خوانندگان وبلاگ من محدود هستند، اگر بتونید این سوال رو از دوستاتون هم بپرسید، یا با توجه به زندگی هایی که دیده اید هم جواب بدهید که دیگر واقعا شرمنده ام کرده اید!!باز هم ممنون

12.03.2005

باطبی دیگر

گفته بودم که کار دارم و ...
اما ...
نمی دانم چه بگویم الان... ولی می نویسم و می گذارم اینجا... فعلا لینک به نامه حامیان مجتبی سمیع نژاد را اینجا می گذارم... راستش البته نمی دونم چه طوری باید لینک گذاشت!
همینطوری؟
ضمنا هاله مهربان هم در این باره نوشته که لینکش کنار صفحه هست
فقط یک چیزی بگم، کوتاه...
راستش هر بار که به احمد باطبی فکر می کنم... نمی توانم باور کنم... 6 سال گذشته... می دانید یعنی چند روز و چند شب؟کدام ما می دانیم به او واقعا چه گذشته؟ گاه به تمام کارهایی که خودم در این 6 سال کرده ام فکر می کنم... و فکر می کنم چرا او نه؟ می دانید که او هم دانشجوی سینما بود... گاه فکر می کنم او چند فیلم می توانست در این سالها ساخته باشد... در چند کار هنری و فرهنگی می توانست شرکت کند... اصلا همه اینها هیچ... فقط زندگی...
آن روزها هیچکداممان باور نمی کردیم که او بماند... نه فقط او ، همه آنهای دیگری که به جرم هیچ، ماندند و لحظه لحظه عمرشان
پشت دیوارهای زندان گذشت
باور نمی کردیم اما شد... ما زندگی مان را کردیم... ما درس خواندیم... کار کردیم... عاشق شدیم... خندیدیم...گریه کردیم... دوستهای تازه پیدا کردیم... کودکان تازه متولد خانواده مان را دیدیم ... کنار بستر بیماری پیرترها نشستیم... اما ...
کاش بشود نگذاریم مجتبی یک باطبی دیگر باشد...

11.29.2005

امان از اداهای وبلاگ!

هر دم از این باغ بری می رسد...
پریروز کامنت هام رفته بود، امروز لینک هام!
بر شیطون لعنت که درست وقتی که با خودت عهد کرده ای که تا قبل از انجام کاری که باید، دست به هیچ کار دیگری نزنی...
آقا، من در حال قورت دادن یک قورباغه هستم... البته چند قورباغه دیگر هم در نوبت هستند. بنا براین شاید مدتی کمتر بنویسم... ولی طبق معمول اینجور وقت ها چند طرح بدجور غلغلکم می دهند، یه محض اینکه یا سر خودم را کلاه بگذارم و اززیر کار در بروم،یا موفق بشوم و کارم طبق برنامه پیش برود و جای خالی پیدا شود، می نویسمشان...
امیدوارم زود...

11.21.2005

تا حالا دلتون خواسته زیر و رو بشین؟

11.14.2005

غیبت!

دوستان عزیز، برای چند روزی نیستم.
تا یک هفته ای(شاید هم کمتر) به سفری می روم که امیدوارم پر بار باشد و با دست پر برگردم... (شاید جبران پتو و بوبن و چای بشود(
روزهای خوشی داشته باشید...

11.11.2005

بوبن






من می خواهم آلبن باشم( ابله محله بوبن را خوانده اید؟) من امروز خواندم.
راستش از آنهایی نیستم که بگویم بوبن خداست و عاشق کارهایش هستم. کارهایش را دوست دارم البته، اما...
نمی دونم چه جوری توضیح بدم...نوشته هاش یک جورهایی خلم می کنه! مثلا دلم می خواهد یک دفعه بی خیال همه کارهایم بشوم، بروم زیر پتو و تمام روز کتابهای قدیمی ام را ورق بزنم، یا یک دفعه بنشینم و یک لباس خواب چین دار گل گلی برای خودم بدوزم... یا اصلا( به خصوص توی این هوا) با لیوان چایی ام دراز بکشم جلوی بخاری برقی، و فقط به سرمای بیرون نگاه کنم...
خوب همه اینها آن لحظه خیلی خوب است، ولی وقتی شب بشود و ببینی که کارهایت مانده و ...
شاید برای همین است که این نوشته ها یک جورهایی کفرم را هم در می آورد(بعد از همه لذتی که از لطافت داستان، و نوع نگاه شخصیت هایش به زندگی می بری) آخر می بینی که عملا تو نمی توانی آنطوری زندگی کنی و کسی هم دور و بر تو آنطوری نگاه نمی کند!
راستش انگار نوشته ام خیلی معنی ندارد، شاید برای این است که دقیقا به همان نقطه ای رسیده ام که بالاتر گفتم، یعنی روز تمام شده و من تازه متوجه شده ام که حتی یک خط هم از مطلبی که باید می نوشتم ننوشته ام...هرچند ته دلم یک چیزی قلقلکم می دهد که ؛ عوضش یک پیراهن خواب گل گلی توی کشویم است، و تنم هم هنوز از لذت زیر پتو چای داغ خوردن و کتاب خواندن، خمار است:)
خلاصه تکلیفم هنوز با خودم روشن نیست ، تعجب نکنید!







پارادوکس پدر و مادرهای ایرانی

بسیاری از پدر و مادرهای ایرانی،حرفی ندارند که بچه شان به کانادا،امریکا، یا هر کشور خارجی دیگری برود. این یعنی اینکه تو آدم بزرگی شده ای، می توانی خودت خانه ات را انتخاب کنی، می توانی تصمیم بگیری که کجا، و با چه کسی زندگی کنی،می توانی نهار بخوری یا نخوری، می توانی دوست پسرت را به خانه بیاوری یا به خانه او بروی، می توانی شب تا دیروقت درس بخوانی یا ساعت 8 شب بروی توی رختخواب، می توانی کله سحر پاشی و از خونه بزنی بیرون، می توانی هم تا ساعت دو بعد ازظهر توی رختخواب بمونی و چرت بزنی، می تونی بزنی تو کار سلامت و غذاهای بیو و ماست و نون جو، می تونی هم هر روز غذای آماده بخری و تا دلت می خواد سیگار بکشی...
این پدر و مادر یک جورهایی همه اینها رو می دونن، خیلی وقتها حتی وقتی پایش هم بیفتد، کلی راجع به اینکه بچه شان مستقل است و روی پای خودش ایستاده و به تنهایی برای خودش زندگی می کنند داد سخن می دهند و تعریف می کنند...
اما همین پدر و مادر، اگر تو توی خانه آنهازندگی کنی،باید بدانند که تو کجا می روی، با کی می روی، چرا شب دیر از بیرون می آیی، چرا صبح دیر (یا زود) از خواب بیدار می شوی. توی خانه آنها دیگر آن پزهای استقال و توانایی و ... معنایی ندارد. چه معنی دارد که تو تازه ساعت 6 عصر بخواهی بروی بیرون، با کی؟ چه معنی دارد که شب بخواهی خانه دوستی بمانی،(یا اصلا روز) چه معنی دارد وقتی آنها یک شب خانه نیستند، تو تنها خانه بمانی،(اینجور موقع ها یا خاله و عمه و مادربزرگ را روانه خانه می کنند یا تو را روان خانه آنها) و هزار هزار نمونه دیگر...
و این نکته مهم فراموش نشود که اگر توی این مملکت هستی باید حتما پیش آنها زندگی کنی.
چرا که "معلوم نیست چه غلطی می خواهی بکنی که باید تنها باشی..."

یکی نیست بگوید...
ولش کن، همه تان فهمیدید چه باید گفت...

10.29.2005

چرا؟

X دختر بسیار ماهی است. از آن دخترهایی که در همان برخورد اول به دلت می نشینند، بسیار مهربان و ملایم. اگر بیشتر با او نزدیک شوی، می فهمی که البته گاه شیطنت ها و سرخوشی هایی هم از زیر این آرامش بیرون می زند که البته برای دختری به سن او (28-30) طبیعی است و باعث می شود که سالم تر به نظر برسد. من راستش خیلی با او نزدیک نیستم. او دوست دوستم است! اما چند برخورد کوتاه کافی است تا بفهمی که با چه دختر با شخصیت و مهربانی روبرو هستی. او ضمنا فارغ التحصیل یک رشته مهندسی از دانشگاه آزاد است. کار خوبی دارد. تقریبا به شدت کار می کند. و با وجود همه گرفتاری ها می دانم که همیشه هم برای کمک و کار خیر حاضر است و هرکاری را که قبول کند، مسوولانه به انجام می رساند.
همه اینها را را نوشتم برای این:
امروز متوجه شدم که X ظاهرا چند سالی است که دل به پسری بسته است. (این را کم و بیش قبلا هم می دانستم) اما امروز فهمیدم که او به شدت توسط خانواده و به خصوص پدرش تحت فشار است. دوستم می گفت که پدرش اصلا ازآن نوع آدم هایی است که عملا نمی گذارد او ازدواج کند. از تعجب، و بیش از آن از عصبانیت، نمی دانستم چه بگویم. خلاصه دخترک گل ما به این نتیجه رسیده که تنها راهش این است که به طور مخفیانه ازدواج کند و از ایران خارج شود. ظاهرا ماجرای پدره اصلا شوخی بردار نیست. پسر و مادرش در جریان این مساله هستند. حالا اینکه این ماجرا چطور باید انجام شود و بعد از آن چگونه می گذرد… بماند.
تا اینجای ماجرا چه فکر می کنید؟
شاید خیلی ها بگویند، آفرین عجب دختری! دارد روی پای خودش می ایستد، خودش انتخاب می کند و پای انتخاب هایش هم ایستاده…ا ین البته آفرین دارد!
یک عده دیگر هم شاید اصلا بگویند "خوب می کند، باید یکی به این پدرهای مستبد بفهماند"…
بعضی ها را هم دیده ام که اینجور وقتها چشمهایشان را ریز می کنند و می گویند،"حالا پسره کی هست؟ ارزش این کارها را دارد؟" یا مثلا "خوش به حال پسره!"
حرفهای آن گروه هایی را کنار می گذارم که اصلا ازا این وجه به ماجرا نگاه می کنند که " لابد پسره یک اشکالی دارد که پدره مخالفت می کند، هیچ پدری که بد دخترش را نمی خواهد" یا اینکه " اینجورکارها عاقبت ندارد" و "بعدا می فهمد" و یا …

من فقط یک چیز می خواهم بگویم… می خواهم بگویم آره، آفرین به او، اما می دانید او چه انرژی ، چند سال از زندگی اش را باید صرف کنار آمدن با خانواده اش کرده باشد، صرف حفظ رابطه ای که به هر حال حتما برایش مهم بوده… می دانید چقدر؟ می دانید این انرژ ی ، این امید، این وقت ، می توانسته صرف چه کارهای دیگری بشود؟
می دانید چقدر توهین شده به او؟ می دانید چقدر با خودش کلنجار رفته؟
این ماجرا را که شنیده ام، از صبح اعصابم خورد است! چرا؟ واقعا چرا دختری به این شایستگی(همین را می گویند دیگر؟) چرا دختری با اینهمه قابلیت های بالای کاری و اجتماعی، چرا باید چندین سال از زندگی اش را رف تحمل کردن این فشار ها کند، و بعد هم از کشورش، از خانه اش، از کارش، از همه چیز ببرد، به خاطر…
به خاطر اینکه پدری دارد که خود را (طبق قانون) مالک او می داند، و هیچ عرف، و قانونی نیز از او حمایت نمی کند… آره، می دانم که می شود به دادگاه رفت و … حتما او هم می داند، اما این قانون چقدر حامی است که طرف گزینه ای به سختی عقد پنهانی، خروج از مملکت، و زندگی ای کاملا متفاوت را به آن ترجیح می دهد.

این را هم بگویم که این دختر دو سه تا خواهر دیگر دارد… با سرنوشتی مشابه لابد!

و… چند دختر دیگر را در اطرافتان می شناسید که به نوعی اینگونه زندگی می کنند؟ چند نفر دیگر را می شناسید که کلی از انرژی شان را صرف اثبات خود و انتخاب هایشان به اطرافیان می کنند و عملا زندگی چندگانه ای را برمی گزینند. در محل کار نقش یک زن توانا، مدیر و با قابلیت. در خانه پدری نقش دختری که حق انتخابی ندارد، و یا لا اقل انتخاب هایش به شدت زیر سوال است و البته نقش دختری خانواده دوست، که به روابط خانوادگی اهمیت می دهد. در خانه دوست پسر ، نقش دختری مهربان، توانا، و مستقل…
همه این نقش ها گاه خیلی قشنگ هستند ، اما گاه در کنار هم نگه داشتنشان کار حضرت فیل است!!!

دلم گرفته… به خدا حیف است… کاش در ارزشهایمان، در قوانینمان، در نگرش هایمان بازنگری کنیم.
کاش برای همه انسانها حقی برابر قائل شویم، کاش فکر نکنیم که صلاح دیگران را بهتر از خودشان می دانیم…
کاش سرزمینم،فردا، برای لالای کوچک، مهربان تر ، و عادل تر از این باشد…


10.28.2005

:)

:) موفق شدم بلاگ رولینگ رو نصب کنم...
حالا به مرور لینک هایی را که دوست دارم اضافه خواهم کرد! خودم از این موفقیت بسی خوشحالم!!!

10.27.2005

شبانه

"دیگر دوستت ندارم"، زن این را وقتی با خودش گفت که بالای سر مرد نشسته بود. مرد ، نیمه برهنه، زیر ملافه های آبی رنگ خوابیده بود.
زن لبه تخت نشسته بودو یک پایش را از لب تخت آویزان کرده بود و کف پایش که گاه به گاه به سرامیک سرد کف می خورد، مورمورش می شد. زانوی دیگرش تا شده بود روی تخت و گوشه ای از ملافه که دور کمرش افتاده بود آنرا می پوشاند.
زن اندیشید:"دیگر دوستت ندارم." به موهای تنک مرد نگاه کرد که روزی، نه خیلی دور، چه پرپشت بود. مرد تقریبا دمر خوابیده بود و تنها گوشه ای از صورتش که روی بالش قرار گرفته بود دیده می شد.
ته ریش مرد توی نور کم اتاق دیده نمی شد. اما زن ، که هنوز گونه ها و زیر گلویش می سوخت، می دانست که مرد ته ریش دارد... از آن ته ریش هایی که تنها وقتی به نظرت می آیند که به صورتت ساییده می شوند.
مرد تکانی خورد. دستش را توی جای خالی زن چرخاند، بدون اینکه سرش را از توی بالش تکان بدهد،لای یکی از چشمهایش را به اندازه لحظه ای باز کرد:"چی شده؟"
زن سرش را به طرف او چرخاند. صورت هنوز توی بالش بود و چشم بسته. دستش اما به دنبال زن می گشت. زن دلش نیامد... دستش را گذاشت روی دست سرگردان مرد:"هیچی، الان می خوابم."
مرد "اوهوم" خوابالودی کرد و سرش را به طرف دیگر چرخاند.
زن نگاهش را پایین انداخت؛ دستان مرد گوشتالو بود و سفید، با ناخنهای کوتاه.دست زن سبزۀ زن هرچند روی موهای سیاه دستان مرد، خودش را نشان می داد. انگشتان کشیده که در محل مفاصل کمی پهن می شد. "دستهای قشنگی ندارم" این را زن هزار بار با خودش فکر کرده بود. دستش را از روی دست مرد برداشت و از جایش بلند شد.
توی دستشویی ، زن خیمردندان توی دهنش را که تف کرد، سرش را بلند کرد و توی آینه به خودش نگاه کرد. موهایش پریشان بود. دستهای خیسش را کشید توی موها و سعی کرد مرتبشان کند. دهانش را شست و باز توی آینه نگاه کرد. موها ، نیمه خیس، کم و بیش مرتب شده بود. تک دانه موی سفیدش روی شقیقه می درخشید. توی آینه به خودش خیره شد: "واقعاً؟"
چشمهایش را پایین انداخت انگار از خودش شرمش شد. دوباره سربلند کرد؛ چشمها، توی آینه ، پرسشگرانه به او خیره شده بودند. حوله را برداشت و گرفت روی صورتش. بعد قوطی کرم شب را از طبقۀ جلوی آِنه برداشت و با نوک انگشت کمی روی صورتش گذاشت. و همانطور که به خودش خیره شده بود با سرانگشت روی پوست پخشش کرد. چشمهای توی آِنه هنوز می پرسید: "واقعاً؟ یا مثل تمام این سالها..." حرصش گرفت، چراغ توالت را خاموش کرد.

آباژور کوچک کنار تخت را خاموش کرد و روی تخت دراز کشید. پشت به مرد. سردش بود. پاهایش را، زیر پیراهن سفید، توی شکمش جمع کرد و دستهایش را برد زیر بغلش. فهمید که مرد جا به جا شد. دست مرد لحاف را روی او کشید. زن کمی جابه جا شد و پاهایش را رها کرد. "خواب نیست؟"، زن آرام سرش را چرخاند و توی تاریکی نگاهی به مرد انداخت. چشمان مرد بسته بود و صورتش توی بالش گم.
زن باز کمی خودش را زیر لحاف جمع کرد. مرد یک لحظه چشمانش را باز کرد. انگار از بودن او که مطمئن شد گفت: "دوستت دارم." زن سرش را توی بالش جابهجا کرد. دستش را از زیر لحاف بیرون آورد و روی دست مرد گذاشت.مرد با چشمهای بسته و خوابالود گفت:" شب به خیر" . زن گرم شده بود. بدنش را زیر لحاف باز کرد و سرش را سُراند کنار دست مرد: "شب به خیر".

زیبایی

هیچ دقت کرده اید که زنهای حامله چقدر خوشگل هستند؟؟؟!
نمی دانم چرا! با اینکه صورتشان پف کرده است و همیشه یا رنگ پریده هستند یا برافروخته! اما نمی دانم چه چیزی است که باعث می شود به طرز عجیبی زیبا به نظر برسند. شاید به خاطر برق چشمهایشان است. تا به حال دقت کرده اید که چشمهایشان چه برقی می زند؟ غرور است؟ شادی است؟نمی دانم ....
انگار همیشه دارند ته دلشان به موجود کوچک قشنگی فکر می کنند که هیچ کس وجودش را درک نمی کند، غیر از خودشان:)
2- چرا زنها توی مراسم عزاداری زیبا می شوند؟؟؟؟
(این از قبلی هم عجیب تر است ، نه؟)
نمی دانم به خاطر لباس سیاه است یا به خاطر صورت های آرایش نکرده،یا شاید به خاطر غم است، یا اصلا به خاطر چشمهای گود افتاده و گاه گریسته؟
راستش نمی دانم چرا چند روز است به این موضوع گیر داده ام! تنها نکته مشترک میان این دو، این است که هم زنهای عزادار و هم زنهای باردار، معمولا آرایش نمی کنند! پس چرا همیشه فکر می کنیم آرایش آدم را زیبا تر می کند؟؟؟؟

10.17.2005

تنهایی

می دانم که دیرم شده، اما چشمهایم را انگار نمی توانم باز کنم،توی تختخواب می چرخم و آرزو می کنم که ساعت کند تر حرکت کند... اما، می دانم که دیر شده! چشمهایم را باز می کنم، نگین از میان کتابها و کاغذها و خرت و پرت های روی میز چند کتاب و ورق را جدا میکند، توی کیفش می گذارد:"پاشو ، کلاس نداری مگه تو امروز؟" با عجله مقنعه اش را جلوی آینه صاف می کند و می رود بیرون، ساعت را نگاه می کنم، 6:20، چاره ای نیست، از جایم می پرم.
لباس پوشیده و آماده به آشپزخانه می روم. آشپزخانه که یعنی گوشۀ کوچکی با چند کابینت و گاز و یک یخچال کوچک. مامان مشغول خرد کردن هویج است. در یخچال را باز می کنم، آبمیوه را بیرون میآورم، یک تکه هم نان سوخاری از روی یخچال برمیدارم، مامان غر می زند:"این چه جور صبحانه خوردنه؟ یک کم زودتر پاشو، مثل آدم بخور!" وقت ندارم، همانطور که لیوانم را سر می کشم، پایم را می کنم توی کفش و سعی می کنم بدون باز کردن بند، پایم را تویش بچپانم. مجبور می شوم بنشینم و بند را باز کنم، بابا بالاسرم ایستاده:"کی میای باباجان؟ دیر نکنی؟" علی از آن طرف به مسخره صدا می زند:"دیر نکنی، باباجونم، قربونت بشم!" خنده ام می گیرد. صدای بابا را عین خودش در می آورد. چراغ را خاموش می کنم، در را می زنم به هم و کلید را توی قفل می چرخانم. پله ها را می دوم پایین، آسانسور صد ساعت طول می کشد تا بالا بیاید هر صبح! یک طبقه را رد کرده ام که:آخ، نهارم را جا گذاشته ام، صدای مامان از بالای پله ها می آید: "نگار، نهارت!" پله هارا دو تا دوتا برمی گردم بالا، اه، کلید ته کوله ام گم شده و نمی توانم پیدایش کنم:بالاخره موفق می شوم: در را باز می کنم و می دوم تو. مامان:"با کفش؟". از توی یخچال ظرف کوچکی را که دیروز تویش سبزیجات پخته ریخته ام، برمی دارم،با یک تکه نان می گذارم توی کیسه و می اندازم توی کوله ام. علی دست بردار نیست:" مامان جان چرا جوش می زنی، این نهارو که، خوردنش با نخوردنش فرق نداره!" براش شکلک در می آورم و می دوم بیرون.
ساعت از 5:30 گذشته که می رسم خانه. طبق معمول کلید را نمی توانم پیدا کنم، کیسه خریدم را می گذارم روی زمین. بالاخره بعد از درآوردن تقریبا نصف خرت و پرت های توی کوله ، کلید را پیدا می کنم. در را که باز می کنم، اتاق تاریک است. کلید برق را می زنم. باید بجنبم، فراز قرار است شام بیاید پیشم. بهش گفته ام که دیر می رسم و حوصله غذای حسابی ندارم. لباسم را عوض می کنم، زیر کتری را روشن می کنم. مامان توی اتاق کتاب می خواند. همیشه صبر می کند تا چای عصرش را با من بخورد. پیاز را خورد می کنم توی ماهیتابه و می گذارم روی گاز. قابلمه آب جوش آمده است. یک بسته ماکارونی از توی کیسه در می آورم ونصفش را می ریزم توی قابلمه. علی به قارچهایی که خرد کرده ام ناخنک می زند. "ببینم، تو به جز ماکارونی چیز دیگه هم بلدی؟" نگین جوابش را می دهد:" صد رحمت به اون، تو همونم بلدی؟" ،"من نبایدم بلد باشم،پس زن می گیرم برای چی؟" مامان بالاخره صدایش در می آید:" نه بابا، ببین کی برات بره خواستگاری!"
یک قاشق رب می ریزم توی مخلوط گوشت و قارچ و فلفل سرخ شده ، یک کم از آب کتری می ریزم رویش و درش را می گذارم تا بپزد و رنگ بگیرد. ماکارونی را آبکش می کنم.کمی روغن زیتون می ریزم رویش و می ریزم توی دیس پیرکس. مایۀ آماده را می ریزم رویش و می گذارم کنار. کاسه کوچک سالاد را که می گذارم توی یخچال، ساعت نزدیک 7 است. ظرفهارا که بشورم، فراز هم رسیده است.
ساعت 12 است. فراز دارد آماده می شود. باید برود؛فردا صبح مسافر یک سفر چند روزه است. ایستاده ام گوشه اتاق و نگاهش می کنم. سرش را بلند می کند و نگاهم می کند. دستهایم را می اندازم دور گردنش:"رسیدی بهم زنگ می زنی؟" . موهایم را می بوسد:" برسم که سرم خیلی شلوغه، اما شب حتما می زنم، خوب؟" سرم را می چشسبانم به سینه اش. همانطور که توی بغلش هستم. عینک و سوییچش را از روی میز بر می دارد. عینکش را می زند. توی آینه نگاه می کند و دستی توی موهایش می کشد. سرم را می گیرد توی دستهایش و از سینه اش جدا می کند. دلم می خواست همانجا بخوابم. می بوسدم:"خداحافظ عزیزم". کفش می پوشد و در را باز می کند. لای در می ایستم. می گوید:" برو تو نگار. در رو هم از تو قفل کنی ها، خوب؟" سر تکون می دم. از در که می ره بیرون، من هم می روم بیرون در می ایستم. آن طرف تر می ایستد و دکمه آسانسور را می زند. آسانسور می رسد. بهم اشاره می کند که بروم، با دستش ادای فقل کردن در را در می آورد ، یعنی که در را قفل کنم، دست تکان می دهم برایش، و او بوسه ای توی هوا برایم می فرستد و می رود توی آسانسور.
در را می بندم، کلید را توی قفل می چرخانم. خانه ام خالی است... روی صندلی می نشینم و سرم را می گذارم روی میز.

بابا دستش را می کشد روی موهایم:"بابا جان چرا اینجا خوابیدی؟ برو سرجات" سرم را بلند می کنم. ساعت نزدیک 2 است. بلند می شوم. شیرینی که فراز خریده بود، روی میز مانده، می گذارمش توی یک ظرف دردار و می گذارم توی یخچال. می روم توی دستشویی و مشغول مسواک زدن می شوم. صدای خوابالوی نگین می آید که غر می زند:"در توالتو ببند وقتی مسواک می زنی!" . پایم را دراز می کنم و در را می زنم به هم.
چراغ را خاموش می کنم و می خزم توی رختخواب. سوییت کوچکم خالی است ، اما... من تنها نیستم.

10.13.2005

تشکر

من شوکه شده ام!!!
وقتی یک صفحه داشته باشی که گاه و بیگاه چیزی توش بنویسی و تازه مدتی باشد که به فکر افتاده باشی که به بقیه هم معرفی اش کنی ولی... بعد یک دفعه یک روز می آیی و می بینی که 13 نفر برایت پیغام گذاشته اند؟!
اولش فکر کردم اشتباه شده...بعد پیغام ها رو خوندم و دیدم که چقدر همه لطف داشته اند.
این میون باید بیش از همه از هاله عزیز ممنون باشم که بدون هیچ شناختی ، صرفا با اولین پیغام من به اینجا سر زد و بعد مهربانانه زحمت درست کردن اشکالات این صفحه را کشید. و من فهمیدم که چرا میان تمام بچه های وبلاگ نویس او شخصیتی است که همه بهش احترام می گذارند و برایش ارزش قایلند، این ارزش نه تنها به خاطر توجه مسوولانه او به تمام مسایل سیاسی و اجتماعی، بلکه همچنین قطعا به خاطر روح دلسوز و ومهربان اوست: مهربانی ای از جنس مهربانی مادرانه.
البته دلم می خواهد از دو نفر دیگر هم تشکر کنم، دو وبلاگ دیگر که صاحبانشان اولین کسانی بودند که مدتها پیش اینجا رو خوندند و برای اولین بار برای من ایمیل دادند. توجهی که در قدم اول مرا متعجب و دلگرم کرد؛خورشید خانم و سهیلا(وبلاگ یادداشتهای سهیلا)
اما از همه مهمتر:
راستش خوندن نظریات شما تازه منو متوجه کرد که چه کاری کرده ام!!! گذاشتن داستانی که خیلی وقت پیش، در حال و هوایی کاملا متفاوت ، شروع شده است و هرچند همواره وسوسه تمام کردنش را داشته ام اما هیچوقت نشده، باعث می شه که انتظاری در خواننده بوجود میاد و حالا من دیگرواقعا توی رودربایستی قرار گرفته ام و باید دنبالش کنم. از همه تون ممنونم... از اینکه منو مجبور کردید که به طور جدی بنشینم و باز به این داستان فکر کنم... شاید این قدمی باشد برای به پایان بردن چند قصه نصفه نیمه...
بعد از این چند سال وبلاگ خواندن، خیلی خوب می دانم که آمدن یک دفعه یک فرد به اینجا، و حتی توجهش، نمی تواند به معنای خواننده همیشگی داشتن باشد... ازتون تشکر می کنم، و امیدوارم که باز هم به اینجا سر بزنید و منو از نظراتتون بهره مند کنید، فقط می خوام خواهش کنم که کمی صبور باشید لطفا، خوب؟ من کمی تنبل هستم، اما قول میدم که سعی خودمو بکنم.
و یک چیز دیگه... راستش خوندن نظرات همه شما منو کاملا غافلگیر و هول کرده! دلم می خواد وبلاگ های همه رو سر فرصت بخونم، براتون پیغام بگذارم، جواب نظرهاتونو بدم و... این یک جواب جمعی است،برخی اسمها آَشناست و نوشته هایتان را بارها خوانده ام، برخی تازه اند، که حتما سر فرصت به سراغ نوشته هایشان می روم، خلاصه اینکه: از همه ممنون، به امید دیدار دوباره

10.11.2005

یک داستان"سفر1"

راستش تصمیم گرفته ام که ازاین وبلاگ برای توی رودواسی گذاشتن خودم استفاده کنم... برای اولین قدم، قسمت اول یک داستان را می گذارم اینجا، داستانی که مدتها پیش شروع شد اما هیچوقت تمامش نکردم... گذاشتنش اینجا باعث می شود که نظرات بقیه را بدانم(همان معدودی که اینجا می آیند(
و مجبور شوم به نوشتن ادامه اش تا پایان...
خوشحال می شوم نظر هرکسی را که آن را می خواند بدانم.
این داستان هنوز اسمی ندارد، برای اینکه قسمتهای بعدی را بهش اضافه کنم بدون درهم شدن، فعلا اسمش را می گذاریم "سفر"
چشمانش را که باز کرد، نور تند آفتاب از پنجره افتاد روی صورتش. سرش را یک لحظه، به اندازه ی همان لحظه ی میان خواب و
بیداری ، کنار کشید و بعد که یادش آمد کجاست و چه می کند و کجا می رود، انگار آرام شد و دیگر نهراسید از نور تند آفتاب. صورتش را تکیه داد به پنجره و گذاشت تا آفتاب ذره ذره ی صورتش را انگار گرم کند که شاید می رفت برای همیشه یخ کرده بماند. از این فکر خنده اش گرفت. از خودش که هنوز، حالا، در این لحظه به چنین فکری می افتاد. به خودش پوز خند زد که از سرمای ابدی ترسیده بود و بعد سرش را چرخاند. زن کناری خوابش برده بود. کیف دستی اش را محکم با دستهای تپلش چسبیده بود. دستهای تپلی که آدم هر لحظه فکر می کرد انگشترهایش را پاره خواهند کرد. حلقه ی پر نگینی به دست چپ داشت و انگشتر طلای نازک اما پهنی به انگشت میانی دست راست. نگاهش از روی انگشتر لغزید تا نوک انگشتان . نوک انگشتان زن سیاه شده بود. انگار که یک عالمه بادمجان را همین الان برای شام پوست گرفته باشد و بعد با عجله همه را از وسط بریده باشد و ریخته باشد توی روغن داغ. و همان وقت که منتظر بوده تا بادمجانها سرخ شوند، شاید شروع کرده بوده به خرد کردن پیازها برای پیازداغ روی کشک و بادمجان که شوهرش می مرد برای پیاز داغ و می گفت که مزه کشک و بادمجان به کشکش است و پیاز داغش. کشک را ظهر ، همان موقع که رفته بود سبزی خوردن بخرد از سر کوچه خریده بود و فقط مانده بود... شاید زن همان موقع یادش افتاده بود که سبزی ها را از توی آب در نیاورده و الان است که سبزی ها خراب شوند.
زن تکانی خورد و از خواب پرید. اولین واکنشش جابه جا کردن کیفش بود تا انگار مطمئن شود که هنوز هست، بعد نگاهی به او انداخت( چقدر خسته بود نگاهش) و لبخند زد.
لبخندی زد به جواب و سرش را باز چرخاند به طرف پنجره. هنوز نرسیده بودند به رودبار اما جا به جا می شد درختهای زیتون را دید، با برگهای ... هیچوقت نتوانسته بود تصمیم بگیرد که برگهای زیتون چه رنگی اند. فکر می کردی که سبزند، بعد باد می آمد و می ديدی كه به خاکستری می زنند، برگهای خاکستری توی باد می لرزیدند و دوباره سبز می شدند. هیچوقت هم نمی شد این بازی با رنگ و باد را ثبت کرد. یک بار دوربینش را برداشته بود و بدون اینکه به کسی بگوید از تهران راه افتاده بود به سمت رودبار. ساعت به ساعتش را محاسبه کرده بود که شب قبل از اینکه نگرانش شوند برگشته باشد خانه. 20 سالش بود. نگرانی ها کلافه اش می کرد و در عین حال نمی شد هم ندیده گرفتشان. تمام راه رفتنه و برگشتنه توی دلش آیت الکرسی خوانده بود که مبادا اتفاقی بیفتد و او نرسد به موقع به خانه. یا حتی ترسیده بود که هیچوقت نرسد و عکسهایی که با اینهمه دردسر گرفته بود را نتواند هیچوقت چاپ کند. اگر عکسها خراب شده باشند چه؟ هنوز هم دلهره ی گاه لذت آور آن روز را یادش بود. انگار نه انگار که ...چند سال؟ از فارغ التحصیلی اش 7 سال می گذشت وآن موقع دانشجوی سال دوم بود. درسش 5 سال طول کشیده بود، اینقدر که سر پایان نامه از این موضوع به آن موضوع پریده بود و بالاخره هم مهتاب دستش را گرفته بود و هی هلش داده بود که یعنی بعدش با هم زبان بخوانند و تافل بدهند و بروند. بروند که تنها باشند، که مستقل باشند، که بزرگ شوند. کجا بود حالا مهتاب؟ناخود آگاه ساعتش را نگاه کرد. نزدیک 12 بود. 11 ساعت که بروی آن طرف تر، مهتاب خوابیده حتما الان. دستش شاید روی سینه لاغر کریس باشد. بار اولی که مهتاب عکسش را برایش فرستاده بود، تا عکس را باز کرد، برای مهتاب تایپ کرد: " خوش تیپه، فقط بپا یک وقت زیاد فشارش ندی، می شکنه" مهتاب غش کرده بود از خنده" لُل. نه بابا این جوری هام نیست" دلش برای خنده ها ی مهتاب تنگ شده بود. مهتاب اگر می فهمید چه می کرد؟ باورش نمی شد حتما . آخرین باری که با هم حرف زده بودند بهش گفته بود که حالش خوب است. مهتاب مثل همه ی تلفن های این سالها گفته بود که دلتنگ است و چقدر هنوز هم توی بدترین لحظات دلش می خواهد گوشی تلفن را بردارد و به او بگوید که بیاید پیشش، بروند شاید آن کافی شاپ کوچک همیشگی شان ، قهوه ای بخورند، سیگاری بکشند و از همه ی آدم های زندگی شان گله کنند و به همه ی غصه هایشان بخندند. چند وقت بود که آنطوری نخندیده بود؟ چند وقت بود که دیگر خنده هایش به دل خودش نمی چسبید؟ (فقط به دل خودش ، که دیگران انگار اصلا نمی فهمیدند فرق خنده های سبکدلانه و شاد همیشگی او را با خنده های تلخ این روزهایش که بیشتر به پوزخند می مانست.)
دلش گرفت . سرش را تکیه داد به پشتی صندلی و سعی کرد عمیق نفس بکشد. همیشه مجبور بود بیشتر راه همین کار را بکند. راه حالش را بد می کرد. سرش را تکیه می داد به سینه ی نیما و چرت می زد و وقتی هم که حالش بد تر می شد، نیما یک تکه نبات می داد به او که بگذارد گوشه ی دهانش و سرش را تکیه می داد به عقب و تند و تند نفس عمیق می کشید. آخرین سفرشان چند وقت پیش بود؟ آخرین باری که سرش را گذاشته بود روی شانه ی او؟ چقدر این کار را دوست داشت. حتی آن وقت ها که ازدواج نکرده بودند، هر بار که می نشستند توی تاکسی سرش را می گذاشت روی شانه ی نیما و می خوابید انگار نه انگار که این شاید بی محلی باشد به آدمی که اصلا دارد این راه را می آید برای اینکه تو تنها نباشی و برای اینکه با تو باشد. کجا بود نیما الان؟ چه می کرد وقتی که می فهمید او این بار این راه را تنها آمده... و برنگشته... می فهمید اصلا؟ بغض گرفت گلویش را. چشمانش را دوخت به آن بیرون که حالا پر بود از درختان زیتون. نگاه کرد به نور تا شاید اشک ها را عقب براند. از همین تلاشش حرصش گرفت. چرا حتی حالا هم باید جلوی خودش را می گرفت؟ حالا که هیچ کس نبود، حالا که اصلا می خواست هیچ کس نباشد، دیگر از همه خسته شده بود. آدم ها از انرژی تهی اش کرده بودند. خودش را رها کرد. بغضش ترکید. گذاشت تا گلویش از فشار تمام این سالها انگار، خلاص شود. دست کرد توی کیفش تا دستمال کاغذی پیدا کند. کیفش مثل همیشه پر نبود از کلی خرده ریز عجیب و غریب یا حتی کتاب، که همیشه یک کتاب می گذاشت توی کیفش که مبادا جایی لحظه ای بیکار بماند و فکر کند کاش چیزی داشت برای خواندن. چقدر خوانده بود این سالها؟ چند کتاب؟ چند مجله؟ چقدر نوشته بود؟ نوشته هایش اما همه همراهش بودند. حتی حالا هم نتوانسته بود تا دم آخر خودش را از آنها رها کند. نخواسته بود آنها را بگذارد توی خانه که احتمالا بالاخره کسی می رفت سراغشان و هیچ دلش نمی خواست حالا که خودش داشت می رفت چیزی اینقدر شبیه او، چیزی اینقدر شخصی، از او جا بماند، هیچ جا اصلا. بگذار ذهن همه خالی بشود از حضور او. انگار که هیچ وقت نبوده.

10.10.2005

دوباره سلام

به لطف هاله عزيزاين وبلاگ سر و شكلي پيدا كرد و حالا ديگر رويم مي شود كه به دوستان ديگر معرفي اش كنم:) آرشيوم هم درست شده و حالا ديگر مي شود نوشت... پس دوباره
سلام:)
لالايي اول به نيت اينكه لالايي هايي باشد براي لالاي كوچكي كه پا به اين دنيا گذاشته بود و بس عزيز بود، شروع شد... اما بعد تر نوشتن براي لالا را به جاي ديگري منتقل كردم و حالا سعي مي كنم قصه ها/قطعه هاي كوتاهي بنويسم كه قطعا موضوع بيشتر آنها زنان سرزمينم خواهند بود... شايد همين ها نيز بعد ها براي لالا خواندني باشد...

10.07.2005

آرشیو

همه نوشته های قدیمی ام یکی یک داره می ره و آرشیو هم ندارم:(((((( باید از یک نفر کمک بخوام به سرعت... دلم می سوزه:(

نوستالژی

دوستی زنگ زد... سلام و احوال پرسی و بعد هم: من امشب بلیط دارم...
یک لحظه از کله ام گذشت: آه ، تو، توهم؟ تو کجا داری می ری ؟ و بعددر همان یک لحظه هزار و هزار خاطره، هزار لحظه از کله ام گذشت... او هم دارد می رود...
جمله اش اما تمام که شد، انگار نفسی کشیدم... " می روم هند، پذیرش گرفته ام برای فوق لیسانس، یک دوره دو ساله"
"هند" لبخند اومد روی لب هام، "چه خوب" و بعد توی آن لحظه این فکر که" پس نمی رود که بماند، پس می شود باز هم اورا دید،پس..."
هند هم که کلی خاطره های خوب دارد توی ذهنم و کلی هم برایش از این نظر خوشحال شدم...
گوشی را که قطع کردم، بااینکه خیالم راحت بود، باز همه فکر و خیال ها اومد توی مغزم... دوستانی که هرکدوم دارن می رن یک ور دنیا... دوستی هایی که یک جورهایی داره تموم می شه... زندگی ای که عو ض می شه...
تموم شدن دوره های مختلف زندگی همیشه یک جور غم خاص رو توی دلم میاره، شاید همون چیزی که اسمش نوستالژیه...
نمی دونم، با شنیدن خبر رفتن هرکدوم از دوستها، تموم خاطره های با اونها بودن، میاد جلوی چشمت، حتی اگر آدم هایی باشن که خیلی کم اونها رو ببینی، باز رفنتشون، یک جور دلتنگت می کنه... و وای از رفتن اونهایی که میدونی دیگه شاید هیچوقت نبینی شون...
چند وقت پیش با دوست دیگری حرف می زدم، آن دور دورها، برایش خوشحال بودم، دوستی پیدا کرده و دوستش دارد و کلی لحظه های خوب ، که او واقعا شایسته اش است اما... از خودم عصبانی شده بودم، که وقتی او داشت با شور از ماجراهایش حرف می زد، من تمام فکرم( نه تمام فکرم اما بخشی از آن) مشغول این بود که :"آه پس دیگه نمی بینمت... چقدر احتمال داره با این وضع تو بیای دوباره اینجا، چقدر... " احساس کردم که دیگه موندگار شده... حتی اگر این رابطه هم جدی نباشه، اون موندگار شده. چیزی که این دو ساله حتی خودش هم از خودش پنهان می کرد... اما او هم مثل هزارتا دوست دیگه، دیگه برنمی گرده... و این سخته: (

شاید باید به قول مادرم، فقط خوشحال باشم از اینکه آن موقعی که می توانسته ام، دوستان خوبی داشته ام و رابطه های قشنگی پر از مهربانی و صمیمیت، و حالا هم باید واقعیت را، گذر عمر را، تغییر شرایط زندگی هرکداممان را، بپذیرم، و دلم را خوش کنم به چیزهای خوبی که حالا، توی این دوره از زندگی ام، وجود دارن.
این حتما بهترین و منطقی ترین کاره، اما... با همه این فکر ها، باز هم رفتن هر دوست... بد جوری دلتنگی میاره:

9.16.2005

دخترکی بیش نبودم، حدود 10 ساله، و همین باعث می شود که چیز زیادی یادم نباشد... فقط اینکه اتفاق بدی افتاده بود، اتفاقی که بزرگتر ها درست و حسابی به ما توضیحش نمی دادند. امروز که به آن فکر می کنم، می بینم خود آنها آنقدر شوکه بودند که دیگر اصلا شاید حضور ما کوچک تر ها و لزوم توضیح دادن به ما را فراموش کرده بودند. ما فقط فهمیدیم که عمو را کشته اند. عمو، برادر بابا نبود اما عمو بود! خاله، که واقعا خواهر مامان بود و عمو می شد شوهرش ، یک دختر داشت، که دختر خالۀ ما بود! تنها دختر خاله ای که امروز هم عزیزترین است برای ما...
از آن روزها چیز زیادی یادم نمانده... صحنه هایی پراکنده... مجلس ختمی که شبیه هیچ مجلس ختم دیگری نبود...جمع شدن هایی که با همان ذهن کودکانه مان می فهمیدیم چه حجمی از هراس و نگرانی پشتش نهفته است... نگرانی ای که باعث می شد، لااقل ما بچه ها را از آن جمع ها دور نگه دارند... شاید هم واقعا جای ما نبود، سوزی که در گریه های زنان این جمع ها موج میزد، شاید واقعا برای ما زیاد بود، جمعی که هنوز هم اکثریتش را زنان تشکیل می دهند، زنانی که هرکدام داغدیده بودند. هرکدام امروز به مجلس ترحیم شوهر دوستشان می آمدند، (یا دوست شوهرشان) و فردا مجلس ختم شوهر خودشان بود، یا برادرشان، یا پسرشان... این سوز را امروز می فهمم... خاله اما گریه نمی کرد... شاید یک لحظه بیشتر از اشک او یادم نیست، و این همان موقع هم برایم عجیب بود... و همین باعث شد که وقتی در هجدهمین سال کشته شدن او، خاله بغضش ترکید ، قلبم یک لحظه ایستاد... بارها و بارها این سالها ، به چشمان او که نگاه کرده بودم، با خودم گفته بودم، چقدر، چند شب، توی تنهایی خودش اشک ریخته است؟ و مگر می شد نریخت؟
مگر می شود حتی وقتی می دانی حکم شوهرت "ابد" است، روزی که با یک تلفن، بعد از چند هفته که ملاقات ممنوع بوده ای، ساک لباسهایش را تحویلت دهند، مگر می شود فریاد نکشی؟ مگر می شود اشک نریزی؟ خاله ، تنها نبود... زن های دیگری ، فراوان، که بعضی چند عزیز از دست دادند ، عزیزانی که حکم های آنها بعضا چند سال هم بیشتر نبود.

ما چه می فهمیدیم؟ 5 سال بود که عمو را ندیده بودیم... 5 ساله بودم یعنی... و حالا که فکرش را می کنم می بینم پس خاطره هایی که از او دارم مال 4 یا 5 سالگی است، و این عجیب است چون اصولا از کودکی خاطرات زیادی ندارم... اما بعضی تصویر ها خیلی روشن، توی ذهنم هستند؛ عمو که مثل همیشه خندان، آمده بود در خانه که ما را سوار موتور کند، حتی یادم هست که اول برادر بزرگم را سوار کرد... عمو که ما را سوار وانتی که نمی دانم از کی امانت گرفته بود کرد و رفتیم تا شیرینی فروشی ، همان حوالی خیابان فخرآباد، و شیرینی خریدیم، فکر می کنم، تولد دخترک کوچکشان بود... به دنیا آمده بود و عمو پر از شور و نشاط، و چه کسی فکرش را می کرد که یک سال و نیم دیگر عمو می رود پشت یک دیوار شیشه ای، دیدارهایش با این خورشید کوچک محدود می شود به هفته ای چند دقیقه ، که آن هم گاه هفته ها و ماه ها به لطف مسوولان کنسل می شد... چه کسی فکرش را می کرد؟
و خاطره ای که از همه اینها روشن تر است، عمو است پشت شیشه ، خاله بالاخره توانست، لابد با کلک و یواشکی، من را به ملاقات عمو ببرد، قرار بود یک سه شنبه من، و سه شنبه دیگر برادر کوچکم... واین افتخار تنها نصیب ما شد که خواهر و برادر بزرگم بزرگ تر از آنی بودند که بشود یواشکی بردشان! و چه هیجانی داشتم من... از بقیه داستان که بگذریم(ورود به زندان و سوار شدن به مینی بوس و عبور از نگهبانی و پر کردن فرم ها و ...) حالامن بودم پشت یک پنجره و عمو آن طرف، که چقدر از دیدن من شوکه شد... یادم هست که چیزی که خیلی شگفت زده ام کرد موهایش بود که اینقدر سفید شده بود... آخرین تصویر از او مرد جوان قد بلندی بود(لا اقل از نگاه کودکانۀ من) با موهای سیاه، چشمان درشت و براق، و خنده های پر شور، اما حالا موهای عمو، چقدر سفید بود، چشمها اما هنوز براق و خنده ها آرام تر اما همانقدر مهربان... اما شوک ،همان موهای سپید بود... بعد تر فکر کردم شاید این سفیدی فقط به گذشت سالها مربوط بود ، اما... آن 5 سال به خیلی های دیگر بیرون زندان هم گذشته بود، و بابا و عموهای دیگر هنوزمویشان سیاه بود! به جز آن ، یادم هست که عمو همه اش می خواست با من حرف بزند، و من، دخترک8-9 ساله، هیچ حرفی انگار نداشتم برای گفتن، و یادم هست که همه اش احساس می کردم که دارم وقت بقیه را میگیرم، وقت خاله را، عمه را(که عمۀ دختر خاله بود در حقیقت) و وقت مامانجون را ( که او هم مامانجون من نبود، ماما ن بزرگ دختر خالۀ کوچولو بود) ، آنها پشت سر من ایستاده بودند، بعد از اولین حال و احوال پرسی، گوشی را دادم دست خاله، اما عمو دوباره هم اشاره می کرد که گوشی را به من بدهند. حالا که فکرش را می کنم، می بینم من هم اگر جای او بودم، شاید وقتی می دانستم که این شاید آخرین باری باشد که این دخترک بامزه و دوست داشتنی را (که می دانم و همه میگویند که چقدر ما را دوست داشت) می بینم، همین کار را می کردم، و البته حتما او هم حس کرده بود که چه شوری از دیدار او توی دلم برپاست و این خاطره قرار است تا سالها با من باشد و رهایم نکند... خاطره عمو، با موهایی بیش از انتظار من سپید، با همان لبخند مهربان و صدای پر شور... پشت یک پنجرۀ شیشه ای...
سالها بعد بود اولین باری که بالاخره مامان و خاله ، و بقیه بزرگتر ها البته، رضایت دادند که من هم همراهشان به جایی بروم که می دانستیم مزار عموست... مزاری که شبیه هیچ مزار دیگری نبود... دیگر بزرگ بودم... سالها درباره اش شنیده بودیم، سالها، هرجمعه، دیده بودیم که دل مادربزرگ چه شوری می زند تا خاله ، و گاه مامان که موفق شده بود لابد ما فسقلی ها را به کسی بسپرد، برگردند... و اتفاق هم افتاده بود، که آنها ساعت ها دیر کنند و بعد از جایی دیگر تلفن بزنند و باز ساعت ها بگذرد تا بالاخره با خانه بیایند و برای دیگران تعریف کنند که چه شده، و چطور آنها را برده اند و چند ساعتی ، با چه شرایطی نگه داشته اند و ...
سالها و سالها ما را از آن دور نگه داشتند ؛ از خاوران، تا بالاخره آنقدر احساس امنیت کردند که دخترک کوچک خاله را و بعدتر ما را با خودشان ببرند...و این شد که اولین دیدار من از خاوران ، سالها بعد از آن بود که میگفتند که جنازه ها را به آنجا آورده اند و تو کانالهای بزرگی که شبانه بولدوزر کنده، دسته جمعی دفن کرده اند... گورهایی که تامدت ها بعد تعریف می کردند که بارانی باعث شده چیزهایی، تکه لباسی، دکمه ای، چیزی، از خاک بیرون بیاید... و همین باعث می شد که بارها و بارها بولدوزر ها خاک تازه رویش بریزند تا مبادا چیزی، سندی، مدرکی از این جنایت از دل خاک بیرون بزند، خاکی که برای همه ما خاک عزیزی بود؛
خاک خاوران...
تاثیر اولین دیدار از خاوران، هنوز هم بعد از سالها هیچ کمتر نشده است، هنوز هم با اینکه دیگر به آن عادت کرده ایم، هربار که پایم را می گذارم، همان حس، همان حس غریب به سراغم می آید، همان بغض، همان احترام برای آنهایی که پیکرشان آنجا خفته ، و همان ستایش برای آنهایی که سالهاست هر جمعه، هرجمعه اول ماه، به یادبود عزیزانشان می آیند.
هنوز هم پا که به خاوران می گذارم، دلم می خواهد گوشه ای بنشینم ، سرم را روی زانو هایم بگذارم و تماشا کنم... با اینکه امروز دیگر دیدن زمینی یک دست خاک، که دست دختر ها و زن ها توی سفتی اش ، گل می کارد، دیدن روبان هایی که به دیوار آویزانند، دیدن مادرانی که همه با هم سفره هفت سین می چینند و زنانی که یک به یک عکس عزیزشان را کنار دیگری می گذارند و همه با هم به ترنم هایی عاشقانه، پر شور، و گاه سوزناک می ایستند،دیگر عجیب نیست...
گاه که کناری می ایستم، می بینم که بچه ها بزرگ شده اند، این دختر فلانی است، و آن پسر جوان، پسرک کوچک فلانی،18 سال گذشته، و حالا کوچکترین بچه ها 19-20 ساله هستند... و چقدر می بینی که دختر نوجوانی ، آن دور، کنار دیوار آجری خاوران، روی تپه ای خاک نشسته و آرام گریه می کند... انگار تمام سالهای نبودن پدرش را گله می کند...
18 سال گذشت... از روزهای شهریور سال 1367، سالی که تلخی اش امروز هم گزنده است...
18سال تمام، مادران، خواهران ، همسران، پدران و برادران، آمدند و رفتند... و پشت همه این رفت و آمدها می دیدم که قصد تنها "سرخاک رفتن" نیست. توی دل این تجمع های آرام، همواره یک امید حس می شد، امید به زنده نگاه داشتن چیزی که به نظر می رسید عظمتش ارزش زنده ماندن دارد. زنده نگاه داشتن یاد جوانانی که پر و شور و امید، دل به میهنشان بسته بودند و ناجوانمردانه از پا افتادند. امید به زنده نگاه داشتن این خاک... خاکی که چنین عزیزانی را در دل خود نهفته بود... و از آن بیشتر، امید به اینکه روزی، دیگران هم ببینند و بشنود و حس کنند...
امید به اینکه خاوران زنده بماند...
و امروز ، هراس و نا امیدی دلهای پر طاقت و صبورشان را به درد آورده...
از مدتی پیش زمزمه ها و نشانه ها یی آغاز شده که دیگرانی، تصمیم گرفته اند خاوران را تبدیل به چیزی دیگر کنند، می گویند قبرستانی! اینکه چگونه قرار است این گورهای دسته جمعی، این اعدام ها ی بی حکم و بی نشان، مستند گردد و هر قبری مجزا؟... ما نمی دانیم...
من، تنها می دانم، و در تمام این سالها دیده ام که این خانواده ها، چه خاموش، دل به حضور در این مکان خوش کرده اند... صدای آنها سالهاست، که به هیچ کجا نرسیده است، و همین است که امروز اینطور از هر اقدامی نا امیدند... میان گفته های آنها کم نمی شنوی که " مگر کسی از ما می پرسد؟"، " مگر کشتن آنها حق بود، که حالا از بین بردن آخرین اثرشان حق؟" "مگر بر سر جانشان صدایمان را کسی شنید، که حالا بر سر خاکشان؟" "مگر...." و هزاران گلۀ مایوسانه دیگر...
پشت همه این گلایه ها، البته، زنان ، فرزندان، مادران و پدران، از یک چیز مطمئنند، و آن اینکه خاوران، با هیچ تغییر و تبدیلی ، تغییر نمی کند، روح کسانی که پیکرشان در آن خفته، چنان شوری دارد که این خاک را از هر خاک دیگری متمایز می کند... تنها امیدمان همین است... می دانیم که خاوران زنده است، تا وقتی که هر کسی که عزیزش را به آن سپرده زنده است، تا وقتی که هر کسی که کوچکترین چیزی از اعدام های سال 67 شنیده زنده است، تا وقتی که تاریخ...
تاریخ، نه امروز، که فردا قضاوت می کند.
خاوران زنده می ماند.

8.22.2005

فرق

برای همه دوستانی که این فرق را حس کرده اند، و برای آنهایی که به زودی حسش خواهند کرد
...
چقدر فرق مي كند وقتي توي خيابان هايي راه بروي كه از آنها خاطره داري... ميان آدم هايي كه احساس مي كني مي تواني حدس بزني به چه فكر مي كنند، دغدغه شان چيست... چقدر فرق مي كند وقتي سوار تاكسي شده اي بتواني از آهنگي كه ضبط تاكسي پخش مي كند بفهمي كه رانندة تاكسي ات چه جورآدمي است... جلال همتي گوش مي كند و جواد است يا گوگوش و سياوش ، يا حتي بچه سوسول است و "شوكولاتي شوكولات" گوش مي كند ، يا اصلا نوار نوحه گذاشته است امروز كه روز وفات است... نمي دانم ولي احساس مي كنم حتما فرق مي كند... وقتي مي تواني حدس بزني زني كه كيسة خريد دستش است و از سپه بيرون مي آيد و كنار كوپن فروش ها مكث مي كند، در چه فكري است،‌و دختر بچه هاي تين ايجري كه توي پاساژ قائم عروسك ها را قيمت مي كنند و با هم پچ پچ كنان مي خندند ، به چه فكر مي كنند، يا پسرك هايي كه از دبيرستان تعطيل شده اند، و تازه پشت لبشان سبز شده، به چه خيالي هي به اطراف چشم مي گردانند و چشمانشان برق مي زند‌. چقدر فرق مي كند وقتي مي تواني حدس بزني كه پسر جواني كه كنار خيابان ايستاده، منتظر دوست دخترش است،‌ يا منتظر رفيق پسري، يا ايستاده تا مخ يكي را بزند... راستي چرا هيچ جاي دنيا مردم اينقدر منتظر هم نمي ايستند؟ چرا هيچ جاي دنيا، پستخانه يا كفش ملي تجريش، داروخانة ميدان ونك، سينما قدس ميدان وليعصر، يا پل هوايي هفت تير ندارند؟ يا دارند و تو نمي فهمي...
چقدر خوب است كه گوشي تلفن را كه برمي داري ، آنطرف تلفن، هيچ "چند ساعت"ي با تو اختلاف ساعت نداشته باشد و بداني ساعت آنجا هم همين است كه اينجا هست...چقدر خوب است.

8.19.2005

باورتون می شه؟

باورتون می شه؟
دخترک (نه، زن جوان) گفت: کاش سرطانی باشه...
گفتم:دیوونه شدی؟ باید خدا رو شکر کنی که چیز ساده ایه، چطور همچین دعایی می کنی؟
گفت: اون موقع مساله باکره نبودنم، به خاطر شدت فاجعه گم می شد!!!

چند سال، چند نسل لازم است تا این تابو از بین برود و همه باور کنند که این ، به خدا، شخصی ترین چیز هز فرد است و فقط و فقط به خودش مربوط است و خودش!

8.16.2005

حوصله

خودم هیچوقت حوصله خواندن پست های خیلی طولانی را در وبلاگ های دیگر ندارم(مگر موارد خاص!) حالا می بینم که نوشته های خودم هم برای یک وبلاگ طولانی هستند، به خصوص که احساس می کنم فرمش هم خواندنش را سخت می کند، نمی دونم... از طرفی هم گاه نمی شه این نوشته ها رو کوتاه کرد...
بالاخره یا من باید با خواننده کنار بیایم یا خواننده با من،البته قدم اول این است که اصلا خواننده موجود باشد!
لالا!

8.12.2005

no response to paging

No response to paging
گاه هیچ پاسخی نیست...
انگار هر تلاشی برای هر تماس تنها غوطه زدن در گردابی مدام است...
برای اینکه هر بار حس کنی که « تو پیش نرفتی...»
فقط هر بار غرقه تر...
غرقه تر هم می شود اصلا مگر؟؟؟
غرقه ، غرقه است دیگر، مگر وقتی زیر آب فرو رفته باشی، فرقی می کند که بالای سرت یک وجب آب باشد، یا یک قد، یا چند متر؟
«تو فرو رفتی...»

و غرقه ، بهتر که خفه شود، هر تلاشی برای بالا آمدن، تنها دیگران را بیشتر به عمق خواهد کشید و در کمترین حد اعصابشان را خرد می کند؛
غرقه، بهتر است زود تر خفه شود...
خفه!

8.11.2005

بودریار یا قورمه سبزی

رختها را ریخته ای توی ماشین...
گوشت را که تیز می کنی، صدای چرخیدنش را می شنوی، آب گرفتن، و باز چرخیدن. خیالت راحت می شود که کار می کند و صداهای عجیبی که شب قبل می داد بی دلیل بوده.
همانطور که دستهایت تند و تند متن از پیش نوشته ای را تایپ می کنند، ذهنت مشغول نهار پختن است و فکر شام، و نهار فردا حتی...
ظهر قرمه سبزی، شب برای مهمان عزیزشبانه ات، کتلت که باید سبزیجات پخته کنارش باشد، تازه، که برایش خوب است. فردا؟ ذهنت همینطور دارد تلاش می کند بفهمد که نهار فردا چه باید درست کنی که یادت می افتد فردا دیر می رسی خانه و اصلا برای همین قورمه سبزی را امروز بار گذاشته ای ، وگرنه برای خودت که ظهر تنهایی چیزهایی از روز قبل توی یخچال بوده احتمالا.
ماشین رختشویی می چرخد و این تلاش برای تمیز شدن لذتی به تو می دهد که قابل گفتن نیست، اینکه لباس های کثیف توی آب و پودر آنقدر بچرخند و به هم بسابند که تمیز بشوند و بعد توی آفتاب مرداد پهنشان کنی روی بند و از فکر آفتابی که ساعت ها رویشان می تابد ، کیف کنی. از حالا می دانی که وقتی جمعشان کنی بوی آفتاب می دهند و تمیزی، و بعد دانه دانه تاشان کنی و هرکدام را توی قفسۀ خودش بچینی و یک لحظه جلوی در کمد مکث کنی و لباس ها و ملافه های تمیز روی هم چیده شده را نگاه کنی. این یک لذت زنانه است، نه؟ راستی اگر توی آپارتمانی زندگی کنی که حتی یک بالکن کوچک آفتابگیر هم نداشته باشد...؟؟؟
صدای ماشین قطع شده است، باید بلند شوی، ملافه ها را دیروز شسته ای، وگرنه الان وقتش بود که درجۀ ماشین را بچرخانی و بعد مایع نرم کننده را پیمانه کنی و بریزی توی ماشین ودلت خوش بشود که ملافه ها چه نرم می شوند و خوشبو و فکرت همان موقع برود تا آنجا که؛ شب که سرت را بگذاری روی بالش چه بوی خوبی خواهد داد و حتی وقتی سرت را بچرخانی روی بالش کناری ات، قبل از بوی تن او، بوی اسانس هلو به دماغت خواهد خورد! و نمی دانی از فکر بوی هلوست یا بوی تن او که چیزی توی تنت موج بر می دارد و لبخند روی لبت می آید، ویک دفعه یادت می آید که جلوی ماشین رختشویی ایستاده ای!
و همان لحظه وقتش است که یادت بیاید آنقدر کار داری که وقت ایستادن کنار ماشین رختشویی و نگاه کردن به چرخیدنش را نداری، ووقت ایستادن توی آفتاب و نگاه کردن به ملافه های روی بند که هیچ تکانی نمی خورند!
پشت کامپیوتر ولی وقتی می نشینی، بوی قرمه سبزی را می شنوی که بلند شده است و یادت می افتد که لیمو عمانی باید بریزی توی زودپز و دوباره درش را سفت کنی و بگذاری روی گاز تا جا بیفتد و بعد که سرد شد بگذاری توی یخچال برای فردا ظهر که تو دیر می آیی و وقتی برای غذا پختن نیست، آنهم قرمه سبزی! به فکر صورتش می افتی که فردا که میز را بچینی برایش و قورمه سبزی را بگذاری روی میز با سبزی خوردن (و البته پیاز یادت نرود که خیلی دوست دارد) چطور چشمهایش برق خواهد زد، و این بار می دانی که نه فکر قورمه سبزی، که فکرچشمهای اوست که لبخند را روی لبت می آورد...
متن را که تایپ می کنی، هیچ نمی فهمی ازش، فکر لباسها و ملافه ها و قورمه سبزی نمی گذارد... تایپ نوشته ها که تمام می شود، نوبت نوشتن قسمتهای جدید می شود، یا خواندن و ترجمۀ متن های هنوز نخوانده و گنجاندن آنها در بخش های دیگر مقاله. این دیگر اصلا با ذهن مغشوش تو نمی خواند!
کتاب را که باز می کنی،می فهمی که این فصل راجع به نظریات بودریار است و تا می آیی ربط حرف های او را به موضوع مورد بحث بفهمی چشمت می افتد به ساعت و می بینی که باید بلند شوی و گوشت چرخ کرده را از فریزر بگذاری بیرون که برای شب به موقع آب شود و بتوانی سیب زمینی های پخته را رویش رنده کنی، با پیاز، و بعد نمک و فلفل و دارچین( این عادت از آشپزی مادرت است که توی همه چیز دارچین می ریخت) و بعد تخم مرغ رویش بشکنی و ورز بدهی ، بعد نوبت ماهی تابه است و روغن است، یادت نرود که اول ماهی تابه را بگذاری داغ شود و بعد روغن را بریزی(حتما روغن سرخ کردنی باشد که سالم تر است) و بعد که روغن داغ شد، یکی یکی کتلت ها را کف دستت پهن کنی و بغلتانی توی آرد سوخاری که ریخته ای تو ی بشقاب کنار دستت و بگذاری توی روغن داغ، تا برشته شوند، هنوز کتلت اول را برنگردانده ای که شاید او از راه برسد، از فکر اینکه شاید بیاید پشت سرت بغلت کند و ببوسدت، شاد می شوی. اما آمدن او؛ فکر آمدن او، یادت می اندازد که سبزیجات را هنوز آماده نکرده ای و او وقتی بیاید آنقدر گرسنه است که منتظر نخواهد شد و اگر سبزیجات آماده نباشد، کتلت ها را خالی خالی می خورد، و این خوب نیست! باید سریعتر بجنبی، تا وقتی او آمد، بتوانی میز را بچینی، کتلتها را بگذاری توی دیس و کنارش هویج های پختۀ نارنجی ، با گل کلم های سفید بچینی و چه خوب می شد اگر کمی اسفناج یا کلم بروکلی هم بپزی، که سبز که کنارش بیاید دیگر هیچ چیز کم ندارد... ندارد؟ کتلت با نان تازه می چسبد، ساعت چند است؟ اگر بجنبی ، می رسی قبل از آمدن او تا نانوایی بربری بروی و یک نان تازۀ خشخاشی بگیری و ببری و بگذاری توی سبد و رویش کیسه بکشی که خشک نشوند. شاید بتوانی سر راه نوشابه هم بگیری، هرچند که برای تو که می خواهی چند کیلویی کم کنی خوب نیست، اما می دانی که برای او غذا بدون نوشابه چیزی کم دارد... نوشابه چند است راستی؟ خوب است به جای نوشابه خانواده، یک نوشابۀ کوچک بگیری. سراغ کیفت که می روی ، یادت می افتد که نزدیک آخر ماه است و اگر نجنبی و کارت را به موقع تحویل ندهی، حقوقت را نمی توانی به موقع بگیری و اگر حقوقت را نگیری، خرج خودتان به جهنم، مهمانی هفتۀ دیگرت می ماند و نمی توانی برایشان بیف استروگانف درست کنی ، با چیپس های ریز خورد کرده، و خورشت کرفس با گوشت گوسفند، و سالاد ماکارونی با ژامبون و فلفل های رنگی، و نمی توانی توی بشقاب ها دستمال های رنگی بچینی ، و سبد بزرگت را پر از میوه کنی و رویش انگور بچینی،که به قول او بهترین میوه است برای مهمانی...
و شب که مهمانها رفتند، لباست را عوض کنی، و وقتی توی شک باشی که امشب جمع و جور کنی یا صبح فردا، ببینی که او دارد مسواک می زند و بفهمی که وقت خواب است و همه چیز را بگذاری برای فردا و خودت را بسپاری به بوی هلو و خمیردندان پونه و شاید اودکلن مست کنندۀ او که برای مهمانی به صورتش زده...

همین فکرهاست که نمی گذارد خواندن این فصل را تمام کنی ، و چیزی از ترجمۀ خودت بفهمی، هرچند که حواست باشد که مقاله ات را باید هفتۀ آینده تحویل بدهی و بدانی که اگر امشب از ارتباط بودریار با موضوع مقاله سر در نیاوری، فردا دیر است!
و همین جاست که یک لحظه پشتت را تکیه بدهی به پشتی صندلی، با خودت فکر کنی آیا دلت می خواهد زن دیگری بودی؟ نمیدانی چرا یاد کلاریس میسیز دالوی می افتی، یا بیشتر یاد مریل استریپ ساعتها! آیا دلت می خواست که از مقاله و ترجمه و بودریار و نظریاتش چیزی سرت نمی شد و تمام روز را با خیال راحت به صدای چرخیدن ماشین رختشویی و صدای زودپز روی گاز فکرمی کردی، به آفتابی که به ملافه ها می تابد، رنگ کتلت های برشته کنار هویج و گل کلم و اسفناج، یا رنگ انگور های یاقوتی روی شبرنگ و سیب گلاب و آلوی قطره طلا ...و یا حتی به بوی تن او ، آمیخته به اسانس هلو و خمیردندان پونه... و شب ها هم به جای نشستن توی آشپزخانه، برای اینکه نور او را که توی ملافه های هر روز شستۀ تو خوابیده بیدار نشود، و خواندن و ترجمه کردن مقاله های آدمهایی که هیچ ازشان نمی دانی، پیراهن سفید خوابت را بپوشی، و خواب هفت پادشاه را ببینی و صبح به جای خسته از خواب بیدار شدن، سرحال بلند شوی، و دوش بگیری و سر فرصت میز صبحانه را آماده کنی، و خیالت راحت باشد که هیچ کار دیگری نداری جز پختن نهار و شاید درست کردن دسر امروز،شاید شیرینی، شاید ترشی...
دلت می خواست یعنی؟ که هیچکدام این کارها را که الان قاطی لذت های زنانه ات کرده ای بلد نبودی، و می توانستی تنها به لذت باز کردن در فر وقتی کیکت پف کرده و بوی وانیلش بلند می شود، بپردازی، به لذت باز کردن در شیشۀ ترشی بعد از چند هفته و شنیدن بوی سرکه ای که با مخلوط میوه ها و سبزیجات جا افتاده...
نمی دانی چرا باز یاد مریل استریپ ساعتها افتاده ای، یاد ویرجینیا ولف شاید...
بوی قورمه سبزی بلند شده است، باید زیرش را خاموش کنی و همین چند ساعتی را که وقت داری، صاف بنشینی روی صندلی که بودریار منتظر است!