4.28.2006

همه چیز!

ملاحظه اینکه چه حرفی را کجا باید بزنی و کی، هیچ ربطی به سن و سال ندارد...
فکر می کنم ولی ربط به دل آدم ها دارد.

خدا رو شکر که مامان لالا زودتر بلند شده بود و مانتو پوشیده بود. بلند شدم، مانتویم را پوشیدم و خیلی مؤدبانه گفتم: ما دیگه باید بریم...
تحمل آدم هایی که یک جورایی با تو همراه نیستند، کار سختیه. کاش تحملم بیش از این بود، اما چیزی که هست، گاهی هم فکر میکنم:لزومی ندارد... دارد به نظر شما؟

یک خصوصیت جدید در خودم کشف کرده ام. به محضی که احساس می کنم خیلی به دوستی نزدیک شده ام، ازش فاصله می گیرم. احساس کردم خودم را خیلی قاطی زندگی دوست عزیزی کرده ام. بگذار کمی خودش باشد و خودش (و شوهرش البته) و دوتایی با مسایلشان کنار بیایند. امروز جلوی خودم را گرفتم که بهش زنگ نزنم، دیروز هم. می دانم که اگر نه امشب، فردا خودش زنگ می زند و سراغم را می گیرد البته!

باید یاد بگیرم که دلم زیاد هم برای آدم ها نسوزد. باور کنم که خودشان یاد می گیرند با مشکلاتشان کنار بیایند. این را راجع به داداش کوچیکه هم باید یاد بگیرم...

این شاید همان اعتمادی است که از آدم های اطرافم انتظار داشته ام همیشه. به محضی که (به خصوص بزرگترها) خواسته اند یک جورایی خودشان را خیلی قاطی مشکلاتم کنند و هی راه حل ارائه دهند، یک جورهایی حس کرده ام که دارند به من بی احترامی می کنند، و توانایی مرا دست کم می گیرند... باید به کسانی که دوستشان دارم اعتماد کنم. دوست داشتن این نیست که نگذاری هیچ تکانی بخورد مبادا زخمی شود، دوست داشتن این است که هشدار مهربانانه ای بدهی و کنارش بایستی و اگر زخمی شد یا افتاد، دستش را بگیری. دوست داشتن این است که او بداند که تو همیشه هستی، کنارش، حتی اگر یک کم دور باشی...

نمی توانم گاه نگرانی را از دلم بیرون کنم... برای تک تک دوستهایی که تیکه هایی از قصه هاشونو دفعه پیش نوشتم...

فصل 3 را شروع کرده ام. تعجب نکنید. کل مقاله ام، 4 فصل است. می دانم می شده زودتر از این تمام شود و راحت تر. حالا همه چیز فشرده تر است...
یعنی می شود پنجشنبه دیگه بیام بنویسم:فصل 3 تمام شد؟
به فصل چهار نمی خوام فکر کنم فعلا.

راستی برای شما هم بگم که این یک راه برای انجام سریع تر و درست تر مراحل یک برنامه است. در هر مرحله فقط به همان مرحله فکر کنید... وقتی به پایان یک مرحله/پله رسیدی، دید بهتری به پله بعد داری و میتوانی تصمیم بگیری که چطور حرکت کنی. اگر همان پایین بایستی و هی به آخرین پله نگاه کنی ، فقط می ترسی و شاید جرات گام برداشتن پیدا نکنی... کافی است به پله اول نگاه کنی، قدم برداری... و چیزی نمی گذرد که بالای همان نردبانی هستی که می خواستی!

بنابراین من فعلا فقط به فصل سوم فکر می کنم... فعلا که همه چیزش نسبتا خوب جور است... امیدوارم در ترکیب مطالب و نگارش نیز بتوانم خوب پیش بروم.

تا پنجشنبه...

4.26.2006

قصه های چند تا دوست

مینا ازدواج کرده. 3 سال است. یعنی سه سال است که با شوهرش زندگی می کند. مینا باردار شده است. شوهرش از اول ازدواج به او گفته که بچه نمی خواهد. مینا هم می داند که فعلا بچه نمی خواهد اما نمی داند که اگر شوهرش هیچوقت بچه نخواهد او چه باید بکند. شوهرش هم از اینکه در شرایط پیش بینی نشده ای قرار بگیرد بدش می آید و عصبانی است. مینا دلش می خواهد شوهرش عصبانی نبود و با او حرف می زد. شوهرش هم دلش می خواهد که مینا حرفهای او را گوش می داد و هی وسط حرف احساساتی نمی شد. مینا و شوهرش روزهای سختی را می گذرانند.
رویا 3 سال است که با پسری دوست است. عاشق شده اند و تا حالا هم علی رغم همه دعواها و قهر ها و آشتی هایشان به هم متعهد مانده اند. پسر عاشق رویا بود و هست . رویا این را خوب می داند. رویا هم عاشق پسر بود ، ولی نمی داند که هنوز هم هست یا نه. رویا فکر می کند که دوست پسرش با زن دیگری رابطه دارد. هر بار که به او می گوید او مطمئنش می کند. رویا می داند که پسر صادق است و خیلی رویا را دوست دارد. اما شک مثل خوره افتاده به جانش. پسر دارد از دست غرهای رویا کلافه می شود. رویا می داند که می شود آدم دو نفر را دوست داشته باشد. رویا و دوست پسرش لحظه های سختی را می گذرانند.
مهناز هیچوقت نه دوست پسر داشته و نه ازدواج کرده. مادرش همیشه غر می زندکه او دارد ترشیده می شود و بیخودی بهانه می آورد. مهناز خیلی دلش می خواهد ازدواج کند. اما نمی داند چرا. 3 ماه است که با پسری آشنا شده. مهناز فکر می کند که پسر از او خوشگل تر و خوش برخورد تر است. او فکر می کند که همه می گویند که " او از مهناز سر است". مهناز فکر می کند باید هر طور شده پسر را نگه دارد. برای او هر کاری می کند و وقتی بااوست همه اش مضطرب است. پسر همین دیروز به او گفته که در فکر ازدواج نیست و اینکه مهناز اعتماد به نفسش خیلی کم است. مهناز ناراحت شده اما وقتی فکرش را می کند می بیند که خودش هم دلش نمی خواهد ازدواج کند. مهناز دیگر از جوک ها و خوشمزگی های پسر خندهاش نمی گیرد و خیلی حوصله اش را ندارد. اما نمی داند که چرا پس اینقدر باید او را حفظ کند! مهناز نمی داند چطور باید به مادرش بگوید که می تواند اما نمی خواهد.
لادن 5 سال است که پسری را دوست دارد. پسر هم او را. خانواده لادن هیچ چنین چیزی را نمی توانند بپذیرند. پسر 5 سال پیش می گفت که آمادگی ازدواج ندارد، و امروز هم همین را می گوید. ولی لادن هنوز هم فکر می کند که روزی با او ازدواج می کند. پدر لادن چند سال پیش ورشکسته شده و این روزها اوضاع خانه خیلی به هم ریخته است. همه امید به حقوق برادر لادن دارند که هروقت هوس کند، کار می کند و حقوق معلمی لادن که زندگی یک نفر را هم نمی چرخاند. این روزها لادن فکر می کند باید زندگی همه را درست کند. زندگی معشوقش را تا شاید بالاخره آماده ازدواج شود. زندگی مادر و پدر و برادرش را ، تا شاید کمی آرام شوند و شاد. لادن می خواهد به اندازه تمام آدم هایی که می شناسد کار کند.
سهیلا با پسری قرار ازدواج گذاشته.پسر سالهاست که دوستش دارد، و خانواده اش هم حسابی احترام سهیلا را دارند. اما خانواده سهیلا چیزی از این جریان نمی دانند. سهیلا پدر بیماری دارد که مانع ازدواج هر 4 دخترش می شود. سهیلا قرار است این هفته به ترکیه برود تا رسما عقد کند. و بعد هم هر دو برای زندگی به کشور دیگری می روند. ماههاست که سهیلا با قصه های مختلف خانواده اش را برای این سفرها آماده می کند. این روزها اما او نمی داند چطور از مادرش خداحافظی کند و سه خواهرش را در این موقعیت تنها بگذارد. او دلش تنها به آرامشی خوش است که بعد از 30 سال در کنار آدم مهربانی که دوستش دارد ، به دست خواهد آورد.

نمی دونم چرا دلم خواست این قصه ها رو براتون بگم. شاید نقطه جالبش برای خودم همراهی این آدم ها با یکدیگر بود. هر کدام، میانه تمام سختی هایشان ، دل دیگری را گرم می کند و سعی می کند او را کمک کند.
همه این آدم ها را دوست دارم... کاش روزی قصه قشنگتری از زندگی شان بگویم.

4.19.2006

روضه خونی!

به یاد آوردن اتفاقات نا خوشآیند گذشته، وقتی کلی کار دارید...
فکر می کنید چه باید کرد؟ باید یک جوری فرستادشون پس ذهن و چسبید به کار... باید ذهن رو درگیر کار تازه کرد.
اینا رو می دونم... اما بعضی وقتا هم بد جور دلت می خواد که کارتو ول کنی و بشینی به اون موقعیت خاص و مشکلاتت فکر کنی و گریه کنی!
به این کار می گم روضه خوندن!
دلم روضه می خواد...
سعی می کنم روضه نخونم... به خودم می گم که دیگه گذشته و رو آوردن خاطرات تلخ هیچ سودی نداره...
از طرفی ولی خوشحالم... می بینم که من ماهها و سالها جنگیده ام تا بگم که اون قاعده سنتی که مرد باید لا اقل 5-6 سال از زن بزرگتر باشه، می تونه قاعده مطلق نباشه... می شه راجع بهش فکر کرد اصلا... می شه... نشد ولی...
و حالا (هنوز چند سالی بیش نگذشته ) هر دو برادر درگیر همچین رابطه ای شده اند. و حالا برام واکنش پدرم جالبه... هنوز هم مخالفه... ولی می خوام بگم که اون موقع من یکی بودم ، تنها... صدام به هیچ جا نرسید... حالا ...
دست خودم نیست... وقتی صحبت راجع به اونهاست.و می بینم که همون موضوعات عنوان می شن، جور دیگه ای این بار... ( به خدا می خوام راحت باشم ولی نمی دونم چرا) بغض گلومو می گیره... و دلم بدجور هوس روضه می کنه!
سعی می کنم روش اول رو اجرا کنم، اما اگه نشد، جای همه تون خالی، می شینم و یه روضه مفصل جای همه تون می خونم...(آی حال می ده بعضی وقتا)
فعلا تا بعد...

راستی... یک چیزی به کله ام زد الان. شاید شما هم دیده باشید که آدم هایی که می خوان راجع به همین موضوع سن استدلال کنن، می گن که " در سن پایین معلوم نمی شه، ولی وقتی به 40 رسیدید، تفاوت مرد 39 ساله با زن 40 ساله خیلی بارز می شه و .... (دقیقا این مثال رو حتی راجع به یک سال هم می زنن)
الان که فکرشو می کنم می بینم این استدلال کنندگان دقیقا همیشه همین محدوده سنی رو مثال می زنن. هیچکدام چند سالی بالا تر نمی رن و نمی گن که گاهی یک مرد 70 ساله چقدر شکسته ترو محتاج تر از یک زن 71 ساله می شه... یک نفر به مادر بزرگ و پدر بزرگ من نگاه نمی کنه که اگه پدر بزرگ اینهمه از پا افتاده نمی شد مادربزرگ چه زندگی بهتری داشت... اصلا دارم چرت و پرت می گم ، این خیلی به آدم ها بستگی داره. و اصلا وقتی دو تا آدم همو دوست دارن و برای هم ارزش دارن، فرض کنین که بالاخره یکی شون زودتر از اون یکی شکسته می شه دیگه... خوب که چی؟!
همین حرفا رو زدم... روضه خوندن یادم رفت! بدین ترتیب روش سومی هم معرفی می شه... بیاید پای اینترنت، چند خطی برای دوستای ناشناخته تون بنویسید و کمی غر بزنید ، تا دلتون باز بشه!!!!!!!!!!!!!!:)
نکته: (یادتون نره که بعدش به هر حال سریعا برگردید سرکارتون و نشینید به وبلاگ خونی!)

4.18.2006

قدم فیلی

یه چیزی دلم می خواد بگم...
دارم همه اش به خودم می گم که یادم نره از آدم ها تشکر کنم... از همین آدم های دور و برم...
خوشحالم که دوستای خوبی کنارم دارم. که بهم کمک می کنن... که بهم عشق می دن... که بهم اعتماد به نفس می دن. که یادم میارن می تونم...
احساس می کنم گاه زندگی رو خیلی سخت می گیرم... انگار هیچی نمی گذره! انگار به جای یه جریان روون، زندگی می شه یه چنبره که داره فشارت می ده... خوبه که بعضی جاها، آدم به جای اینکه همه اش جلوی پاشو نگاه کنه که شاید پر از خاک و سنگ باشه ، یا حتی علف هایی که به پای آدم می پیچن ، یه کم سرشو بگیره بالا، (یه کم بالاتر) یه نگاهی به ابرا و آسمون... به خورشید... یا ماه حتی (که من بیشتر دوستش دارم) ، بعد یه نفس عمیق بکشه... وقتی بالای سرتو نگاه کنی، گاهی پاتو بلند می کنی و قدم های بلند تری برمی داری...
یادتونه بچه بودیم بازی می کردیم: قدم موشی... قدم فیلی.... (چه چیزایی اختراع کرده بودیم) گاهی خوبه آدم سرشو بالا بگیره... صاف روبروشو نگاه کنه، یه نفس عمیق ، و یه قدم فیلی برداره:)
نگین که اگه درست جلوی پامونو نگاه نکنیم، ممکنه بیفتیم تو چاه... میشه امتحان کرد... دیدین آکروبات ها چه جوری روی بند راه می رن؟
چشمات به جلو... دستا باز... قدم بردار...

یاد یه چیزی افتادم... دلم خواست برم دوباره و فیلم "بر فراز آسمان ها" رو ببینم... مال ویم وندرس... دلم برای اون صحنه آخر توی آسمون تنگ شد...( رفتم گشتم... فیلمم نیست! و مثل همیشه هیچ یادم نیست که به کی دادم... می دونم حتما به کسی که فکر کردم لذت می بره از دیدنش..)
(باز دوباره میون این همه کار یاد فیلم دیدن افتادم... دلم " چشم اندازی در مه" رو هم خواست... خیلی!)



4.10.2006

محض جلوگیری از خفه شدگی!

آقا من اینو نگم خفه می شم:
استاد راهنما تا حالا دو دفعه این مثالو زده، دفعه دیگه اگه بگه جوابشو می دم. هی می گه: فلانی رو یادته؟هم دوره ای تون بود؟( همدوره ای که هیچی ، دوست خیلی خوبی هستیم با هم) خلاصه اقای استاد عقیده دارن که خیلی ها توی دانشکده خواستگار ایشون بودن، و ایشون چون فکر می کرد خیلی خوشگله، توقعش زیاد بود و به همه جواب رد داد! بعد خواهرش که کوچیک تر بود و "به زیبایی اون هم نبود"(استاد می گه) توی همون دانشکده زودتر ازدواج کرد. حالا یکی نیست بگه اولا که این بیچاره(دوست جون جونی خودمه ) اونقدرها هم خوشگل نبود، مگه این مردها فکر کنن هرکی چشمش سبزه خوشگله!(البته اینو باید حواسم باشه اینطوری نگم، چون استاد خودش چشمش سبزه و لابد حتما فکر می کنه خیلی خوش قیافه است!!!) البته این دختر، دختر ناز و خوش قیافه اییه، ولی خداییش نه اونقدر که ادم بگه از بس فکر کرده خوشگله ... . بعدشم اصلا طفلکی اهل اینجور فکر کردن نیست. ببخشید ها(اینو می گم این دفعه به استاد) هر گری گوری توی دانشکده بود، به این بیچاره اظهار عشق می کرد. یعنی خداییش شده بود جک! ما می گفتیم یعنی اینها نمی فهمن که نمی خورن به این آدم! یکی توی این چند نفر آدم حسابی نبود که بشه گفت آقا راجع بهش فکر کن! خلاصه! من نمی فهمم چقدر بعضی از این اقایون اعتماد به نفسشون بالاست. بعدشم آقا جان، مگه همه چی به شوهر کردنه! همچین این می گه ، انگار که این طرف بدبخت شده و خواهرش خوشبخت! اولا که خواهرش هم بیچاره کلی طول کشید تا عملا عروسی کرد و رفت خونه اش. از بس که زود اقدام کرده بودن اصلا توان زندگی مستقل نداشتن! اصلا فرض کن اون زودتر ازدواج کرد. کی می گه اون برنده است؟!
از همه تون معذرت می خوام... ولی خیلی کفرم می گیره از اینجور استدلال ها!

یه چیز دیگه:
چرا من نباید لا اقل بهش می گفتم "خفه شو" !(استادو نمی گما!!)
توی حال خوشی داشتم راه می رفتم. هوا تاریک بود، حدود 5/8 شب. داشتم تند تند راه می رفتم که به ایستگاه اتوبوس برسم. 5 تا پسر جوون نشسته بودن روی نیمکت. یعنی سه تا نشسته بودن، یکی وایستاده بود، یکی هم روی زمین . داشتم رد می شدم، نگاهم افتاد بهشون. فکر کنید... یک لحظه از مغزم گذشت... دارن با هم حال می کنن رفقا، گپ می زنن! در همین لحظه پسری که روی زمین نشسته ، نگاهم می کنه و متلکی می گه! یک لحظه فکر کردم فقط حیف که 5 نفرید و هوا هم یک کم تاریکه، یعنی فکر کردم اگه برم بزنم تو گوشش، بالاخره ممکنه 5 تایی بریزن سرم! آخه یکی نمی گه کثافت ، تو چه حقی داری؟ واقعا از کجا فکر کردی این حقو داری! همینطور راه رفتم و توی دلم هزار هزار تا فکر کردم و فحش دادم!فکر کردم برگردم، یکی بزنم توی سرش! فکر کردم زنگ بزنم 110(یک دفعه هم که شده اینا رو بترسونم) فکرکردم به پلیس سر چهار راه بگم بره حالشونو بگیره، هزار تا فکر . ولی تا الان هم پشیمونم که چرا بر نگشتم و بهش نگفتم "خفه شو کثافت! آدم باش!"

فکر کنم شما هم فهمیدید! بهتره کسی دم پرم نیاد فعلا!!!!

4.04.2006

چیزی در مابه های هذیان!

هیچ حال نوشتن نیست. هی صفحه را باز می کنم و نگاهی به نوشته های قبلی درباره ریشه های جریان سیال ذهن در روانشناسی و فلسفه مدرن، ادبیات مدرن و... می اندازم و باز صفحه را می بندم.

قهوه ام هم مزه آب می دهد.

شما فکر نمی کنید که مربی اروبیک از من بیشتر به زنان این جامعه کمک می کند؟

استاد فیلمنامه را نخوانده هزار ایراد از کارم گرفت.

یک دوستی پرزنتم کرده و فردا می خواهد پیگیری ام (!) کند و من هیچ حال ندارم. بهش گفتم عزیزم من این کار را نمی کنم وقتت را تلف نکن! می خواهد وقتش را تلف کند، چه کنم؟!

یک هفته است که کهیر می زنم، اول فکر کردم مال خوردن مقادیر متنابهی شله زرد است، حالا فهمیدم ربطی ندارد. دیگر دوا می خورم و به بهانه اینکه خواب آور است، توی رختخواب ولو می شوم!بابا می گوید شاید عصبی است، به خاطر فشار کار پایان نامه ات و ... . شاید، ولی هزار بار در زندگی ام بیش از این عصبی بوده ام و کهیر نمی زدم! تازه بیچاره نمی داند که اگر هم عصبی باشم، مقدار زیادی اش ربطی به پایان نامه ندارد، یا شاید هم دارد و خودم نمی دانم، نه؟

امان ازاین نسکافه که الاو للا می خواهم تا آخرش را بخورم!

یک فصل از پایان نامه ام کاملا بی مطلب است، فکر نمی کنید مهم باشد؟؟

یکی برایم فال گرفت و گفت که نیتی که کرده ای خوب است و برایت شادی می آورد، بابات هم کمکت می کند. یعنی می روم؟(یک چیزهای دیگری هم گفت که نمی گویم!) فکر کنم الکی الکی بروم!

حیف که این رفیقی که فردا باهاش قرار دارم خیلی رفیق نازی است و نمی شود بهش گفت عزیز من قراری که ساعت 10 با تو گذاشته ام معنی اش این است که تمام صبحم می رود و من باز دلم باید شور کارهایم را بزند. می دانید بدی اش این است که بعضی روزها از آن مدل هایی می شود که تا می جنبی شده عصر و تو فکر می کنی تا حالا که کار نکرده ام، بقیه اش هم بی خیال! خیلی بده، می دونم! پنجشنبه هم که....چه هفته الکی شد این هفته!

.داداش کوچیکه حالش خیلی خرابه! هیچ کار نمی شه کرد براش:( باید خودش کنار بیاد

دلم فراغ بال می خواد!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینی که گفتم با حال بودا!!! فکرشو بکنید؟!

آقا! چرا ملت طراح یادشون می ره که اولین استفاده یک تقویم اینکه زمان و روزها رو توش ببینی! طراحی زیبا مرحله دومه، نیست؟ تمام تقویم های دیواری امسال یا خیلی بی ریختند، یا اینکه توی یک صفحه گنده، همه اش طرحه، یک گوشه اش یک روزشمار کوچولو!

دارم چرت و پرت می گم دیگه! برم بقیه نسکافه رو بریزم توی ظرفشویی! تلویزیون هم که "بی وقفه" تظاهرات پاریس را نشان می دهد! خیلی جدی است!


3.20.2006

سال نو

دوستای عزیز... عید همه تون مبارک...
نمی دونم چرا امسال اونقدر هنوز حال و هوای عید رو حس نمی کنم... شاید به خاطر اینه که همه اش نگران کارهای عقب مونده ام هستم و یک جورایی از نو شدن سال اونقدرا هم خوشحال نیستم چون معنی اش اینه که من دارم به مهلت نهایی پایان نامه ام نزدیک می شم!
امروز رفتم یک سر تجریش... گفتم میام براتون از حال و هوای عید می نویسم ولی الان خیلی وقت و حوصله اشو ندارم راستش... می نویسم بعدا...
راستی همه مون ازدیدن چهره گنجی خوشحال شدیم نه؟ این تنهاخوبی شروع سال 85 بود... یا بهتره بگم اولیش ، نه؟
امیدوارم این شروع خوبی باشه برای به خونه اومدن بقیه اونهایی که روزهای سختی رو توی بند می گذرونن...(نمی خوام شب عیدی نا امید باشم ولی واقعیت کمی نا امید کننده تر از این حرفهاست،نه؟)
بگذریم... الان آخرین ساعت های سال 1385 است... دارم برنامه پانته آی غربتستان رو گوش می دم... جمع و جورا تموم شده، باید فقط اتاقو جارو کنم . دلم می خواد شیرینی و آجیل رو هم بچینم توی ظرف... بعد هم شال و کلاه(راستی تهران یک کم سرد شده دوباره) و و میریم خونه مادر بزرگ و پدر بزرگ... برای سال تحویل...
لحظه های قشنگی براتون آرزو می کنم.
سال نو مبارک:)

3.07.2006

بازارچه خیریه به نفع دختران بی سرپرست

، دوستان عزیز...
موسسه غیر دولتی مهر طه، که مسوولیت نگهداری از تعدادی از دختران بی سرپرست وبدسرپرست را بر عهده دارد، در سه روز آخر هفته بازارچه خیریه ای برگزار می کند.
برای شناخت بیشتر این موسسه می تونید به سایت موسسه به آدرس:
www.mehrtaha.com
مراجعه کنید. متاسفانه بی توجهی ها و عدم حمایت ارگان های دولتی باعث شده اکه این موسسه با مشکلات فراوانی روبرو شود. و هر لحظه خطر از هم پاشیدن را حس کند. این اتفاق به راستی برای دختران موسسه که دخترانی با فاصله سنی 7 تا 23 سال هستند، و پس از تحمل مشکلات و آسیب های فراوان در خانواده هایشان یا در جامعه، به این موسسه پناه آورده اند، خطر و ضربه ای جدی است...
تا کنون موسسه هزینه خود را از کمک اعضا و خیرین تهیه کرده است... امروز نیز دختران موسسه چشم به راه دستان یاریگر دیگری هستند....
اگر فرصت داشتید به این بازارچه سر بزنید و از نزدیک با موسسه آشنا بشید.

ضمنا انواع خوراکی های خوشمزه خانگی (غذا،ترشی، شیرینی، سبزیجات آماده)موجود است!!! و به جز آن:
آجیل، شیرینی درجه یک یزد، ملحفه و لوازم آشپزخانه، لباس زنانه و بچه گانه، کتاب و ...
آدرس: میدان قدس، خیابان دربند، خیابان احمدی زمانی، روبروی مسجد، نبش شفیعی و قریب، پلاک ½
زمان: چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه، 18،17 و 19 اسفند ماه، 10 صبح تا 9 شب.
اگر وقت داشتید حتما به اتفاق دوستان و خانواده، سر بزنید، پشیمون نمی شید و ضمنا موسسه به خاطر تمام نگرانی ها و مشکلاتش واقعا به حمایت تک تک شما نیاز داره...
از همه تون ممنون

روز زن مبارک!

خوب! دوستان گل!روز جهانی زن به همه تون (مون) مبارک!
امیدوارم که همه زن های دنیا روزهای خوب تری رو پیش رو داشته باشن!
راستشو بگم، یک لحظه که اول صبحی یادم افتاد روز زنه، احساس خوبی بهم دست داد! امیدوارم برای شما هم همین بوده باشه،
فقط خواستم اینجا بگم که چه سختی هایی رو زنهای بسیار قبل از ما تحمل کرده اند تا ما امروز اینجا هستیم(حتی خود ما، در ایران) یادمون نره... و یادمون نره که اگر برای دخترامون(برای دخترای برادرا و خواهرامون) دنیای بهتری آرزو می کنیم، باید ماهم تلاش کنیم، از یک چیزهایی بگذریم و خیلی چیزها رو تحمل کنیم... حتی به نظر من اگر دنیای بهتری برای پسرهامون هم آرزو داریم، (که
داریم حتما) یکسان کردن حقوق زنان با مردان، و برداشتن تبعیض ها لازمه... برای داشتن یک دنیای قشنگ و آسون تر!

2.16.2006

اشیاء من!

- باورتون می شه روسریم هنوز بوی هند می ده؟ (از اون بوهای خفن هندی نه ها، که وارد فرودگاه بمبئی که می شی می زنه تو صورتت... یا توی راهروهای تنگ مسافرخونه ها، اونهایی که رفتن می دونن، نه ، ولی بوی هنده... بوی پاچه فروشی ها... بوی مغازه فابایندیا..) وقتی که می شورمش بوشو حس می کنم... و همه خاطرات اون سفر زنده می شه... دوستش دارم ... سفیده،با یک عالم طرحهای قرمز و سبز و نارنجی خوشرنگ... نخی، نرم و راحت...
امروز فکر کردم اگر هی بشورمش هم بوش می ره... هم زود کهنه می شه ...(بنابراین اگر یک روز دیدید یکی با یک روسری نخی خوشگل ، ولی کثیف داره راه می ره، اون منم!)
راه دیگه اش هم اینه که به محضی روسریم کهنه شد، باز برم هند...J این راهو ترجیح می دمJ
براتون راجع به هند می نویسم... تا فضاش یادم نرفته... و بوش تو ذهنمهJ


- صندلی ام دیگه داره نفسهای آخرو می کشه! یک صندلی دارم پشت میزم که هیچکی جز من نمی تونه روش بشینه!( یکه سواره!) از بس که لق و لوق می زنه و سر و صدا می ده... ولی من بد جوری بهش عادت دارم... با تکونام تکون می خوره، با ورجه وورجه هام می جنبه، گاهی ناله می کنه، گاهی می خنده... وقتی جدی می خوام بشینم و کار کنم صداش در نمی آد و وقتی هی دارم الکی وول می خورم و نمی تونم سر جام بند بشم، اونم بهم حال می ده! ولی امروز متوجه شدم که دیگه حالش خیلی بده... یعنی تحمل می کنه پایان نامه ام تموم بشه؟
نخندید، من واقعا نمی تونم روی صندلی سالم محکم بشینم کار کنم، صندلی مثل اینم دیگه گیرم نمی آد... می دونید چند ساله تو این خونه است؟ تو خونه قبلی خریدیمش... میشه نزدیک 20 سال پیش؟!!!! (خودم تازه حساب کردم...خیلیه ها؟!)
خلاصه با قربون صدقه دارم راضی اش می کنم، این 2 ماه رو هم تحمل کنه... طفلکی پیر شده ولی خوب از اونجا که "خر لنگ معطل چشه" به نفع من و اون و تموم خانواده و دوستانه که این دو ماه رو هم با من بسازه... خبر نداره که قراره چه شاهکاری انجام بشه! (دارم گولش می زنم؛))


- لابد الان می گید تو چرا امروز گیر دادی به اشیا و اجسامت... این از خواص کار زیاد داشتن و وقت کم داشتنه دیگه!!! متوجه شدید؟



بعدالتحریر: فقط یک صدا... یک صدا کلی حالمو گرفت امشب:(
شبتون به خیر

2.15.2006

احساس خنگی؟!

چه احساسی بهتون دست می ده اگر بعد از کلی وقت ، یک نفر رو(یک دوست رو میشه گفت) از روی اسم گربه اش و بعد دوست پسرش بشناسید، در صورتیکه طرف بدون رو درواسی تمام مدت اسم واقعی اش زیر نوشته هاش بوده؟!! مدت ها بوده که شما نوشته هاشو می خوندید، از اون طرف یک جورایی هم چند دفعه به این فکر افتادید که شاید این دوستتون توی بلاد غربت وبلاگ داشته باشه! بعد عین ، چی بگم؟، تا حالا نشناخته باشیدش، حتی وقتی اون وبلاگشو بسته و شما حتی ناراحت هم شده اید... حالا بعد از اینهمه وقت که یک سری به وبلاگ بسته اش می اندازید، یک دفعه بفهمید که بابا این رفیقتونه!
لا اقلش اینه که احساس خنگی می کنید دیگه؟ نه؟ من الان همین حسو دارم!
جالب اینه که هر بار هم یک پانته آ توی وبلاگستان دیده ام، گفته ام نکنه این پانته آی خودمون باشه... خدا یا من چقدر بد خنگ شده بوده ام(این یعنی اینکه الان نیستم)
خلاصه پانته آ جون... اگر اینجا رو می خونی در درجه اول شرمنده... برای تو احتمالا فرقی نمی کند اما من اول حرصم گرفت بعد هم خوشحال شدم... چهار تا رفیق نابغه مثل من داشته باشی دیگه دشمن نمی خوای !
بعدش... نیومدم که فقط اینا رو بگم که دیگه فایده ای نداره... اول برای خود پانته آ بگم که اون موقع که می نوشتی گاه و بیگاه وبلاگتو خونده بودم و همیشه از نظرات جسورانه ات لذت برده ام... حالا هم خوشحالم که بالاخره دوزاری ام افتاد... اینکه آدم می بینه که دوستهاش چه تغییراتی کرده اند، چه رشدی کرده اند، یا اصلا چه آدمهایی بوده اند همیشه و ما نفهمیده ایم، یک جورایی جالبه... فکر کنم این اتفاق توی ایران بیش از هرجای دیگه ای می افته( به همون دلیلی که آخرین بار حرفشو زدیم، اینکه اینجا آدم ها سخت می شه خودشون باشن... اونقدر همه باید خودشونو پنهان کنن که معمولا اونچه تو از آدم ها می شناسی ، حتی بعد از سالها ممکنه با خود واقعیشون خیلی فرق داشته باشه) راستی یک دلیل دیگه هم که فکر نمی کردم این پانته آ تو باشی، اینه که این نوشته ها خیلی به نظرم بزرگانه تر از تو می آمد!!! بعد هم همه اش فکر می کردم باید رشته نویسنده اش یک رشته ای از علوم تجربی باشه!(حالا چرا؟ نمی دونم)

دوستان، نیومدم اینجا که پیغام های شخصی بگذارم برای یه دوست قدیمی...
فقط همین موضوع شناخت آدم ها برام جالب بود... خواستم به شما هم بگم...
دیدید گاهی ذهنتون روی یک موضوعی کلید کرده، بعد همه اش هم به چیزهایی برمی خورید که یک جورایی بهش مربوطه؟ یا شایدم واقعیت اینکه حالا نسبت به او موضوع خاص حساس شده اید و بیشتر توجهتون رو جلب می کنه... نمی دونم...
یک فیلمنامه دارم می نویسم که موضوع اصلی اش همین شناخت هاست... اینکه چطور آدم ها بر اساس رابطه اشون ممکنه روایت های متفاوتی از یک آدم داشته باشن و بعد چطور می شه ازمیون این روایت های گاه متناقض، خود واقعی شخص رو شناخت.
این اتفاق برام خیلی جذابه.. هر چند اعتراف می کنم که فیلمنامه ام به این جذابی پیش نمی ره... فرصتی هم ندارم زیاد و هنوز گره های اساسی زندگی شخصیتم رو پیدا نکرده ام، یا لا اقل راجع بهشون تصمیم نگرفته ام...

دیگه؟ یکی نیست به من بگه به جای وبلاگ خوندن و بعدش هم چرت و پرت نوشتن و وقت ملت رو گرفتن، برو بشین سر کارت...
دیدید همیشه وقتی یک کار خیلی واجب دارید، کلی کارای دیگه که دوست دارید انجام بدید یا کارای عقب مونده یادتون میفته(خلاصه هر جوری شده می خواهید از قورت دادن قورباغه اتون در برید) من الان دقیقا توی همین موقعیت هستم... کلی برنامه دارم می ریزم برای بعد از ارائه پایان نامه ام... دیگه هم نمی خوام درس بخونم...
همین چند روز پیش به خودم شک کرده بودم و بعم کلی با خودم دعوا کردم که نکنه بزنه به سرت بری کنکور دکترا اسم بنویسی ها ... اینجا هم می نویسم که دیگه قطعی بشه... راجع به دلیلش شاید یک وقت دیگه نوشتم مفصل براتون... راجع به اینکه توی دوره فوق لیسانس هیچی یاد نگرفتم از دانشگاه... جز اینکه حالا دیگه مدرک بالاتری دارم (هنوز ندارم البته) و احتمالا می تونم بیشتر پز بدم... مثل خیلی های دیگه که این مدت دیده ام، مثل همون هایی که معلوم نیست چه جوری دکترا و ... گرفته اند، و شده اند استادهای ما(معلومه البته، مثل خود ما)

احساس می کنم خیلی دارم پراکنده گویی می کنم و ممکنه سر در نیاورید... از بس این مدت تمرکز کرده ام روی "جریان سیلال ذهن" و راجع بهش مطلب خونده ام، روی خودمم تاثیر گذاشته!
بهتره دیگه هیچی نگم...
- پست جدید خورشید خانومو خوندید؟دلم گرفت...

2.13.2006

ولنتاین مبارک

من تصمیمم را گرفته ام ، فردا برای خودم به یک کافی شاپ می روم، یک میلک شیک یا کافه گلاسه خودم را مهمان می کنم و برای خودم یک دسته فریزیا می خرم! فکر کنم خودم خودم را اینقدر دوست دارم که ولنتاین را به خودم تبریک بگویم. شاید هم یک کار دیگر کنم، به جای رفتن به کافی شاپ می روم و کلاس اروبیک ثبت نام می کنم(شباهتی به هم ندارند ، می دانم!!!) ، ولی فریزیا را حتما می خرم!




آرایشگاه

ابروی دختر شل بود، تا یک اشاره به آن می کرد کنده می شد. این را زن وقتی شروع کرد به غلتاندن موچین زیر ابرو، فهمید. خودش که جوان بود هم همینطور بود. برای همین هم بعد از ازدواج که چند دفعه ابروهایش را نازک نازک کرد، آن موقع مد بود، دیگر ابروهایش پر نشد. آن موقع قبل از ازدواج ابروهایشان را بر نمی داشتند. خودش که اینقدر زود ازدواج کرده بود که اصلا فرصتش نشده بود... دختر چشمهایش را بسته بود و زیر تماسهای نرم موچین نزدیک بود خوابش ببرد. دست زن که روی صورتش می لغزید احساس خوبی می کرد. احساس تمیزی انگار و زیبایی. می دانست که کار زن که تمام بشود و به او بگوید که سرش را بلند کند و توی آینه نگاه کند، خودش از قیافه اش خوشش خواهد آمد. همیشه همینطور بود. دلش خواست شب که او را می بیند ، او هم متوجه بشود، و بهش بگوید که چقدر ماه شده است. این را چند بار وقتی پیش آن یکی آرایشگرش می رفت بهش گفته بود. این بار هم وسوسه شده بود که برود آنجا، اما یک کم که حساب و کتاب کرده بود منصرف شده بود. پول آن به اندازه 3 دفعه آمدن به این آرایشگاه بود. این یکی ارزان بود و آرام. دختر دوستش داشت، با اینکه کلاسش با آن یکی قابل مقایسه نبود، اما زن آرایشگر با شخصیت بود و ... خانم، آره همین بود؛ خانم. زیادحرف نمی زد، چیزی نمی پرسید و اظهار نظر بیخودی هم نمی کرد. و دایم هم گیر نمی داد که بیا موهایت را هایلایت کن یا چه می دانم یک کوپ جدید بزن، یا تاتو کن و ... . الان هم رایویش را روشن کرده بود و آرام کارش را می کرد. رادیو پیام چرت و پرت می گفت... نه به اندازه شبکه های دیگر، دختر فکر کرد. خوبیش این بود که بیشتر موزیک می گذاشت. گاهی افتضاح ،گاهی هم مثل الان بدک نبود. این یکی ، یک اجرای جدید از یک آهنگ قدیمی بود. دختر اصلش را نشنیده بود هیچوقت اما آهنگ را بلد بود؛
از اینجا تا به شیراز سه گداره، گدار اولش نقش، نقش ، نقش و نگاره... گدار دومی مخمل بپوشم، گدار سومی دی، دی ، دیدار یاره...
آهنگ را دوستی توی غربت می خواند ، شب ها که توی خیابان های شهر شب زنده دار، قدم می زدند و از کافه همیشگی شان به خانه بر می گشتند. اما آهنگ یک تکه اش کم بود ، آخرش...؛
اگر دستم رسه به چرخ گردون ، ازاو پرسم که این چون است و آن چون، یکی را داده ای صد ناز و نعمت، یکی را نان جو آغشته در خون...

آهنگ یک تکه کم داشت... زن دلش خواست زیر لب آهنگ را بخواند... آن موقع ها می خواند. بچه ها که کوچک بودند دایم برایشان آواز می خواند... با وجود متلک های شوهرش که می گفت "احساس می کنی صدایت خیلی خوب است؟" یک لحظه فکر کرد... آن موقع که لبم به آواز باز می شد، او بود که متلک می گفت و حالا که نیست و می توانم برای خودم بخوانم، دیگر...
زن گویند ه پرید وسط آهنگ، یا شاید هم آهنگ تمام شده بود و دختر نفهمیده بود... اینقدر که دلش تنگ شده بود... دلش برای دلتنگی دوستش در غربت تنگ شده بود... زن شروع کرده بود به چرت و پرت گفتن...
دختر دلش خواست زودتر بلند شود و برود بیرون. می خواست خرید کند و شام بپزد.... بپزد؟شاید باز دیر می آمد و شام خورده... دلش خواست اصلا همان جا روی صندلی لم بدهد و تا شب زیر انگشت های نرم زن، موزیک گوش کند...
رادیو اخبار ساعت چهارو پانزده دقیقه را اعلام کرد. این آخرین مشتری بود... کس دیگری وقت نگرفته بود و زن هم هیچوقت منتظر نمی شد... عصرها اگر مشتری نداشت، زودتر تعطیل می کرد و میرفت ... تا خرید کند و شام آماده کند، شب شده بود... امشب اما پسر شیفت شب داشت و دختر هم شام مهمان بود خانه دوستهایش... اینها که یادش افتاد، حرکت تند انگشتهایش کند شد... باید تا شب تنها می نشست و در و دیوار را نگاه می کرد... دلش خواست کار دختر را طول بدهد، شاید هم اگر دختر تصمیم می گرفت موهایش را هایلایت کند یا یک کوپ جدید...
هرچند دختر اهلش نبود، این را دیگر می دانست... دختر آرام بود و خانوم... آره، خانوم... چرت و پرت نمی گفت،دستور الکی نمی داد، ایراد هم نمی گرفت، روی صندلی که می نشست چشمهایش را می بست و کار زن که تمام می شد، نگاهی توی آینه می انداخت، لبخندی می زد و نفس بلندی می کشید ، "خیلی ممنون"ی می گفت و حسابش را می کرد و می رفت... امروز اما زن دلش خواست که دختر ساعت ها بنشیند و او برایش ابرو درست کند...
" ببینید خوب شد؟"
دختر چشمهایش را باز کرد... توی آینه نگاه کرد... قشنگ شده بود... صورتش باز شده بود... نفسش را بیرون داد"خیلی ممنون"
زن پیشبند دختر را باز کرد . دختر انگار یک لحظه مکث کرد... زن نگاهش کرد...
"چقدر باید بدم خدمتتون؟"

1.17.2006

نامه زن

نامه ای که زن نوشت:
" عزیزم، دلم نیامد بیدارت کنم، امیدوارم سر و صدای ظرف شستن من اذیتت نکرده باشد. نشد غذایی درست کنم. اما از دیروز کمی پلو و خوراک مرغ در یخچال هست. هر وقت خواستی برای خودت گرم کن. می خواستم راجع به مساله خانه با هم صحبت کنیم که نشد.راستی راجع به آن کار آقای کمالی هم ، نظرت را نگفتی. فکر کنم دیگر دیر بشود. چون او گفته بود که اگر می خواهیم تا امروز به او خبر بدهیم و مدارکت را به او برسانیم.... نمی دانم شاید قسمت نبوده. شاید کار بهتری پیدا کنی. من امشب خانه مادرم می مانم. کمی خسته هستم و ضمنا اگر هم بخواهم شب برگردم باید با آژانس بیایم که نمی ارزد. صبح از همین جا می روم سر کار. حدود 5 خانه هستم. اگر کاری داشتی زنگ بزن."

نامه ای زن دلش می خواست بنویسد:
"با اینهمه سر و صدا بیدار نشدی. هرچه سعی کردم به تو بفهمانم که باید با هم حرف بزنیم نشد. حوصله نشستن و تماشاکردن تو را در خواب ندارم. می روم خانه مادرم تا شاید این سردرد لعنتی که این روزها هر وقت وارد خانه می شوم، دچارش می شوم، آرام شود. از صبح خانه بوده ای و فکر نکردی که غذایی آماده کنی که من هم که خسته می آیم، چیزی بخورم ومجبور نباشم آشپزی کنم. حتی ظرف ها را هم نشسته ای. به نظرم تمام روز لم داده ای ، تلویزیون تماشاکرده ای و اگر خوشبین باشم کتاب خوانده ای. آنقدر تنبلی کردی که کاری که کمالی گفته بود را هم از دست دادی. نمی دانم منتظر چه جور کاری هستی؟ حواست هست که باید برای خانه هم فکری بکنیم؟ هی می گویی بعدا، بعدا. و من می دانم که باز هم لحظه آخر گیر می کنیم و مجبور می شویم با قرض و قوله جایی را بگیریم که هیچ بهش فکر نکرده ایم.شب نمی آیم خانه... کاش می شد فردا هم نیایم..."

1.06.2006

برای لالا

هوس کردم به آرشیوم سری بزنم... به روزهای اول... و این یادم آورد که این وبلاگ چرا و چطور شروع شد(اگر شما هم می خواهید بدانید به نوشته های اولم سری بزنید)... با اینکه حالاگاه به گاه برای لالا جای دیگری می نویسم، اما به هر حال اینجا با نام لالا شروع شده است...
لالای قشنگ من ، هر روز بزرگ تر می شوی... و هر بار که نگاهت می کنم دلم می خواهت سرم را بگیرم کنار صورتت و توی گوشهای بزرگت(!) بگویم "عاشقتم"
هنوز هر بار که جوراب هایت را در می آوری دلم می خواهد پاهایت را (که دیگر خیلی تپلی نیستند) ببوسم... هنوز و همیشه...
لالا... تو از ما دور می شوی... اینطور به نظر می رسد این روزها و نمی دانی نگرانی اینکه روزی نتوانم با تو حرف بزنم چه آزارنده است...
این روزها ، هر لحظه بودنت را می بلعم ( و آرشیوم باز به یادم آورد که چقدر نیازمند این حضورم)
هر لحظه را، تا مگر تحمل نبودنت آسان شود...می شود؟!
خنده دار است؟ توی همین پست قبلی نوشته بودم که کاش دوستت نداشتم... اما ...
توی همان نوشته های اولی ام یک جا هم آرزو کرده ام که دنیابرای تو جور دیگری باشد، حالا به خودم دلگرمی می دهم که تو دور می شوی تا دنیای دیگری را تجربه کنی، دنیایی که شاید قشنگ تر باشد، آرام تر و ساده تر...
لالا کوچولوی من، هر جا که باشی، کاش یادت نرود صدای مرا که توی گوشت می گوید"عاشقتم"

1.05.2006

به جرم....

می خواهم حرف بزنم… می خواهم بگویم که حالم بد شد وقتی از او جدا شدم و احساس کردم که تمام مدت سعی کرده به من بگوید که نمی توانم، چون آدمهایی را که نزدیکم هستند دوست دارم.
می خواهم بگویم که دلم امروز خواست که کاش لالایم را اینهمه دوست نداشتم… کاش دلم برای لحظه لحظه زندگی برادر کوچکم نمی زد… کاش دلم نمی خواست گاه به گاه برادر بزرگم را بغل کنم و بوی اودکلن آشنایش را بشنوم… کاش دلم نمی خواست وردست برادر وسطی بایستم و خمیر پهن کنم تا او پیتزای جدیدش را امتحان کند… کاش دلم برای مادرم وقتی که از صبح از خانه بیرون بوده تنگ نمی شد و دلم نمی خواست برایش چای تازه دم کنم که وقتی رسید بنشینیم کنار هم و حرف بزنیم…کاش دلم نمی خواست هر روز که مامان لالا را ندیده ام بهش زنگ بزنم و حالشو بپرسم… کاش فکر نمی کردم که باید گاه به گاه به خاله، مادر بزرگ وپدربزرگ، عمو و زن عمو، سر بزنم… دلم گرفت، وقتی که باز یادم افتاد به جرم دوست داشتنشان آزارم داده اند.

12.28.2005

معرفی یک رژیم موفق

قابل توجه تمام دوستانی که به انواع رژیم های غذایی علاقه مفرط دارند!
در اینجا یک رژیم بسیار موثر و بسیار جدید معرفی می گردد.
مزایای این رژیم:
1-سرعت بسیار بالا در از دست دادن وزن، با این رژیم می توانید در عرض دو روز لا اقل 2 کیلو وزن کم کنید،بنابراین اگر قادر باشید رژیم را ادامه دهید به نتایج "قابل توجهی" دست پیدا می کنید.
2- در این رژیم هیچگونه فشار روانی از آن نوع که در اغلب رژیم ها به آدمهای شکمو وارد می شود، وجود ندارد. شما اصلا میل به چیزی نخواهید داشت تا مجبور باشید مدام جلوی خودتان را بگیرید و یا اگر نگرفتید، عذاب وجدان بگیرید!
معایب:
در طول این رژیم ، شما به نوعی باید از تمام کارها، درس ها، فعالیت های روزمره و غیر روزمره(!) دست بردارید، و فقط و فقط بر این رژیم متمرکز شوید!
و حالا خود رژیم: این رژیم نامی ندارد ، البته بعضی از دوستان فرنگ رفته می گویند که دربلاد خارجه به آن "stomach flue" می گویند که ترجمه اش می شود :"آنفولانزای شکمی"!!!
در 24 ساعت اول این رژیم، شما نه تنها قادر به خوردن هیچ گونه مایعات، جامدات، و اصولا هیچ چیزی که بتوانید توی دهانتان بگذارید نیستید، بلکه (و راز موفقیت این رژیم هم در همین است) هرچه را که روز قبل از رژیم هم نوش جان کرده اید، در دفعات مکرر (از طریق فشار های متعدد معدوی و از راه دهان) از بدن خارج خواهید کرد، تامبادا خدای ناکرده اندکی کالری جذب بدنتان شود. هرچقدر تعداد این موارد بیشتر باشد رژیم شما موفق ترخواهد بود. البته لازم به ذکر است که بعد از چند دفعه، دیگر به قول معروف تمام عزیزان از دست رفته تان جلوی چشمتان می آیند و شما احساس خواهید کرد که تمام شکمتان ( و حتی گاه تمام وجودتان) از توی دهنتان می زند بیرون! و دقیقا در همین مرحله است که شما به اورژانس مراجعه می کنید، و یک عدد آمپول دریافت می کنید. اگر انسان خیلی قوی باشید، از زیر سرم در می روید، ولی تجربه نشان داده که اصولا اغلب انسان ها اینقدر قوی نیستند(گول ظاهرتان را نخورید) و بهتر است یک ساعتی زیر سرم باشید. روز اول رژیم شما بدین ترتیب پایان می پذیرد.
در 24 ساعت دوم شما اندکی تا قسمتی (باز هم بستگی به قوی بودنتان دارد) تب می کنید، و همه بدنتان انگار کتک خورده است. به خصو ص تمام شکم و شانه ها و پشتتان در اثر حملات مکرر روز قبل به شدت کوفته است! اصولا نه تنها میل به خوردن هیچ چیز ندارید، بلکه اغلب خوراکی ها اصلا (ببخشید ها) حالتان را به هم می زند. از جمله مایعاتی که در این روز توصیه می شود چای نبات، (هرچه بیشتر بهتر) چای با عسل، نوشابه ، آبمیوه هایی مانند آب انگور و آب سیب( البته همه این مایعات باید به صورت قلپ قلپ ، و مثلا هر فنجان در عرض نیم ساعت خورده شود) . بعد از چند ساعت خوردن مایعات، می توانید خوردن جامدات را هم شروع کنید(البته این کار را باید به اجبار انجام دهید!!!) و اگر توانستید، کمی نان سوخاری، چند قاشق کته ساده، (توصیه می شود طرف مرغ اصلا نروید) اگر خیلی خواستید به خودتان برسید، شاید بتوانید یک تکه گوشت کبابی، یا کباب تاوه ای را تحمل کنید!
بدین ترتیب صبح روز سوم شما با رفتن روی ترازو متوجه می شوید که 2 کیلو وزن کم کرده اید و احتمالا اینقدر ذوق می کنید که تصمیم میگیرید این تجربه بی نظیر را با دوستانتان تقسیم کنید.
ضمنا یک رژیم نگه دارنده نیز برای روز سوم توصیه می شود. طبق این دستور، شما با اینکه حالتان نسبتا خوب است، هروقت خواستید چیزی بخورید تمام حالت های روز اول را با جزئیات کامل در ذهنتان متصور می شوید و بدین ترتیب یا میلتان کاملا از بین می رود و یا مقدار ش بسیار کم می شود. هرچقدر این تجسم قوی تر و دقیق تر باشد شما موفق تر خواهید بود!
البته شخص نگارنده تنها دو روز موفق به تحمل این رژیم شده است، به همین دلیل زمان بیش از آن را به کسی توصیه نمی کنم چون هنوز آزمایش نشده! و عواقبش بر عهده خودتان!
موفق باشید!

12.24.2005

لینک های من

من نمی دونم که چرا لینک هام پاک شده؟؟؟ اول ها گاهی بود، گاهی نبود... حالا بی رودرواسی اصلا نیست!
یعنی باید دوباره بگذارمشون...یا ممکنه برگردن؟:(

12.21.2005

برای همه آنهایی که عادت نکرده اند


1-برای پیاده نوشتم: از ترس عادت کردن برگشتم.
هرچند ماندنم شاید اصلا آنقدرها طولانی نشده بود ، شاید من هم عادت می کردم اما ...نگذاشتم.
یک بار (وقتی که دیگر آنقدر گذشته بود که دیگران فکر کنند دارم عادت می کنم، یک بعد از ظهر که از کلاس زبان برگشته بودم،) پای اینترنت، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و بغضم ترکید... مادرم گفت" وای که هنوز این اشک تو بند نیامده؟"
دلیل گریه ام البته عوض شده بود. دیدن دیگران سخت به من فهمانده بود که می شود عادت کنم... می شود من هم بمانم و مثل همان ها بشوم و سالها با حسرت به همه چیز نگاه کنم...

2-خورشید خانم در وبلاگش نوشته بود که ایران زندگی انگار پر از ماجرا بود هر لحظه و اینجا هیچ...
نمی دانم این واقعیت است یا... من هم آن روزها با هر دوستی که در ایران حرف می زدم احساس می کردم که آنها همینطور دارند به جلو می روند ، دارند "یک کاری" می کنند و من؟!
(البته توی پرانتز بگویم که حالا هم نسبت به آنها که اینجا نیستند این احساس را دارم!!! و باز هم توی پرانتز که دوستها بل نگیرند، هیچ از برگشتنم پشیمان نیستم!)
اما همان مدت کوتاه، و بیش از آن دیدن و حرف زدن هر روزه با دوستهایی که رفته اند به من این را فهماند که نه، بعضی ها هیچ وقت عادت نمی کنند... این اصلا به مدت ماندن ربطی ندارد، نه حتی خیلی به موقعیت آدم...

3- دوست نازنینم می گفت:"چرا من هیچ کجا انگار آرام نمی گیرم؟!"
نمی دانم آن دوست نازنین این روزها آرام گرفته است یا نه اما ... او هم ، به جز همه آن دلیل های همه ما، "دلیلی" داشت برای رفتن، دلیل او هیچوقت به سرانجام نرسید!
این روزها دوستم دلیل دیگری یافته است برای ماندن ،و هرچند او هم عادت کرده است اندکی، اما باز ته صدایش حس می کنم که هنوز نگران است... هنوز نمی داند که بماند و بگذارد عادت کند؟ یا بهتر، بماند و امیدوار باشد که عادت کند؟!

4- یک بار (همان اوایل برگشتنم) به مادرم گفتم: "در صدای هیچکدام از دوستانی که رفته اند، آن شادی را که باید،(شادی را که خودشان لا اقل انتظار داشتند) حس نمی کنم" مادرم گفت :"مگر در صدای بچه هایی که اینجا هستند، حس می کنی؟"

5- مهمان آمد و یادم رفت که دیگر چه می خواستن بگویم...
با نوشته آیدا ، خیلی چیزها یادم آمد... یادم آمد که چرا برگشتم... یادم آمد که نگذارم آن شادی که روزهای اول بعد از آمدن ته صدایم موج می زد، از بین برود...
شاید حرفهایم که یادم آمد بنویسم...

12.07.2005

پرسش همگانی!

دوستان، سلام.
امروز می خوام یک سوالی از همه تون بکنم... که جواب دادن بهش کمک بزرگی به من می کنه.
مخاطبم به خصوص دوستانی هستند که به تنهایی در خارج از کشور زندگی می کنند و مدتی است که از خانواده دور بوده اند.
اگر لطف کنید و به سوالم فکر کنید و جواب بدهید ، خیلی ممنون می شم.
1) فکر می کنید اگر شرایطی پیش بیاید که خیلی ناگهانی مادر شما به شهر و خانه محل زندگی شما بیاید، (در حالی که شما به دلیلی غایب هستید) چه چیزی باعث تعجب او می شود؟ منظورم این است که او از دیدن چه چیزی در زندگی شما شوکه می شود یا تعجب می کند؟... این می تواند هم مثبت و هم منفی باشد(از نظر او)
(منظورم تمام زندگی شماست، نوع روابط، نوع زندگی، جزئیات داخل خانه و ....)
اگر مادرانی هم هستند که این وبلاگ را می خوانند خوشحال می شوم پاسخ مرا از دید خودشان بدهند، یعنی اینکه چه چیزی در نحوه زندگی دخترشان برایشان عجیب بوده.

منتظر نظراتتون هستم. ضمنا می دونم که خوانندگان وبلاگ من محدود هستند، اگر بتونید این سوال رو از دوستاتون هم بپرسید، یا با توجه به زندگی هایی که دیده اید هم جواب بدهید که دیگر واقعا شرمنده ام کرده اید!!باز هم ممنون