1.22.2009

khavarane ma


می‌خوام باز از خاوران بنویسم. توی خانه همسر داره باز اخبار گوش میده، مثل تمام شب ها، مثل اغلب وقت‌ها‌ای که خانه هستم. اوداره با کامپیوتر کار میکنه و اخبار هم داره پخش میشه، و من در خانه میچرخم، رخت‌ها رو جم می‌کنم، آشپزی می‌کنم، ابرو‌هایم را درست می‌کنم، رخت میشورم، ... وسط همهٔ اینها میشنوم: خاوران... درخت... بلدزر... همسر انگار می‌خواهد من را مطمئن کند، میگوید، خاک خاوران را کنده اند و به جایش درخت کاشته اند.
دلم میلرزد... خشک میشوم سر جا یم.
من میدانم، من باور دارم به اینکه آدم‌ها زیر خاک نیستند، من از گذاشتن مامان بزرگ توی خاک هیچ غصه در نشدم، میدونستم که روحش داره لبخند میزانه، یک جایی‌ آروم... از اینکه نمیبینمش ناراحت بودم و دلتنگ اما قبر، خاک، برام مفهومی‌ نداره...
اما، اما خاک خاوران قبر نیست... خاوران قبرستان نیست... خاوران چیزی ورای اینهاست...
دلم نمیخواد فلسفه ببفم... هیچ حالشو ندارم... فقط عصبانی‌ ام، کلی زیاد، و ناراحت، اما بیشتر خشمگینم، و مثل بیدریغ "bidarigh.blogfa.com", پر از نفرت.
تا الان فکر کردم شاید دروغ باشد، توی این فکر بودم که به خاله زنگ بزنم و از او یا دختر خالهٔ کوچولو بشنوم که بیخود گفته اند، اینطور هم نیست... اما همین الان چیز دیگری خوانده ام...
چطور میتوانند؟ سر سالگرد، که ریختند و این داغ را انگار تازه تر کردند، آن موقع همسر کلی‌ برام توضیح داد که چرا امسال، چرا حالا این کار را کرده اند، از چه ترسیده اند... حالا حتا نمیخواهم چیزی بشنوم.
من فقط عصبانی‌ ام، و دلتنگ، من نمیدونم که امسال که برگردم ، با چی‌ مواجه خواهم شد... من هم دلم، مثل او، برای اون خاک خشک، برای اون زمین سخت اما آشنا، برای شاخه شاخه‌های گلی‌ که به سختی توی خاک کاشته میشن تنگ شده... راست میگه که دلمون می‌خواست اونجا درخت بکاریم، اما
کثافت‌ها درخت شما رو نمیخواهیم، ما گلهای دانه دانه با دست کاشته شدهٔ خودمون رو میخواهیم.
ساله پیش دست‌های مادر‌ها میکاشت، امروز دست‌های بچه‌ها که جوان شده اند...
من دلم تنگ است...و در حد نفرت و انفجار عصبانی‌ هستم...

12.24.2008

khab?

احساس می‌کنم یک خواب بد دیده ام، خوابم چندان واضح نیست. انگار یک شب بود و مامان لالا به من زنگ زد و پرسید که آیا از ایران خبر دارم، من منتظر خبر بعدی بودم، بابابزرگ مریض بود، گفت تمام شد. من آهی کشیدم ، همسر مرا بغل کرد و گذشت توی بغلش گریه کنم.

این کابوس من است. اما انگار کابوسم دنباله هم دارد، روز بعدش حالم بد بود، سر کار نرفتم. با ایران حرف زدم. یک نفر از قبرستانی روی تپه و خکسپاری نزدیک غروب نوشته بود، یک نفر از جای خالی بابابزرگ.یک نفر از وصیت به خوبی‌.

یک روز دیگر، سلین توی محل کار از من راجع به مادر بزرگم پرسید، بعد فلورانس دربارهٔ ناگهانی بودن مرگ. توی کابوسم من با اینها حرف میزنم و توضیح میدهم.

نمیدونم چند روز گذشته، یکی‌ دو هفته باید باشد از آخرین لحظه‌ای که به یادم میاید.

این روز‌ها سرم خیلی‌ شلوغ است، روزهای آخر سال و پروژه هایی‌ که باید جمع شوند. مهمان هم آمده است برایمان. مهمانم از در می‌رسد، مینشینیم سر سفرهٔ ناهار، قبل از شروع کردن، او به من میگوید؛راستی‌، بهت تسلیت میگم!

نمیدانم که این را هم خواب دیده ام؟


9.05.2008

mohajerat?

khastam baz benevisam delam gerefteh ast! didam dafeye pish ham ba hamin shoroo kardam!
hamsar hey gir mideh ke cheteh , chera too hami chand roozeh, cheteh?
belakhareh boghzam miterekeh: delam nemikhad dadasham bereh! khoob shod?! ( khoob shodesh modele lajbazi haye bachegim bood!)
daran mian pisham, az fekre didane lalaye khodam ba oun khahare fingilish delam par mikeshe vali 2 rooz bishtar nemimoonan, va bad...
in rooza kheili be mohajerat fekr mikonam... be balaii ke saremoon oumadeh...
nemitoonam hatta be soorate maman va baba fekr konam... yek lahzeh kafieh ta ashkam zarazir besheh!
delam baraye hameye irani haii ke mesle mano khahar baradaram rahie ghorbat shodan misoozeh!
to ro khoda az mahasene mohajerat va zendegi dar yek keshvare digeh nagid, ina ro midoonam, chadn vaght pish ba chad ta az doosta raje be oumadanemoon be faranseh harf mizadim va ... yeki goft "man kheili az zendegie inja raziam va khoshhal va ... , man goftam vali man be har hal tarjih midadam tooye iran zendegi konam. bade oun hameh tarif az mazayaye zendegi dar faranseh, yek lahzeh maks kard, cheshmash namdar shod va goft: manam!

9.01.2008

baz shahrivar

delam inja nist...
nemitavanam farsi benevisam, montazere farsi saz hastam. bad az an khaham nevesht? sabegheh am kheili kharab shodeh!
amma, faghat inkeh:
baz shahrivar ast... emsal 20sal gozashteh.... bad az 20 sal, hanooz kasani anghadr bi sharm hastand ke bazmandeh ha ra asoodeh nagzarand.
kheili harf tooye delam mandeh,
in jomeh nagzashtand kasi be khavaran beravad. ta jomeye bad delam anjast...
agar farsi sazam resid, shayad in yek bahaneh beshavad baraye neveshtan,hamantor ke 2sale pish...dar septembre 2006 bahanei shod baraye inkeh weblogam ra kheili ha bekhanand.
shayad!

2.03.2008

مجوز مجله زنان لغو شد

مجله زنان لغو امتياز شد.
امروز داشتم به يك نفر مي گفتم كه آدم هي مي خواهد خودش را اميدوار كند‌،اما ديگر چيزي هم هست كه بهش اميدوارباشيم؟
امروز داشتم فكر مي كردم كه اگر پاريس بودم و اين خبر رو مي شنيدم چيكار مي كردم. راستش اينه كه تجربه اين مدت بهم نشون داده كه از راه دور آدم خيلي حس بدي داره همه اش فكر مي كني كه اگر بودي يك كاري مي كردي و بايد مي بودي و حيف كه نيستي و ... ولي واقعيت نشون مي ده كه وقتي هستي كاري نمي كني.(خيلي وقتها لا اقل). امروز فكر كردم حالا كه هستم بايد يك كاري بكنم. پنهان نمي كنم كه همين فكر رو هم همسر مهربان به كله ام انداخت و اگر او نگفته بود احتمالا من به غصه خوردن فراوان و پيگيري اخبار اينترنتي اكتفا مي كردم. حالا هم نمي دونم چي مي شه ولي فكر كنم بايد اين كارو كرد.
تعطيلي نشريه زنان به نظرم خيلي اتفاق مهميه و خيلي اتفاق بدي. شخصا احساس مي كنم يك در بزرگ اميد روم بسته شده. تا حالا ديدن هر ماه مجله زنان اميدي بود براي اينكه فكر كني اتفاقاتي دارد مي افتد و لا اقل سعي هايي دارد مي شود اما حالا....
راستشو بگم ديدن اعضاي زنان حتي حالمو بهتر نكرد. وقتي مي بيني كه آدم هايي هستند كه انرژي دارند و انرژي شونو فداكارانه در اختيار يك فعاليت انساني گذاشته اند،‌وقتي مي بيني جلوي اين انرژي داره گرفته مي شه، احساس مي كني كه تا كي قراره آدم ها له بشن اينجا؟ تا كي اينها انرژي شونو مي تونن ذخيره كنند؟
متاسفم:(
اميدوارم خبرهاي خوبي برسه... كه اگه اينطور بشه يك جشن واقعيه!

1.10.2008

شروع!

اين پست خيلي مزخرف است فقط مي گذارم كه تلاش براي دوباره نوشتن در وبلاگم را شروع كرده باشم!!!! با شرمندگي!
اعتراف مي كنم كه يك كمي عين نديد بديدها بعد از ازدواج حسابي در خاموشي فرو رفتم! اينو خودم هم چند وقت بعدش فهميدم و تحليل كردم! انگار عقده زن خانه بودن حسابي زده بود بالا و من واقعيتش اين است كه تا مدتي هيچ فعاليتي غير از خانه داري و همسر داري و معاشرت هاي خانوادگي نمي كردم! با اينكه وقت هم داشتم اما خوب حالش نبود. يكي دو دفعه هم يك كم از دست خودم عصباني شدم و غر زدم اما بعدش به خودم گفتم كه بعد از اينهمه سال حالا وقتش است و مي شود كمي هم لوس شد و بيكار و بيعار گشت! نمي دونم، شايد به خاطر تمام استرس هايي كه از سر گذرانده بودم، يا به سادگي شايد به خاطر بي برنامگي چند ماه همينطوري گذشت. به قول همسر ماههاي اول كه اصلا گيج باهم بودن بوديم و هنوز توي شوك!
خلاصه... بالاخره بعد از مدتي من تكاني به خودم دادم و با از سر گرفتن كارهام اندكي به زندگي نرمال برگشتم. بعدش هم ديدم كه موندنمون طولاني شده و همين الانه كه من هرچي بلد بودم و هر چي پيشرفت كرده بودم توي زبان فرانسه دوباره يادم بره ،‌براي همين باز خوندن و تمرين رو شروع كردم! بعدشم كه باز سفر و بعد هم خوشبختانه يك كار ترجمه اومد دستم و الان ديكه تقريبا تموم شده. كار آسوني بود. يك كم بيش از اون چيزي كه فكر مي كردم طول كشيد ولي خوب سفارش دهنده هم خيلي عجله نداشت.
اينا رو گفتم بيشتر براي اينكه خودم يادم بياد كجام!!!
بارها خواستم بيام و چيزي بنويسم، اما نشده! و حسابي متاسفم. يكي دو بار به خودم گفته ام كه بايد براي نوشتن هم برنامه بگذارم براي خودم. خيلي وقته كه بيخيال شده ام. بعدش هم بدي اش اينه كه اگر برنامه نداشته باشي و مجبور نباشي ميتوني تمام وقتتو به كاراي خونه بگذروني و يك دفعه ببيني شب شده! نه اينكه واقعا اينقدر كار باشه ها اما اگر شروع كني خيلي راحت وقت وقت مي گذره. يك بار مادرم بهم گفت كه راهش اينه كه اگر مي خواي كار كني ، اصلا همون اول صبح هيچ كاري رو دست نيري و بشيني سر كارت. واقعا هم راهش همين بود. من همين كار ترجمه رو همينطوري پيش بردم. بعدشم يك اشكال ديگه كار من اينه كه به خصوص براي شروع يك كار بايد يك شرايط خاص خوبي وجود داشته باشه. اگر شروعش كنم مي تونم بعدا توي شرايط متفاوت ادامه بدم اما براي شروعش...مثلا ترجمه حتما بايد صبح شروع بشه!(اين يك شرطشه!) يعني اگر صبح درگير كار بشم و بعد ازظهر بشه ديگه نمي تونم شروعش كنم و ميره تا روز بعد. (كلا شروع كردن اوليه پروژه رو مي گم )
حالا خلاصه براي شروع نوشتن هم بايد براي خودم شرطو شروطي بگذارم و شروع كنم!
فعلا كه هوا هم مارو توي خونه حبس كرده ! مي تونه اين يك فضاي خوب باشه براي نوشتن. چون توي اين خونه سرما زده،‌فقط مي توني بچسبي به شوفاژ! و حتي پاي كامپيوتر هم نمي شه زياد اومد! يا بايد آشپزي كرد( كه كنار اجاق گاز باشي!!!)

11.02.2007

غرغر تمام!!!(فعلا)

من برگشته ام!
تهران افتابيه و قشنگ! البته شايد الان بچه هاي تهراني شاكي بشن، بايد اعتراف كنم كه ما فعلا بيشتر آب و هواي لواسان و شمران رو مي بينيم.
آب و هوا خوبه،‌من خوشحالم، بودن پيش شوهر و خونواده بد جور داره بهم مي چسبه!
ديدن جوجه هاي كوچولوم كه براشون ميميرم،
اينا مخصوص همه اونايي كه از غرغر شاكي شده بودن! حالا اينا رو داشته باشيد احتمالا تا غرغر بعدي؟؟؟
دلم براي لالا يك ذره شده بود،‌حالا خواهر كوچولوش هم اضافه شده، كه ستاره اييه براي خودش.
لالا كلي خوشحال بود از سوغاتي كه براش آورده بودم. راستش دم رفتن گير داده بود كه منم مي خوام باهات بيام پاريس. جوجه من، نمي شد كه،‌سعي كرده بوديم يك جورايي توي اون چند هفته قبل سفر توجيهش كنيم،‌شب آخر نميخواستم بهش بگم دارم مي رم، خونه اونا بوديم،‌از همه خواحافظي كردم، گرم بازي بود،‌گفتم نفهميده ميرم تندي ازش خداحافظي مي كنم، تا بوسش كردم، گفت : عمه تو داري مي ري پاريس؟
دلم گرفت، گفتم الان مي گه چرا منو نمي بري، گفتم: آره
گفت: همين امشب ميري؟
گفتم : آره
گفت : زود برو باراتو جمع كن ديرت نشه!!!!
بعدم خودشو مشغول بازيش كرد!!!!
بعد از برگشتنم،‌فرداش رفتم پيشش، از مهد اومد و كلي ذوق كرد و كلي با هم حال كرديم،‌عاشق سوغاتي اش شده بود و حتي شبم ولش نكرد اما ميون همه اينا يك سري كه با هم نشسته بوديم توي اتاقش يكهو بي مقدمه بهم نگام كرد و گفت: عمه، نبينم ديگه بري پاريسا!!!
يكي دو ساعت بعدم داشت يك چيزي رو نشونم مي داد و مي گفت كه مامانش مي خواسته بگه من از پاريس بيارم و يادش رفته، گفتم عيبي نداره عمه جون،‌اين دفعه كه نفته بوديد،‌دفعه ديگه من رفتم برات ميارم. يك نگاهي كرد و گفت : نه عمه، عيبي نداره از اينا نداشته باشيم،‌تو نرو پاريس! و دو دفعه هم تكرار كرد كه خوب شيرفهم شم!
آخه كسي مي پرسه چرا من عاشق اين جوجه هستم؟؟؟

10.19.2007

baz man dar ghorbat

baz man dari diare ghorbat,
nagin chera baz oumadi ghor bezani, bavar konid say khaham kard in bar ke bargashtam benevisam baz ham...
deltang va delgerefteh am, hamsare aziz shaki ast az in karhaye man ke inhameh tool keshideh, hardo deltangim... faghat yek hafteye digar bayad tahamol kard.
rasti, kamelan be in natijeh resideh am ke ehtiaj be yek kare dasti daram, vaghti asabam kharabe, be shedat niaz daram beinkeh ba dastham kar konam. yadetooneh ghablan ham rajebe inkeh vaghti narahatam mioftam be rakht shostan? ya sabidane toalet??? yek modat ham baftani baftan ro emtehan kardam. alan vali baftani ke nadaram, in rooz ha hey alaki rakhthamo mirizam tooye dastshooi va mishooram, khoshbakhtaneh nadashtane machin rakhtshui ham in emkano behem mideh hesabi! aval fekr kardeh boodam safare 2-3 hafteii rakht shostan nadareh, barmigardam rakhtaro iran mishooram, amma in modat ta deletoon bekhad rakht shostam, az shoma cheh penhoon gah alaki! dashtam ghoseh mikhordam ke dige hichi nadaram beshooram, didam malafeh va patoo va ... hast!
dirooz ham oftadam be janeh shisheh ha va panjere ha!
...
kheili kheili delgerefteh am...
sheitooneh migeh bikhiale hameh chiz besham!
rasti...
lalaye koochike man khahar dar shodeh!
va man baz ham naboodam ke bebinam in mojoode khastani ro.
delam baraye lala yek zareh shodeh, delam baraye mamanam tang shodeh, baraye hameh,
hamsare mehraban ro ke goftam ghablan, na?!

6.09.2007

در راستای غلط کردن با خیال راحت!!!!

یک جوکی بود که می گفتند پدری گفته : آقا ما از وقتی بچه دار شده ایم، حتی یک (ببخشیدها، گلاب به روتون)گ.ه هم با خیال راحت نخورده ایم. حالا حکایت ماست.
آقا ما 7 سال دوست دختر و دوست پسر بودیم هر غلطی می کردیم یا نمی کردیم به خودمان مربوط بود. حالا....
خلاصه که از این به بعد احتمالا گاه به گاه اظهار فضل های مرا در باب ازدواج (آن هم از نوع ایرانی، البته اندکی ناقص!) اینجا خواهید دید.
خواهرمان فرمودند که تا حالا وقت جار زدنش نبوده، حالا وقتش است. خلاصه که ما تا حالا در انتهای حاشیه بودیم، حالا داریم می شویم تیتر یک! مشکلش فقط همان است که در بالا عرض کردم!

از تمام اینها گذشته کلی حرف دارم که می نویسم به زودی...

و آخر آخر باز برای لالا:
لالای من... اطرافیانت می گویند که تو عجیب من هستی... (یعنی شبیه من هستی.) جالب این است که آنها شباهت های ظاهری را می بینند بیشتر. اما من گاه عجیب بچه گی خودم را توی تو می بینم. اگر الان این را بگویم مامانت حسابی شاکی می شود. اما جگر من ، راستش این است که بدقلقی هایت عینا عمه است!
حتی اعتراف می کنم که همین روزها هم با این سن و سال، گاهی که بچه می شوم، و از آن بیشتر گاهی که لوس می شوم، گاهی که (به خصوص در مقابل مرد مهربانم)جرات می کنم بدقلقی کنم، می شوم همان لالایی که دیشب خوابش می آمد و دیگر حرف حساب سرش نمی شد.
مدت خیلی زیادی بود که این طرف ما فهمیده بود وقتی من گشنه هستم نباید سر به سرم بگذارد و بهتر است هرچه سریعتر فقط به سیر کردن من اقدام کند.(شرمنده ام) یواش یواش به این گشنگی خوابالودگی هم اضافه شد. (تا اطلاع ثانوی) خلاصه که دیشب تو شدی خود عمه. البته راستشو بگم من شرمنده شدم و فهمیدم که کارم خیلی زشت است!!!! امیدوارم تو هم بفهمی! البته اندکی زودتر از من تا پدر و مادرت کمتر دق کنند!

بعدالتحریر: آقا دق با غ است یا با ق؟؟؟؟

6.08.2007

گاهی میشه بعضی حرفای خصوصی رو داد زد، نه؟

برای خواهرم...

عزیز دلم... می دانم که دل توی دلت نیست که این روزها اینجا باشی و توی این خانه.
خواهرت دارد عروس می شود و این از نظر تو اتفاق مهمی است. حتما یاد ازدواج خودت می افتی، شادی هایت، نگرانی هایت. مسخره بازی ها، شوخی ها و حرص خوردن ها... سر به سر گذاشتن ها و چرت و پرت گفتن ها.
اما عزیزم این بار کمی متفاوت است. خواهرت در سکوت عروس می شود. یواشکی. می دانی کسی در فامیل زیاد حرفش را نمی زند. آدم بزرگ تر ها ترجیح می دهند که خیلی به کسی (حتی به مادربزرگ و پدربزرگ) خبر ندهند. جوان تر ها گاه هیجانی می شوند و راجع بهش حرف می زنند اما تا بزرگتری می رسد صدایشان را می آورند پایین!
گاهی می بینی که یکی دو نفر پج پچ می کنند ، شاید یک شوخی ریز، یک خنده، اما همه حواسشان هست که زیاده روی نکنند. در واقع بزرگتر ها تصمیم گرفته اند که هنوز موضوع رو خیلی جدی نگیرند و همونطور که خودت می دونی تا چیزی جدی نباشه نمی شه درباره اش شوخی هم کرد.
مامانت این میون داره گه گیجه می گیره، اینو می فهمم ، هم می خواد شاد باشه و به این خواهرت شادی بده، چون اعتقاد داره که بالاخره عروس شدن یک اتفاق خوشحال کننده است از طرف دیگه هم خوب قرار و مدارهای بزرگانه چیز دیگری را می طلبد. گفتم که جوان ها هم هستند. مامان لالا، داداش کوچیکه، دختر خاله، حتی گاهی داداش بزرگه. وسطی که می دونی خیلی حرف نمی زنه!
فکر کنم اما اگر تو بودی وضع فرق می کرد. شاید حداقل یک کمی!
اینا رو برات نوشتم مبادا فکر کنی اوضاع خیلی خرابه ها! با همه اینها من خوشحالم، راستشو بگم: گاه خیلی، گاه کمتر. بالاخره یک اتقاق خوب داره میفته تو زندگی ام.
بقیه حرفارو خصوصی برات می گم!
اینجا نوشتن مال تمام دخترانی بود که یواشکی عروس می شوند. با خنده های یواشکی، با عصبانیت های یواشکی، با قرار و مدار های یواشکی، با رضایت یواشکی، با عقد یواشکی، با بله یواشکی!
راستش فکر کردم اینجا ننویسم، و یواشکی برات میل بزنم! اما اینجا نوشتم که بگم من دارم عروس میشم! نه یواشکی، خواستم اینجا داد بزنم: خواهر جونم من دارم عروس می شم و هر چند عروس شدن دیگر همان مفهوم عروس شدنمان در بازی های کودکانه مان را ندارد( تا سرش با هم دعوا کنیم و نوبت بگذاریم!) اما با همه اینها من خوشحالم و دلم می خواست این بار هم تو مثل بازی های 20 سال پیش کنارم بودی...

6.04.2007

من گمنامم؟؟؟

یک آشنای غریبه وبلاگ مرا پیدا کرده است. چند وقت پیش که پیغامش را دیدم شاخ در آوردم! راستشو می گم (می دونم که خودش هم الان داره اینا رو می خونه) اولش خیلی خوشم نیومد. یعنی راستش باز بهم یادآوری شد که اینجا چندان هم خصوصی نیست ولی از طرف دیگر از اینکه برام پیغام گذاشته بود خوشحال شدم و ازش ممنونم چون اولا معنی اش احترام آن آدم بود به من بعد هم با خودم فکر کردم که چقدر احتمال دارد که آدم هایی آشنای دیگری هم اینجا را بخوانند (اگر هنوز خواننده داشته باشد البته بعد از 8 ماه!) اما هیچی نگویند. عین آن دوست قدیمی که یک بار زنگ زد و بعد از کلی حرف گفت که وبلاگم را می خواند و من حسابی شاخ در آوردم!
یک بار در یک جلسه ای شرکت کرده بودیم که درباره اینترنت و جلسات اینترنتی بود و ... ما سه نفر همخانه بودیم از ایران. از ما راجع به ایران پرسیدند و می گفتند که چطور می شود که نویسنده های وبلاگ ها نمی توانند گمنام بمانند. گفتم بابا جان من که اصلا آدم معروفی نیستم و در هیچ جمع وبلاگی و ... هم هیچوقت شرکت نکرده ام و نوشته های خیلی شخصی هم (مثلا ) هیچوقت ننوشته ام، با اینهمه بعد از چند وقت همه مرا شناخته اند. چرا و چگونگی اش را خودم هم نمی دانم. چند وقت پیش دوستی که پاریس مهمان بود و خیلی هیجان زده بود، ورداشت آدرس مرا با اسم و مشخصات گذاشت توی وبلاگش . تا دیدم بهش گفتم عزیز جان، ما جون خودمان گمنام بودیم ها! بیچاره گفت می خواهی پاک کنم، گفتم نه بابا بی خیال ، راستش اینه که فقط خودم فکر می کنم گمنامم!!!

5.19.2007

کسی چه می داند...

این مدت که نتوانسته ام چیزی اینجا بگذارم، گاه چیزهایی نوشته ام و گذاشته ام کنار. این یکی از آن نوشته هاست:
کسی چه می داند که او در آن لحظه به چه فکر می کرد؟
مطمئن هستم پسر جوانی که از کنارش رد شد و انگار که از کفش های قرمزش خوشش آمده باشد، نگاهش را از کفش ها آورد تا بالا، فکر کرد که او دارد به دوست پسرش فکر می کند.
پسر توی فکر دوست پسر دختر بود و اصلا ندید که زنی به عجله از روبرو می آید. زن باید پسرکش را از مهد کودک بر می داشت، دیر شده بود و این بار بود که مدیر مهر او را بابت این تاخیر ها موظف به پرداخت ساعت کار اضافه کند.
زن نگاهش افتاد به دختر که داشت آخرین تکه های ساندویچش را گاز می زد و یاد جوانی خودش افتاد که بارها و بارها تو اتوبوس و مترو نهار خورده بود.
زن از کنار آنها که آمد بگذرد، تنه اش خورد به پسر جوان ،"ببخشید"ی توی هوا پراند و رد شد، بدون اینکه بداند دختر به چه فکر می کند. دختر انگار ناگهان چیزی حس کرده باشد دست برد توی کیفش و موبایلش را بیرون آورد. نگاهی به آن کرد و باز انداختش توی کیف. مردی که با یک چمدان کنار او، روی پله برقی ایستاده بود و داشت از یک مسافرت عاشقانه برمی گشت، فکر کرد که دختر حتما منتظر تلفن عاشقانه ای است و دلش برای او سوخت!
اما دختر دیگری که روی پله پایینی ایستاده بود و خیلی دیرش شده بود و منتظر بود تا مرد کمی چمدانش را جا به جا کند تا او بتواند رد شود، احساس کرد که دختر هم لابد دیرش شده و فکر می کند که الان است رئیسش زنگ بزند و سراغش را بگیرد.
دختر از پله برقی بالا آمد و توی راهرو به مسیرش ادامه داد و وقتی از کنار گروه موزیکی یک قطعه کلاسیک می زدند، رد می شد لحظه ای سرعتش را کم کرد. یکی از ویولونیست ها نگاهی به او انداخت و فکر کرد که دختر دانشجوی بینوایی است که با اینکه موسیقی آنها را دوست دارد نمی تواند سی دی آنها را بخرد.
دختر توی راهروی دست راستی پیچید و به پله ها نزدیک شد، بدون اینکه کسی بفهمد او به چه فکر می کرد. هیچکس نفهمید که او وقتی که پایش لغزید و از بالای پله ها به پایین پرت شد، داشتبه این فکر می کرد که اگر روزی پاریس را ترک کند، دلش برای این گروه موسیقی و ویولونیست جوانش، برای دختر جوانی که دیرش شده بود، برای مرد عاشق و چمدانش ، برای زنی که می رود پسرش را از مهد بردارد، و برای پسر جوانی که به کفش های قرمزش نگاه کرد، تنگ می شود.
مردی که پایین پله ها ایستاده بود، نگاهی به نقشه متروی کهنه و پاره ای که از کیف دختر بیرون افتاده بود کرد و تنها فکر کرد که "دختر دیگر نیازی به آن ندارد".

5.17.2007

من برگشته ام.

برگشته ام!
به کشورم، به شهرم، به خانه ام؟
نمی دانم... قبل از آمدن به مادرم می گویم که بیشتر احساس می کنم اینجا خانه من است و آنجا خانه پدر و مادرم،
بگذریم که مادرم خیلی خوشش نمی آید از این اظهار نظر!
به اتاقم که وارد می شوم هزار حس قدیمی به وجودم می آید...اتاق قدیمی من، یادم می آید که 9ماه پیش ، ساعت چهار صبح، چطور جمعش کردم ، آخزین نگاه را به گوشه کنارش انداختم، چمدانم را برداشتم، روسری را انداختم سرم و از آن آمدم بیرون.
امشب، در اتاق را باز می کنم، چمدان را می گذارم گوشه اتاق ، کنار شوفاژ، روسری را شل می کنم دور گردنم، و به اتاقم خیره می شوم.
فرق کرده است. کشوهای پلاستیکی که لباسهایم تویش بود،را برداشته اند. یک پاتختی کوچک چوبی که خرت و پرتهایم توش بود و بالاترش آینه را به دیوار زده بودم ، جایش میز کوچکی است که مادرم رویش را یک رومیزی کوچک دست دوزی انداخته. آینه را از دیوار برداشته اند و روی این میز گذاشته اند. روی آینه با یک شال پوشانده شده و مادرم می گوید که طبق اصول فنگ شویی باید روی آینه را پوشاند!
روی میز اما رومیزی هندی کهنه من است و روتختی هم روتختی هندی زرشکی رنگ و رو رفته ام. مامان پتوی اضافه گذاشته روی تخت. گلیم و پشتی ام سر جایشان هستند.
می نشینم روی تخت. من مهمان هستم؟!
خوابم نمی برد. دو شب قبل را هم نخوابیده ام. یک شب که تب دار و مریض بودم و شب بعد هم تا 4 صبح با همخوانه ای هایم شب نشینی کردیم و بعد هم من از اضطراب خوابم نبرد! تا صبح که بیدار شدم و دوش گرفتم و صبحانه مفصلی که قرارش را گذاشته بودیم آماده کردم برای بچه ها.
تختم پهن است. به تخت باریکم عادت کرده ام. به اینکه از دیوار فاصله اش دهم که پایم جا داشته باشد گاهی بچرخم!
2-3 ساعت توی خواب و بیداری، ساعت 6:30 بلند می شوم . مامان برایم حوله گذاشته روی میز، من مهمانم؟!
حوله را برمی دارم و می روم دوش بگیرم. حماممان انگار قصر است! از این سر تا آن سر باید 6 قدم برداری.
توی خانه من، اگر زیر دوش تکان بخوری می خوری به دیوار، و بعدش هم کافی است دستت را دراز کنی تا به همه چیز برسد. تازه به قول خودمان، حماممان لوکس خانه مان است و کلی پزش را می دهیم!
دوش می گیرم و می آیم توی آشپزخانه درندشتمان! مامان خوشگلم برایم چای دم کرده. بعد از ماهها اولین بار است که در خانه ای از خواب بیدار می شوم که کسی قبل از من بیدار شده و سر و صدا شنیده می شود.
من مهمانم؟!

3.15.2007

man hastam , mikhoonam, harchand neminebisam!!!

bad az modat ha movafagh misham weblogamo baz konam va hichi nemishe goft bazam...
شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده را آزاد کنید

12.16.2006

Noel?

kheili delam mikhad benvisam, in rooz ha... amma hanooz nemitoonam farsi benevisam va injoori ham hich hali nadareh!
delam baraye lalaeee tang shodeh bood, emrooz bad az modat ha be inja sar zadam, vaght nemishod inghadr ke dovidam in modat... emrooz daftarcheh am ro baz bordam khooneye movaghati ke daram, weblogam ke baham ghahreh, begzar baz daftaram ro dashteh basham... tazeh yadam oftad ke tamame archive lalaeee ke rooye labtopam boodeh parideh, agar archive onlinam az bein bereh, hichi az in lalaeee nemimooneh...
Noel dar paris bayad ghashang basheh, na?

11.02.2006

lotf!

be sabke sepidehbargebid:
agha joon, lotf konid yek modati hichkas be man conseille nadeh!
aslan ahvalamam naporsid,
kheili mamnoon misham,
ba arze mazerate pishapish,
lalaeie kalafeh!

10.27.2006

ghofl

kamelan ghofl shodeh!
khodam, weblogam, comment ham, hameh chiz,
hanooz nemidoonam ke omidi be nejate computeram hast ya na!
az in keyboard haye faransavi ham halam be ham mikhoreh!
fekr mikardam digeh moshkele khooneh dareh hal misheh, ke tazeh yeki az kasani ke gharareh baham ham khooneh beshim be shak oftadeh!
behtareh baz ham, felan nanevisam!
ta baad

10.11.2006

تولدت مبارک

من گفتم فعلا نمی نویسم... نگفتم که نمی خونم! لینک هام چرا پاک شده؟؟؟؟
بعد از 27 سال امسال اولین سالیه که شب تولد داداش وسطی از هم دوریم:( حتی زمان سربازی اش هم فکر کنم جوری بود که آموزشی اش به تولدش نخورد. دوره تحصیلشو در اصفهان یادم نیست، شاید یک سال شده باشد که تولدش را دور باشد. اما امسال هر کداممان یک جا هستیم:(
داداش وسطی، تولد 27 سالگیت مبارک... امیدوارم خوب باشی. سعی کن امشب به خوبی ها و شادی ها فکر کنی و غصه نخوری، به دوری ها فکر نکن که می گذرند
.
آقا یک نفر لینک های منو برگردونه.
دیشب به دلیلی داشتم پست های یک سال و دو سال قبل خودم رو نگاه می کردم. از خودم خجالت کشیدم. . قبلا بهتر بودم!!!!
به امید بهتر شدن!

10.05.2006

...

می ترسم نوشته هایم تبدیل شود به یک سری غرغرهای بیخود و بی معنا...
به زندگی جدید هیچ عادت ندارم. احساس می کنم گیج هستم و نمی دانم چه می کنم. کلاسهای دانشگاه خیلی خوب است ولی من هنوز خیلی مرتب نشده ام و نمی دانم چطور باید کار کنم که برای آخر ترم مشکل نداشته باشم. آخر ترمی که در واقع تنها دو ماه دیگر است. دنبال آپارتمان می گردم و به نظر می رسد همه آپارتمان ها قبل از منتشر شدن اعلامیه اجاره می شوند! برای کارهای اداری ام باید حساب بانکی داشته باشم و برای باز کردن حساب باید وقت گرفت! و برای گرفتن وقت باید صف ایستاد. پیرمرد سیاهپوستی برای کاری به بانک آمده، به جای رسید بانکی ماهانه برگه دیگری را آورده، زن برایش می گوید که برگه ای که باید بیاورد این نیست. مرد نمی فهمد. و غر غر می کند. او خوب فرانسه نمی داند. زن او را به کس دیگری ارجا می دهد. زن دوم هم تنها همان جمله را تکرار می کند. عین این می ماند که کسی نفهمد که مثلا رسید ماهانه بانکی یعنی چه و تو به جای اینکه آرام و شمرده برایش توضیح بدهی که مثلا: یک برگه ای هست که هر ماه ، پست به خانه شما می آورد و روی آن معلوم است که در طول ماه شما چقدر پول گرفته اید و چقدر پول پرداخت کرده اید، هی همان اصطلاح" رسید ماهانه بانکی " را تکرار کنید!
بالاخره نوبت من می شود. برای 10 روز دیگر وقت می دهند تا بروم حساب باز کنم! و من این هفته وقت دارم برای یک کار اداری و به من گفته اند که باید شماره حساب بدهم!

استاد یکی از کلاس ها برایمان رفتن به یک تاتر مدرن تدارک دیده و من تمام نگرانی ام این است که اگز شب دیر شود چه کار کنم، چون خانه کسی که فعلا آنجا هستم از شهر دور است و ضمنا قواعد خانه آنها هیچ بر نمی تابد که دختر جوانی تا دیروقت بیرون بماند!

این وسط یکی برایم پیغام گذاشته که اگر "شب سپید" را در خانه بمانی به خودت ظلم کرده ای ،و درباره زندگی در یکی از جذاب ترین سه شهر دنیا برایم داد سخن داده. می خواهم بگویم: ...!

شاید هم همه چیز خوب است و زندگی در این شهر خیلی لذت بخش است و فقط من هنوز زیادی گیج هستم!شاید!

یک چیز دیگر: مهمان نوازی کاملا یک چیز آموزشی است! از پدر و مادرم ممنونم که این را به من یاد دادند هر چند که خیلی شاگرد خوبی نباشم!

شاید بهتر باشد مدتی خیلی ننویسم! همانطور که اولش هم گفتم این نوشته ها داره تبدیل می شه به غرغرهای مداوم و حال خودم از خوندنشون به هم می خوره. شاید همه چیز که اندکی روبه راه شد چیزهای بهتری بنویسم!