8.24.2006

باز شهریور ... باز خاوران

می خواستم باز از چیزهای روزمره بنویسم اما یادم آمد که بهتر است چیزی دیگر را یادآوری کنم... همان چیزی که یک سال پیش همین روزها درباره اش نوشتم:http://www.lalaeee.blogspot.com/2005_09_01_lalaeee_archive.html
باز شهریور ماه شد و خانواده های اعدامی های سال 67 به خاطر نوزدهمین سال از دست دادن عزیزانشان دور هم جمع شدند... مثل همیشه باز دور هم جمع شدیم... گریه کردیم... شعر خواندیم ... همدیگر را بغل کردیم و روی شانه های همدیگر زدیم فقط برای اینکه بگوییم :
ما هستیم، ما یادمان هست...

8.15.2006

بازم سلام !

دیگه واقعا شرمنده شدم... راست گفته این رفیق ناشناس، آخه سلام با کلی خستگی هم شد عنوان؟
ولی الان یادم میاد... اگه شما هم تمام روز با یک عده بچه سر و کله زده باشید و قصه های عجیب و غریبشان از زندگی واقعی شون رو شنیده باشید... اگه شما پای حرف مادرهایی نشسته باشید که نتونستن بچه هاشونو نگه دارن و اگه شما دیده باشید بچه هایی رو که عمه و عمو و دایی و خاله دارن، اما هیچکس حاضر نشده نگهشون داره... فکر کنم خستگیه کمی طبیعی باشه...
این بچه های با این سن کم، تجربه هایی دارن از زندگی که من و شما تصورشم نمی کنیم.
با عصبانیت میری سراغ خونواده هاشون که سوال پیچشون کنی و محکوم، که می بینی اونا خودشون یکی رو می خوان که براشون گریه کنه...
فیلمم راجع به دخترهای بد سرپرست و بی سرپرستیه که در یک موسسه غیر دولتی نگهداری میشن.
الان به شدت مشغول تدوین فیلم هستم و با اینکه هر روز که دارم میام خونه، توی اتوبوس به کلی قصه فکر می کنم برای نوشتن و پست کردن، ولی وقتی می رسم یا اینقدر خسته ام و مریض که نمی تونم بیان پای کامپیوتر، یا اینترنت قطعه، یا من باید تازه بشینم بقیه راش ها رو ببینم .. یا برم دیدن یکی ... خلاصه... کلی شلوغ پلوغم.ولی خوب برای اونهایی که نگرانم می شن( می شن؟؟؟) بگم که با همه اینها خوبم... اینکه فکر کنی داری کار مفیدی انجام می دی حس خوبیه...اینکه باز با تصویر و صدا سر و کله بزنی... بعد اینهمه وقت کاغذ و کتاب و تئوریات... خیلی خوبه... و اینکه فکر کنی داری یک جو خلاقیت به خرج می دی!!!

ولی خداییش کلی قصه و طرح به کله ام زده که فکر کنم یادم بره!

ضمنا امروز اتوبوس و مترو در تهران مجانی بود به خاطر آتش بس لبنان.... آدم نمی دونه چی بگه!
شنیده ام که لبنان داغون شده و یک دوستی که رفته بود می گفت جرات نداشتیم به مردم عادی بگیم ایرونی هستیم که حسابی شاکی بودن... (بدون شرح)
راستی اینو دیدین؟http://bifaiede.blogfa.com/

7.24.2006

سلام با کلی خستگی!

دارم فیلم می سازم.... یکی نیست بگه وسط این هیر و ویر رفتن، فیلم ساختنت چی بود،ولی خوشحالم که دارم این کارو می کنم. اولین فیلم مستندمه. بعدا براتون مفصل از چیزهایی که دارم توی جریان ساخت این فیلم کشف می کنم می گم.
چیزهای عجیبی می بینم و می شنوم.
چیزهایی که حتی در تصور من و شما هم نمی گنجد.
خسته از سر کار اومدم و دیدم باید حتما سری اینجا بزنم. باز کهیر می زنم، دیگه دارم مطمئن می شم که واکنش بدنمه به فشارهای عصبی. تازه الان یادم افتاد که باید توی همین هفته برم و گواهی موقت فوق لیسانس که یک هفته دنبالش دویدم رو بگیرم و هیچ نمی رسم چون فردا و پس فردا هم کار دارم. تازه امیدوارم که تصویربرداری تا چهارشنبه تموم بشه. قرارمون به سه شنبه بود. دوربین و وسایل رو از دوستی گرفته ام و باز هم باید پررویی کنم برای چهارشنبه.امیدوارم مشکلی وجود نداشته باشه
فعلا همین. شب به خیر.

7.18.2006

کودکی من

امروز خل شدم... می خواستم یک سری چیزهای قدیمی را جمع کنم و دور بریزم... بعد نتیجه شد اینکه نشستم روی تخت و یک ساعتی زار و زار گریه کردم... چیزهایی رو پیدا کردم که هیچ یادم نبود آنجا گذاشته ام... دلم برای همه چیز کودکی ام تنگ شد... اینقدر که وقتی به کارت کتابخانه کانون پرورش فکری رسیدم ، دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم...
یک لحظه دلم خواست هیچی نبودم، فقط همون دخترک کوچولوی دبستانی بودم که با گرفتن یک کارت آفرین هزار تا خوشحال می شد. فکر کنید، یک تکه کاغذ پیدا کردم از داداش وسطی که نمی دونم چرا برام یک دسته گل نقاشی کرده بود و کنارش با دستخط اول ابتدایی و فتحه و کسره نوشته بود" پشت ورقه را هم ببین" بعد پشتش برام نوشته بود"هر وقت من مریض بودم تو به من کمک کردی. متشکرم"... اینقدر دلم گرفت که نگو... یک لحظه دلم خواست کنارم بود و محکم بغلش می کردم. یک کارت دیگه پیدا کردم از خواهرم که وقتی 8-9 سالم بود و برای یک جراحی بیمارستان بستری شده بودم برام فرستاده بود... یا یکی دیگه که عکس یک دخترک روش بود و خواهرم نوشته بود" چون تو خیلی از این دختر ها دوست داری، این کارت را برایت گرفته ام"
دلم برای بچگی ام تنگ شد... دلم خواست هیچ بزرگ نشده بودم، هیچ درس نخونده ام وهی از این دانشگاه به اون دانشگاه فارغ التحصیل نشده بودم... دلم خواست هیچی ندیده بودم...
دلم فقط خواست همون دخترک کوچولویی بودم که جعبه قرمز رنگ خواهرش به نظرش قشنگ ترین و مرموز ترین چیز عالم بود... دلم برای خونه قدیمی مون توی خیابون خورشید، تنگ شد... برای لگو بازی کردن و تمام خونه رو شهر لگویی ساختن، برای ایروپولی بازی کردن و تا شب کشش دادن... برای وسطی بازی کردن توی حیاط شیب دار خونه که همیشه توپ به یک طرف می رفت... برای فوتبال بازی کردن با برادرا وقتی که دیگه خیلی می خواستن تحویلمون بگیرن... برای لباس یک شکل پوشیدن با خواهرم ... عید که می شد مامان برامون لباس نو آماده کرده بود که اغلب شبیه هم بود... برای حموم کردن با خواهرم و شیطونی توی وان... حتی برای دعوا کردن باهاش... یک میز داشتیم که در واقع یک میز نهار خوری کوچک قدیمی بود، مال هر دومون. یک طرفش مال من، یک طرفش مال اون، سر یک سانتیمتر با هم دعوا می کردیم ، می گفتیم وسایل تو از خط اینور تر اومده!! یک بار هم که خیلی بزرگ تر شده بودیم یک دعوای مشابه کردیم... سر حشره هایی که توی شیشه نگه می داشت توی کمد(دانشجوی جانور شناسی بود اون موقع)... در کمد رو که باز می کردم ، ردیف حشره ها می زد توی چشمم و من هم که اصلا آدمش نبودم! کی باورش می شه که اون حالا از من دور باشه و مامان یک پسر کوچولو...
دلم نخواست... دلم خواست من و خواهرم، داداش بزرگه و داداش وسطی مشغول بازی باشیم و داداش کوچیکه هم چهار دست و پا دور و برمون بچرخه... دلم خواست مامان سر دوا خوردن و لباس گرم پوشیدن باهامون دعوا کنه... دلم خواست معلم کلاس دوم بهم کارت آفرین بده ... دلم خواست نقاشی بکشم و توی مسابقات ژاپن برنده بشم... دلم خواست 7-8 سالم باشه و خاله کمک کنه شعر پریای شاملو رو حفظ کنم و به نظرم بلند ترین شعر عالم باشه(بعدها دیدم که اونقدر ها هم طولانی نبود) دلم خواست برم کانون کتابای نوجوونا رو بگیرم و یک نفس بخونم... یک کتابی بود که تخیلی بود 3 جلدی... راجع به زمانی که یک سری موجودات زمینو می گیرن... خیلی اینجور کتابا رو دوست نداشتم اما عاشق این یکی شدم... یاد لک لک ها بر بام افتادم... یاد کودک سرباز و دریا... یاد کلاس پرنده (که کتاب محبوب نوجوانیم بود)...
دلم برای خودم تنگ شد... برای خود کوچولوم... برای خود کوچولوم باهمه آرزوها و خوشی ها و غم هاش... دلم خواست هیچ بزرگ نبودم و هیچ تصمیم گنده ای نباید می گرفتم،به جاش با خواهرم می دویدم پیش مامان و ازش می پرسیدیم چی بپوشیم حالا که می خواهیم بریم مهمونی...دلم دامن صورتی و ژاکت دستباف خواست... دلم دامن اسکاتلندی خواست با سنجاق قفلی بزرگ... دلم عید خواست با آقاجون و مادرجون(که هیچکدوم نیستن دیگه) دلم خونه مادرجونو خواست با انباری شگفت انگیزش... دلم زمستون خواست و بخاری نفتی ... دلم داداش بزرگه رو خواست که فقط 5 سال از من بزرگ تر بود و همیشه برام بزرگ ترین آدم دنیا بود... دلم پچ پچ و خنده خواست زیر کرسی... چهار تایی چهار طرف کرسی می خوابیدیم شبای زمستون... یک بار که سالها بعد ، یادم نیست کجا و چطور باز به یه کرسی رسیدیم، سعی کردیم بریم زیرش ولی نمی دونم چرا جا نمی شدیم... پاهامون از یک طرف در می اومد و دستا از یک طرف... وایییییییییییی.... دلم گرمای کرسی خواست، یه شب زمستونی سرد... ملافه های تمیز و بالش های خنک...
دلم خواست همه مون کوچیک بودیم به هم می چسبیدیم و با هم بازی می کردیم... دلم گرفت وقتی یادم افتاد که خواهرم یک ور دنیاست تو کانادا با شوهر و پسرکش... برادرم با همسرش و لالا یک گوشه است و داره می ره اونم کانادا... داداش وسطی پاریسه و داره می ره اونم پیش خواهرم... من 28 سالمه و دارم می رم پاریس... داداش کوچیکه اینجا می مونه و دیگه معلوم نیست هر کدوممون به چی فکر می کنیم و چی کار می کنیم...
عین دیوونه ها نشستم و به حال خودم که بزرگ شده ام گریه کردم...

7.12.2006

جریان کنگر ماست

سپیده برگ بید (bargebid.blogspot.com)
یک دفعه توی وبلاگش یک پست گذاشته بود اینجوری:" ماست ماست کنگر ماست"... بعد هزار نفر براش کامنت گذاشته بودن، توی پست بعدی راجع به یک موضوعی کلی قلم فرسایی کرده بود، هیچکی محل نگذاشته بود... شاکی شده بود که آقا چه جوریه برای ماست ماست کنگر ماست همه نظر میدید، برای یک موضوع مهم هیچکی نظری نداره!!!
حالا حکایت منه که دیده بودم مدتیه هیچکی تحویلم نمی گیره! از بینام عزیز بسیار سپاسگذارم بابت توجهش... راستی تو همون بینام وبلاگ داداش وسطی نیستی؟؟؟؟
به این نتیجه رسیدم که پست های داستانی ام بیش از پست های شخصی توجه بر می انگیزد(!) بنا براین منتظر یک داستان تازه باشید.

7.10.2006

18 تیر

آسیه(varesh.blogfa.com) درباره هجده تیر نوشته بود و خیلی چیزها را به یادم آورد....
از تحصن به خانه بر می گشتم... یادم نیست روز چندم بود. توی تاکسی انگار هیچکس خبر نداشت که یک گوشه شهر چه می گذرد...
که دانشجوها در چه حالی هستند. اخبار درباره ببری می گفت در نمی دانم کجای افریقا یا هند یا ... دلم می خواست گریه کنم...
هر روز و هر لحظه از بچه هایی می شنیدیم که دیگر نیستند... از رفته ها، گمشده ها، مجروحان... هیچکس نمی دانست چه اتفاقی
دارد می افتد. بعدها وقتی دادگاه آن رای وحشتناک را داد... آن یک جو اعتمادم را هم ا ز دست دادم...
تا ماهها، هر تلفنی مرا از جا می پراند... این بار نوبت کیست... تا اصفهان و مشهد دنبال بچه ها رفته بودند... هر لحظه منتظر بودیم تا شاید کسی آزاد شود و خبری نبود... حتی بعد از آزاد شدن همه دوستان هم، هنوز تا مدت ها نسبت به زنگ تلفن حساس بودم...
7 سال گذشته است... من این بیرون ماندم ، یکی از استادهایمان به یکی از بچه ها سفارش کرده بود "به فلانی بگو به هیچ وجه استخر نره ها! خیلی آلوده است" هنوز رمزی حرف زدن بلد نبودیم! اول نفهمیدم منظورش چیست!!!
خلاصه... من استخر نرفتم و مصون ماندم... نهایتش دو سال بعد 7-8 کیلو وزنی را که در عرض 10 روز از دست داده بودم دوباره اضافه کردم!...من درس خواندم و لیسانسم را تمام کردم... من مسافرت خارج و داخل رفتم! من هزارها بار با خانواده و دوستان گفتم و خندیدم و هزار لذت را تجربه کردم... فوق لیسانس گرفتم و کار کردم و از کار و زندگی لذت بردم...
اما بسیاری لحظه ها فکر کردم که آنهای دیگر چه کردند؟ آنهایی که بی دلیل و با دلیل رفتند پشت درهای زندان... و این احساس البته که هر 18 تیر شدید تر می شود.
آسیه جان ممنون که یادمان آوردی چیزهایی را که نباید از یاد ببریم!

7.07.2006

رفت!

رفت... توی فرودگاه دیگه بغضش ترکید و ما هم نتونستیم خودمونو کنترل کنیم:(
از چند روز پیش دلم حسابی گرفته بود. دیگه فهمیده ام که وقتی یک دوست یا فامیل می ره بیش از اینکه از رفتن اون دلخور باشم از تموم شدن یک دوره زندگی ام دلخورم. وقتی بهترین دوستم می رفت، به تمام لحظه های خوش و نا خوشی که با هم گذرونده بودیم فکر می کردم و گریه می کردم. این بار هم همینطور بود. به خصوص حالا که خودم هم دارم می رم به شدت احساس می کنم که چیزهایی توی زندگی ام تموم شده و معلوم نیست دیگه هیچوقت تجربه شون کنم... در مورد خودم بعدا مفصل می نویسم اما در مورد برادرم، وقتی خواهرم رفت ، اولا چند سال بود که ازدواج کرده بود و از خونه ما رفته بود،یک جورایی برام خیلی طبیعی بود که بره دنبال زندگی اش و انگار خیلی نمی فهمیدم دلتنگی چیه!
اما احساس می کنم توی این چند ساله، ماها ، من و برادرهام، و حتی با اون برادرم که ازدواج کرده و همسرش، خیلی به هم نزدیک شده ایم. به خصوص من بعد از برگشتنم بیشتر قدر روابطم رو می دونستم و سعی کردم رابطه قشنگی با برادرهام داشته باشم. شاید همه چیز در حد ایده آل نبود اما نسبتا خوب بود!
حالا دلم برای داداش وسطی حسابی تنگ می شه... کاش اینقدر غصه دار نباشه... کاش اونجا همه چی براش روون باشه تا دلش
نگیره... کاش تند و تند درس بخونه و سر دو سال برگرده!
دلم برای پیتزا پختنت تنگ می شه... دلم برای غرغرهات وقتی می خوایم بریم مهمونی و دیرمون شده تنگ می شه... دلم برای دست و دلبازی های بی مقدارت ... برای رفیق بازیهای بی حدت... برای سکوتت تنگ می شه... دلم برای شب نشینی های سه نفره مون خونه عمو ... برای فوتبال دیدن کنار هم... برای "پاشین بریم یک سر به فلانی بزنیم" ساعت 9 شب تنگ می شه...

7.03.2006

دلتنگی؟

اتوبان یادگار امام... ساعت 8:30 شب...
دارم می رم به سمت خونه... یعنی می رم خونه برادرم تا مامان و بابا رو از اونجا بردارم. دلم گرفته... هنوز از مرزداران وارد اتوبان نشده ام که بغضم می ترکد... جلویش را نمی گیرم.
از همان وقت هایی است که میخواهم روضه بخوانم(یادتون که هست؟) به همه لحظه های خوش بودن با آدم های عزیز اینجا فکر می کنم و اینکه می تونم ازشو ن دور بشم؟
آیا می تونم صبح تنها از خواب بیدار بشم و شب تنها به خونه برگردم و هیچکی نباشه که زنگ بزنه بگه "کجایی"... یا "یک سر بیا پیشم". یا مثلا"ما فلان جاییم تو هم بیا" یا فردا می خواهیم برویم فلان جا، تو هم بیا" یا ....
اصلا به این فکر نمی کنم که خیلی های دیگر این تنهایی را تحمل کرده اند و من هم می توانم، آن لحظه فقط دلم می خواهد روضه بخونم:(
از اتوبان یادگار می پیچم توی نیایش و هنوز تمام صورتم خیس است. سرمایی هم که وسط تابستان خورده ام باعث می شود که فین فینم به راه باشد و من یک دست به دستمال، یک دست به فرمان رانندگی می کنم. یاد دوستی می افتم که یک بار از وسط خیابون بهم زنگ زد. چیزی ناراحتش کرده بود و از شدت گریه نمی تونست رانندگی کنه. بهش گفتم همونجا پارک کن الان می رسم بهت... یادته؟
معده ام بد جور درد می کنه... از صبح درد می کردو مدتی پیش کمی بهتر شده بود حالا باز تیر می کشه...
پریروز که سرما خورده بودم و طبق معمول سینوسهایم عفونت کرده بود و باز از آن صورت دردهای وحشتناک شده بودم، دیدم اینقدر کار دارم که وقت استراحت نیست، بهتر است مثل آدم بروم دکتر...از صبح بیرون بودم و وقتی رسیدم تجریش دیدم غلغله است و یک دکتر عمومی پیدا نمیشه ، خیلی به خودم گفتم فکر کن تنهایی... ولی آخرش زنگ زدم به داداش کوچیکه و گفتم:کجایی؟ گفت نیاورون... من هم مثل لوس ها(و واقعا برای اولین بار در عمرم) گفتم میای منو ببری دکتر؟ حالم خیلی بده...
هیچوقت این کارو نکرده بودم، همیشه سعی می کردم خودم مشکلاتمو حل کنم، ولی واقعا درد دیوانه ام کرده بود و اینقدر تمام سیستم داخلی سرم متورم بود که نفس نمی تونستم بکشم...
اتوبان نیایش را می روم به سمت بالا و سعی می کنم حواسم باشد که خروجی چمران را رد نکنم...
به او فکر می کنم و به خودم می گم که دیگه بحث شهرستان و کار و ... نیست که حالا سر یکی دو روز اینور و اونور دلتنگی کنی و ازش بخوای که برگرده... دیگه راه اونقدر دوره که....
اه...می پیچم توی خروجی و همون لحظه می فهمم که رفته ام چمران جنوب... به گریه هایم غرغر هم اضافه می شود که حالا هیچکدام از راهها را بلد نیستی و نمی دانی چطور خلاص شوی... خلاصه می روم به سمت سعادت آباد... به امید خروجی... تابلوی اوین را می گیرم می روم بالا ، می خورم به بن بست... جلوی زندان اوین ساعت 9 شب شلوغ است و چندین نفر زن و مرد ایستاده اند. هزار خاطره می آید توی ذهنم... دلم می خواهد پیاده شوم و از یک نفر بپرسم که برای چه آن وقت آنجا ایستاده....معده ام همیجور تیر می کشه و می سوزه ... قیافه ام دیدنی است... مسیر بن بست است... باید برگردم... معددوباره می آیم پایین و می رسم به مدیریت... بالاخره هم می روم چمران جنوب... یک ساعت بعد می شود گفت که سر جای اولم هستم تقریبا... این بار می روم سمت شهرک... می روم باز سمت نیایش(که یک نفر بعدا می گوید که راه دیگری هم بوده، ولی من هیچ تصوری از این اتوبان ها ندارم) بالاخره از یک راننده تاکسی می پرسم ... مدتی بعد من دوباره در نیایش، نزدیک خروجی چمران هستم... به سرم می زند که اگر باز عوضی بروم چی؟...
دلم می خواهم همینطور توی اتوبان ها بچرخم و گریه کنم... دلم حتی برای این خر تو خری تابلوها هم تنگ می شود... دلم برای نگاه های مردم حتی...
بالاخره می رسم به پارک وی... بهتون نگم که باز توی الهیه هم اشتباه رفتم و به جای اینکه از پل رومی سر در بیاورم افتادم سر اتوبان صدر... همون جاها بارون می گیره... وسط تابستون... می افتم توی شریعتی بالاخره... بارون تند می شه و برف پاک کن بعد از چند بار زدن، می شکنه... بارون اونقدر تنده که نمی شه چیزی دید... پارک می کنم پیاده می شم، نمی تونم برف پاک کن رو کاریش کنم... بارون شده رگبار... زنگ می زنم به داداش بزرگه...بالاخره با یک برف پاک کن در هوا، و یک برف پاک کن که نصفه نیمه کار می کنه راه می افتم... انگار پاییزه... خیس آب شدم... اشکام با بارون قاطی شده و اینقدر درگیر شده ام که روضه ام نصفه مونده!
بالاخره می رسم... می رم بالا ... لالا می پره بغلم:" دیگه مریض نیستی؟"
خودمو برای مامان لوس می کنم تا برام چایی نبات بیاره و فکر می کنم که دیگه کسی نخواهد بودکه خودمو توی خستگی و مریضی براش لوس کنم...
لالا بهم می چسبه و به این فکر می کنم که می تونم دوری شو تحمل کنم؟
شب که با او حرف می زنم، کلی غر می زنم.. هر چند تصمیم گرفته بودم که نه! تازه بهش می گم که مساله ام فقط دلتنگی برای او نیست...!!!(بیچاره! زدم توی ذوقش!)

امروز بهترم... روضه کار خودش را کرده است اما به نظر می رسد که فاصله زمانی روضه خوانی هایم در این مدت کم بشود. این را به او هم می گویم و طفلک می پذیرد و آرامم می کند!
نمی دانم دارم خودم را لوس می کنم یا پر رویی است؟ یا فقط دلتنگی طبیعی قبل از رفتن؟


6.25.2006

درباره برگشتن، ماندن، رفتن

انار(thoughts.blogfa.com)
پرسیده که چرا می رویم، چرا می مانیم یا چرا برمی گردیم
،
من حرفهای انار را درباره حس خوبی که توی خانه اش ، اینجا، در ایران دارد را خیلی خوب می فهمم، هر چند که حرفهایش درباره رفتن، درباره ترس از بازگشتن ، درباره فرصتهایی که آنجا تجربه کرده و ...
شاید من نتونم خیلی درست جواب این سوال رو بدم چون شرایطم کمی خاص است(یعنی شرایط هر آدمی) اما خوب می گویم شاید کس دیگری هم شرایط مشابهی داشته باشد.

چرا رفتم:
راستش جریان رفتن من کمی عجیب بود. از قبل برنامه رفتن داشتم، اما قرار بود برم اروپا... بعد همه چیز جوری پیش رفت که رفتن من منتفی شد. و من تصمیم گرفتم که بمانم و کار کنم. پایان نامه ام تمام شده بود و افتادم دنبال فارغ التحصیلی و اینکه بگردم دنبال کار و ...اما خوب در این میان وضعیت خاصی برایم پیش آمد، مشکلات خیلی جدی خانوادگی و شخصی پیدا کردم و می توانم بگویم که چند ماهی واقعا آنقدر مساله داشتم که دیگر کنترل همه چیز از دستم خارج شده بود و یک جورهایی خودم عقیده دارم که بیمار شده بودم. کاملا افسرده و عصبی.
خلاصه توی این هیر و ویر، یکی دو نفر از بزرگان که سعی در کمک و آرام کردن شرایط داشتند، به این نتیجه رسیدند که رفتن من می تواند خوب باشد. در باره اینکه چقدر این فکر درست بود یا نه، خیلی نمی توانم چیزی بگویم چون راستش این است که من اصلا نمی توانستم فکر کنم و به همین دلیل هم نمی توانم درباره تصمیم آنها نظر بدهم و ضمنا این موضوع خیلی ربطی به موضوع مورد بحث ندارد. گاه شده که فکر کردم این تصمیم اشتباه بود، اما خوب ظاهرا در آن شرایط بهترین تصمیم بود و به هر حال انکار نمی کنم که به من کمک کرد. خلاصه تصورش را بکنید که حرف رفتن من یک روز شنبه مطرح شد. یکشنبه من تصمیمم را گرفتم(در حقیقت گفتم که نمی توانم تصمیمی بگیرم و تن دادم به حرف بقیه) و سه شنبه مسافر بودم!!!!!
عید بود و اکثر فامیل در مسافرت. همه شوکه شدند وقتی زنگ زدم و گفتم دارم می روم. دوستهایم شاکی شدند که چرا زودتر نگفته ام. راستش این است که خودم هم شوکه بودم! و یک دوست (بهترینشان) دلگیر شد که چرا تمام شرایط این چند ماه را از او پنهان کرده ام.
خلاصه... من رفتم....
راستش این است که به شدت بیمار بودم(کسانی که می شناسندم می دانند)
خلاصه مدتی گذشت و من بهتر شدم. برای اینکه خودم را سر پا نگه دارم و به زندگی عادی برگردم، شروع کردم به گذراندن دوره زبان فشرده و سفر...

اما دلیل اصلی برگشتنم...چیزی که گفتنش اینجا مهم است.
1- آدم های زیادی رو در مدت سفرم دیدم. دوستانی که سالهاست آنجا هستند، توی بعضی هاشون غصه دوری از ایران به وضوح خودشو نشون می داد و توی برخی دیگه کمتر. اما یادمه چیزی که ناراحتم می کرد نه فقط غصه آدم ها از دوری بلکه تغییر نوع نگرش آنها بود. من خیلی آدمی نیستم که بگم دارم برای مملکتم جان فشانی می کنم(متاسفانه) و راستش هم اینه که تا حالا هم کاری براش نکرده ام، اما می دیدم که آدم ها حتی به اون فکر هم نمی کنن. تمام دغدغه اونهاشده اینکه چطور فلان وام رو بگیرن، چطور فلان خونه رو بخرن، حتی اینکه چطور مساله اقامتشان را حل کنند و پول جمع کنند و بیایند ایران! نمی دونم، شاید بگید توی ایران هم همینطوره، اما لااقل توی حیطه روابط من گاه حرفهای دیگری هم زده می شد!
از همه اینها مهمتر رشته من سینما بود. ایده آل من ساختن فیلم و کار کردن توی این حوزه بود. ضمنا فهمیدم که بیش از اونچه خودم فکر می کردم، به بحث های هنری و یا بحثهای فلسفی و اجتماعی وابسته هستم. دلم می خواست با دوستی بنشینم و راجع به فیلم هایی که دیده ایم، فیلمهای دوستان، راجع به تئوری های جدید و ... حرف بزنیم. راجع به اینکه چطور می تونیم فیلمهای خوبی بسازیم و ... . شاید بگید که اونجا شما خیلی حرف می زنید و اینجا آدم ها عمل می کنند. اما من به همون حرفها هم نیاز داشتم. وقتی با دوستانی که ایران بودند حرف می زدم، حس می کردم که آنها دارند کارهای مهمتری انجام می دهند. آنها دارند به جلو می روند.
نکته مهم این بود که من فکر می کردم به هر حال باید به ایران برگردم. احساس می کردم که توی رشته ما، من توی مملکت خودم می تونم کار کنم. شاید من در ایران حرفی برای گفتن داشته باشم و یا چیزهایی برای نشان دادن ، اما مثلا در کانادا چه می توانستم بگویم؟اصلا آیا می توانستم خودم را وارد صنعت فیلمسازی اش کنم؟ آیا حرفی برای گفتن داشتم؟
اگر قرار بود وارد حوزه نظری بشوم که قطعا یک عمر طول می کشید تا من بتوانم خودم را هم سطح مباحث نظری آنجا کنم و شاید هیچ وقت نمی تونستم میون غول های تئوریسین جایی پیدا کنم. اما در ایران قطعا وضعیت متفاوت بود. به جز آن من کلا آدم خیلی تئوریکی نبودم و نیستم و بیشتر فعالیت های اجرایی هنری برایم جذاب بود. و در این قسمت واقعا فکر می کردم که ماندنم فایده ای ندارد. بنابراین وقتی ایده ام این بود که در نهایت باید به ایران برگردم، پس ماندنم برای مدت کوتاه چه فایده ای داشت؟ من به این نتیجه رسیدم که اگر می خواهم آدم نظری باشم، شاید ماندنم و خواندن فوق لیسانس و دکترا فایده داشته باشد، چون به هر حال وقتی به ایران برمی گشتم، هم برایم پرستیژ بود و هم واقعا سواد. اما اگر قرار است توی حوزه عملی کار کنم، توی رشته ما، چیز ی که بیشتر از تحصیلات مهمه، تجربه کاری و پیدا کردن ارتباطاته. بنابراین احساس کردم که اگر برگردم و در همین رابطه تلاش کنم، به نفعم است. ضمن اینکه راستش می ترسیدم که اگر مدتی بمونم، آیا می تونم برگردم؟ و یا مثل خیلی های دیگه اونقدر عادت کرده ام که دیگه نمی تونم ایران هم زندگی کنم و عملا توی عمل انجام شده قرار می گیرم!
من همیشه می گم که توی رشته های ما، جاه طلبی زیادی وجود داره، همه می خوان کارگردان بشن و میون منشی صحنه بودن تا کارگردان فیلم بودن، خیلی فاصله است. اما شاید توی رشته های دیگه اینطور نباشه، یعنی من کمتر توی بچه های فنی دیده ام. توی علومی ها کمی هست. یعنی واقعا میان یک معلم معمولی بودن و یک دانشمند موفق بودن خیلی فاصله است. اما احساس می کنم که بچه های فنی، همین که از دانشگاه در میان، می شن مهندس! حالا دیگه میون مهندس یک کارگاه کوچیک بودن تا مهندس مثلا ایران خودرو بودن اونقدر فرقی نداره!(دوست دارم نظراتتون رو بشنوم و این نظر رو اصلاح کنم)
بنا به همین نظر ، من فکر می کنم که شاید برای بچه های رشته های دیگر رفتن منطقی تر باشد تا در رشته های ما.
ضمن اینکه ، من بهار رفته بودم و ثبت نام آن سال را از دست داده بودم. وهمین موقع نتایج فوق لیسانس ایران آمد و من قبول شده بودم ، پس برگشتم تا به جای یک سال وقت تلف کردن، همین جا درس بخوانم و کار کنم.
و در آخر: راستشو بگم، فکر درس خوندن به یک زبون دیگه واقعا نگرانم می کرد. می دونید توی رشته های هنر و فلسفه این واقعا شوخی نیست!(قبلا هم گفتم که اصولا به تئوری خوندن خیلی علاقه نداشتم و توی رشته ما، فوق لیسانس ها دیگه واقعا نظریه)

بعد از همه اینها... چرا باز دارم می روم؟
فوق لیسانسم تمام شده. انار گفته بود که فکر می کند شاید بهتر بود بعد از لیسانسش می ماند و تجربه کاری به دست می آورد ولی من فکر می کنم که اگر آدم بیفتد توی کار، دیگه رها کردنش سخت می شه. همواره رها کردن یک موقعیت نسبتا ثابت مشکل تره. برای من توی شرایط الان، فکر تجربه کردن خیلی جذاب و مهمه. فکر می کنم با رفتن به یک کشور دیگه و یاد گرفتن روش های کاری اونها خیلی چیزها یاد می گیرم. الان هم تصمیم ندارم وارد دکترا بشم. بیشتر می خوام دوره های عملی بگذرونم. چیزهایی که اگر موندم به دردم بخوره و اگر برگشتم هم ، اینجا به دردبخور باشه و تازه. شاید یک سری تکنیک های جدید. راستش اروپا موندن کمتر از امریکا و کانادا می ترسوندم. انگار می دونم به ایران نزدیکم و می تونم بیام و برم. هر چند هنوز هم فکر می کنم اگر هنوز همان جاه طلبی ها و آرزوها را دارم، باید به ایران برگردم و در ایران کار کنم.

وقتی کانادا بودم، می دیدم که آدم ها سالها و سالها حسرت دوری رو تحمل کرده اند و اینقدر برای چیزهای کوچک و بزرگ غصه خورده اند که... نمیدانستم که من می توانم و می خواهم این حسرت ها و غصه ها را تحمل کنم یا نه. می دیدم که آدم ها آنقدر به زندگی شان عادت کرده اند که دیگر نمی توانند از آن جدا شوند و درعین حال دلتنگی هایشان نیز همراهشان است. من از این عادت کردن ترسیدم. از اینکه غصه بشود همراهم و حس کنم که مجبورم بمانم ونمی توانم برگردم، یا به حق از برگشتن بترسم.

راجع به دلتنگی ها یم بعدا بیشتر می نویسم و راجع به ترسهایم از رفتن...



شما می فهمید چرا؟

اوایل وبلاگ نوشتنم، یک بار راجع به خاوران نوشتم. و همان پست (به لطف هاله) پای خیلی ها را به اینجا باز کرد و خیلی ها هم فامیل در آمدند!
امروز با یک دوست قدیمی دیگر هم حرف زدم که از پست هایم مرا شناخته بود. بعد از تلفن یادم افتاد که ازش نپرسیدم که خودش می نویسد یا نه... هر چند که شاید دوست نداشت بگوید و کلا سوال بی ربطی بود توی مکالمه مان.
نگرانم شده بود. نگرانی اش برایم ارزشمند بود. ولی بهم گفت که دورادور بهم بد و بیراه می گه گاهی... آقا اگه دلت رو سبک می کنه بگو، (خودش هم می خندید که دیواری از دیوار تو کوتاه تر گیر نیاوردم) اما خداییش حرص نخور ، دعا کن...
این دعا که می گم خیلی خوبه! هم آدم رو آروم می کنه هم اگه به چیزی به اسم انرژی مثبت و یا موج مثبت اعتقاد داشته باشی ، شاید تاثیر بگذاره، تازه اگه خدا رو قبول داشته باشی که دیگه بهتر!
کلا به قول مامانم باعث می شه آدم فکر کنه داره یک کار مفیدی انجام می ده به جای حرص خوردن!(استدلال با حالیه!)

راستی یک نکته جالب، که باعث شده بابتش خودم حرص بخورم. امروز یک برگه دستم داده اند که یکی دو مورد اصلاحی پایان نامه ام را مشخص کرده اند. یک موردش چند اشکال تایپی بود و اون یکی فکر می کنید چی؟ " اصلاح صفحه تقدیر و تشکر"!!!!!
آقا عجب زوریه ها! من اصلا از استاد مشاورم متشکر نیستم! عجب گیری کردیم ها! هیچ کاری که برام نکرد هیچی ، گیر بیخودی هم داد قبل از دفاعیه. توی دفاعیه هم عین سنگ نشست هیچی نگفت، فقط یک جا یک ایراد به پایان نامه عملی ام گرفت که اینقدر بی ربط بود که همه بعدش می خندیدن.
حالا من دو تا راه دارم، یا در راستای مبارزه با هر گونه چاپلوسی( که بسیار هم معمول است در تمام زمینه ها) و پاچه خاری، کل صفحه تشکر را حذف کنم، و از بقیه استادهایی که کمکم کرده اند و دوستها و مادر و پدرم هم تشکر نکنم، یا عین بچه آدم سعی کنم کمی کله خری های قبلی ام را جبران کنم و یک تشکر به این جناب اضافه کنم و ببرم بدم دستش و معذرت خواهی کنم و از زحماتش قدردانی کنم!
(آقا خیلی زور داره!!!!!!)

بدون شرح!

مکان: دفتر یک نشریه... خلوت.
زمان: بعد از ظهر
زن و مرد جوانی در اتاق تنها هستند. دختر جوان تایپیست گاه به داخل می آید و می رود. مرد مسوول گروه مترجمین است. زن مترجم. دوستان دانشگاه هم هستند ضمنا!
موبایل مرد زنگ می زند.
مرد(با جدیت): بله؟(صدایش مهربان می شود): سلاااااام... نه عزیزم... آره ، باشه... دیگه خیلی کار ندارم(و چند کلمه دیگر...)... قربان تو... چاکریم...خدافظ.
زن در تمام طول تلفن به در و دیوار نگاه می کند. مرد با همان لحنی به همسرش می گوید چاکریم که به بهترین دوستهایش و زن خوشش می آید. مرد جوری با زن صحبت می کند که انگار نه که چهار سال از ازدواجشان گذشته و زن با خودش فکر می کند "عین همان موقع ها که تازه مخ دخترک هم دانشکده ای را زده بود و هی قربان صدقه اش می رفت"
زن انگار یک لحظه حسودی اش شد... نه به مرد ، که یک جورهایی هیچوقت آنقدر برایش جذاب نبود، فقط به لحن صحبت او و به رابطه ای که می توانست بعد از چند سال هنوز جذاب باشد.

مکان: یکی از بزرگراه های پر ترافیک تهران/ داخل اتوبوس
زمان: یک سال بعد.
زن وقتی پشت موبایلش می شنود که دوستهایش از هم جدا شده اند، شوکه می شود. دلش آشوب می شود و به یاد یک سال قبل می افتد، دفتر مجله.
طلاق دیگر برای زن واژه خیلی غریبی نیست اینقدر که این مدت دیده که دوستها بعد از مدتی کوتاه از همسرانشان جدا شده اند، اما با اینهمه نمی داند چرا دلش آشوب می شود وقتی این یک مورد را می شنود.یک جورهایی از یک چیز دیگر انگار دلخور است... می شنود که زن (همان دخترک همدانشکده ای چند سال پیش) چقدر مرد را تحمل کرده و چند بار با پادرمیانی فامیل از جدایی منصرف شده، و آخر نتوانسته. یک لحظه احساس کرد بازهم خوب شد که خودش را خلاص کرده. توی راه توی دلش به پسر گفت"گند زدی"(بی ادبانه ترش را گفت یعنی! که در متن ادبی مناسبت ندارد!!!) احساس کرد همین بوده که حالش را به هم زده: مرد گند زده بود!

6.15.2006

هزار تا خاطره

می رم دیدن مامان یک دوست که دوره...
برگشتنه، پیاده از خیابون شیراز تا میدون ونک...
هزار خاطره:
پارک سر سبز سر خیابون شیراز... ما دانشجوی سال دوم در حال فیلم سازی...، کافه کوچیکی که توش فیلمبرداری کردیم، شده بنگاه...
کافه شیث هنوز سر جاشه...
خیابون ونک... راه رفتن با "تو" هزار بار... نشستن توی کافه ، اوایل آشنایی مون و تو که دیگه هیچ جایی رو قبول نمی کردی...
نشستن توی همون کافه با یه "تو" ی دیگه... سیگار کشیدن، غر زدن، خندیدن، غیبت کردن...
ذرت پخته خوردن با دوستای قدیمی به بهونه اومدن یه دوست از امریکا(یا به بهانه رفتنش)
هزار هزار خاطره... یادته صندلی رو که از سروین خریدم...
یادته رفتیم یه روسری بخری؟
مانتو خریدنت رو یادته همون تابستون آخر؟ که من می گفتم داره می ری و نخر و تو انگار می خواستی ثابت کنی که هنوز هستی؟
ماشین پارک کردنت؟
پسرکی که ماشین ها رو می پایید و مثلا جا پارک پیدا می کرد؟
چند بار این مسیر رو اومدم تا خونه تو؟
چند بار با کس دیگه ای اون طرف ها راه رفته ام....
نمی خوام غصه دار بشم، به یاد آوردنشون غمگینم نکرد... یه جور عجیبی شاد بودم...
شاید باز به خاطر یه شلوار لینن آبی آسمونی بود که اونقدر که می تونستم گشاد دوختمش(!)
یا به خاطر روسری نخی آبی گلدار...
به خاطر کارت پر محبتی که دوستم فرستاده بود... یا به خاطر یه گردنبند صدفی هزار رنگ که توی پاکت گذاشته بود...
به خاطر 3 ساعت نشستن و گوش کردن به حرفهای مامانش... از همه جا و همه چی...
یا اصلا به خاطر به یاد آوردن اونهمه خاطره خوب... خوش بودم...
یه دسته گل صد تومنی ( از گلفروش کنار پیاده رو خیابون ونک که انگار همیشه قشنگ ترین گلها رو داره)
و یه بسته پاستیل ترش خوشیمو تکمیل کرد... تمام راه گلهای سفید و صورتیمو تماشا کردم و ترشی پاستیل ها رو مزمزه...
هر چند وقت می شه آدم برای خودش هدیه بخره، نه؟

22 خرداد. میدان هفت تیر.

می دونم که دیره... احتمالا همه تون این عکسها رو دیدین اگه خودتون اونجانبودین، ولی باز هم دلم خواست اینجا هم لینکشو بگذارم:
زن ها رو هم به این بازی وحشیانه کشوندند. منظورم بچه های تجمع نیست... منظورم اون زنهای باتوم به دسته... می دونید چه اتفاقی باید توی مغز اونها افتاده باشه که بتونن این طور وحشیانه رفتار کنند؟ متاسفم... متاسفم ... و هیچی نمی تونم بگم... روز به روز دلم بیشتر می سوزه... و بیشتر انگار فرو می رویم

6.08.2006

بالاخره!

با درجه عالی و نمره 19 به اخذ درجه کارشناسی ارشد نائل آمدم!!!
هر وقت فرصت کردم نیم ساعتی روی صندلی بنشینم، براتون مفصل می نویسم. راستی اساتید بهم گفتن که پایان نامه ام قابلیت کتاب شدن و چاپ کردن داره، می خوام جدی برم دنبالش...
کلی کار دارم. و کلی چیز دلم می خواد اینجا بنویسم
تا زود

6.02.2006

آره یا نه؟

دلش می خواد بیاد...
می دونم...
من هم، خیلی...
اما هیچکدوم نمی خواهیم فضای بدی ایجاد بشه ، یا دلخوری...
دلم می سوزه... احساس می کنم توی سن من اینا نباید اصلا فکرو مشغول کنه!
از دست خودم... از دست بعضی آدم ها حرصی ام:(

5.31.2006

از همه چی!

1- تموم تموم.... پایان نامه را دادم برای تکثیر، البته بعد از 3 روز علاف قیر و قیف شدن! امروز دیگه نزدیک بود بزنم زیر گریه توی دانشگاه... تازه هیچ مشکل خاصی هم نداشته ام خدایی اش.. کارم به موقع و کامل انجام شده بود و هیچ مساله ای وجود نداشت! نمی دونم شاید هم اعصابم از جای دیگه ای خراب بود، این بیخوابی های چند شبه ، کهیر... مهمون ناخونده!
2- یه دوستی الکی از دستم دلخور شد! :( خیلی دوستش دارم، خیلی بیخودی دلخور شده... بهش گفتم ما چند ساله همو می شناسیم من فکر نمی کردم از این موضوع به این سادگی دلخور بشی یا برداشت بدی از من بکنی... فردا هم بهش زنگ می زنم، نمی خوام دلخوری بمونه توی دلش، دوست ارزشمندیه...
3- آقا... داداشم حسابی قشنگ می نویسه... تا حالا نمی دونستم، وبلاگشو دوست دارم
4- بعد از ماهها می خوام برم خونه مامان بزرگ... هفته پیش بهم گفت : مادر توت ها داره می رسه... نمی خوای بیای؟
تمام این مدت هر بار که دیده امش گفته که دلش برام تنگ می شه و خیلی وقته که نرفتم پیششون، هر بار هم (به خصوص این اواخر که می دید خیلی کار دارم) تکرار می کنه که: ولی مادر موفقیت تو مهم تره... می دونم درس داری ، انشاالله موفق باشی...
دلم برای خونه تون تنگ شده مامانجون... فردا یا پس فردا میام توت بخورم:)
5- یه دوستی(همون قبلیه) گفت که دانشگاه تهران اومدن فک و فامیل به جلسه دفاع فوق لیسانس رو ممنوع کرده!
ولی من دلم می خواد به دوستام بگم.. بهش گفتم که گاهی احساس می کنم اینهمه زحمت کشیده ام، لا اقل بگذار چهار نفر حرفامو بشنون...
6-امیدوارم اینقدر دلخور نباشه که نیاد دفاعیه ام:(
7- بیشتر می نویسم این روزها... کلی تصمیم باید بگیرم و کلی کار جدید دارم که نمی خوام شور انجام دادنشون رو از دست بدم... همه اش فکر کردم که بعد از پایان نامه این کارها را می کنم و حالا نمی خوام مشمول مرور زمان بشن!
دیگه داره خوابم می بره... امشب یک خواب راحت می رم!
شب به خیر

5.24.2006

...

زن یک قاشق خامه گذاشت روی نانش و گذاشت توی دهان. از پنجره به بیرون نگاه کرد و فکر کرد که مرد دیروز به "او" چه گفته است... فکر کرد آیا 6 ماه پیش هم که به زن گفته بود که چند روزی خیلی کار دارد و نمی تواند او را ببیند، آیا پیش او رفته بود... فکر کرد آن شب، یک ماه پیش که دیر وقت شب داشتند صحبت می کردند و موبایل مرد زنگ زد، باز هم او بود... فکر کرد چند هفته پیش که مرد رفته بود شهرستان مسافرت، آیا او هم رفته بود... فکر کرد و فکر کرد... به خودش که آمد دید نصف ظرف خامه را با یک نان تافتون خورده است.
ظهر اما سر میز نهار که نشست، از دیدن تکه های بزرگ مرغ توی سس قرمز رنگ، حالش به هم خورد و دوید طرف دستشویی. شده بود عین زن های حامله؛ زن داشت نفرت می زایید.

5.21.2006

کنکور کارشناسی ارشد

این متن رو خوندم(پست سوالات سینمایی برای تیزهوشان(:www.anger.blogfa.com و منو یاد سوالای کنکور فوق لیسانس انداخت...
یادمه که سر جلسه شاخ در آورده بودم... واقعا نمی دونم طراحان سوال با چه فکر ی این سوالارو داده بودن:
در آخر کدام فیلم به جای پایان، نوشته شده ، مثلا،" تمام"!!!
رم شهر بی دفاع/ پرندگان /داستان عامه پسند/ از نفس افتاده
این سخن کدام یک از این فیلمسازان است؟" من سینما را دوست دارم!
هیچکاک/ گودار/ جارموش/ پازولینی
(یعنی دقیقا یادمه که چند نقل قول از آدم ها آورده بود که هیچ ربطی به ایدئولوژی اونها یا گرایشات فیلمسازیشون نداشت، اصلا فرقی نمی کرد که تو سبک طرف رو بشناسی، مهم این بود که دقیقا اون کتابی رو که آقای عادل، یا چه می دونم، شهبا، یا بنی اردلان از توش سوال در آوردن، خونده باشی و عین اون نقل قول رو بدونی...
یک چیزی شبیه نقطه چین های دوران راهنمایی.. یادتونه؟ می شد توی جای خالی کلمات دیگه هم گذاشت، ولی اونی نمره می گرفت که عین کلمه و جمله کتاب رو تشخیص داده باشه!
بعد توی اکثر گزینه ها هم اسم گودار که حتما بود یا توی سوالات نظری، بازن...
خلاصه خیلی به نظرم مسخره اومد! نمی دونم اون سال اینطوری بود یا ...
خوشبختانه(خداییش نمی دونم چطور) دیگه مجبور نشدم کنکور بدم!

یک دوستی دارم که یکی از ایده هاش، درست کردن یک مرکز آموزشی هنر درست و حسابیه. یعنی به قول خودش با سیستم اصولی و درست! واقعا توی یک همچین سیستم مساله داری ،ممکنه؟
احساس می کنم تازگی ها خیلی بد بین شده ام... هر کی بهم می گه که بهش پیشنهاد کاری شده، یا نمی دونم گفتن طرح بده و ... خیلی جلوی خودمو می گیرم که نگم " حالا خیلی هم مطمئن نباش" اینقدر از این جور سر کار گذاشتنها دیده ام که...
ولی خوب اغلب سعی می کنم هیچی نگم... چون به هر حال همیشه آدم میگه شاید این دفعه ...(حتی خودم هم همین کارو می کنم هنوز) بعدشم خوب فکر می کنم اگه قرار باشه آدم همه اش بد بینی کنه که نمی تونه کار کنه، بالاخره باید همین فضاها رو تجربه کرد تا بشه
راه خودتو باز کنی...
- آقا این کش دادن پایان نامه هم کلی دردسر داره ها! از عصری هرکی منو می بینه یا باهام حرف میزنه، از من شام و شیرینی می خواد! ببینم خودتون تا حالا پایان نامه ندادید ببینید آدم بعد از 6 ماه بیکاری(تازه روم نمیشه وگرنه یک ساله!) به لحاظ مالی شرایط شیرینی دادن نداره!!!!
تازه اش هم هنوز که تحویل نداده ام که، لا اقل صبر کنید دفاع کنم، نمره بگیرم، بعد!

تموم شد!

)
(
)
)
)
تموم شد... فصل آخر رو می گم... حالا دیگه فقط مونده اصلاحات و نوشتن مقدمه و نتیجه گیری. البته قاعدتا مقدمه رو باید اول نوشت ولی من ترجیح دادم آخر بنویسم!
راستش این خورده کاری های آخر خودش کلی کاره ولی خوب بالاخره بار اصلی کار تموم شده. یک هفته هم برای این اصلاحات وقت دارم و هفته آینده کارمو تحویل می دم... امیدوارم بعدش نوشته های بهتر و جدی تری بنویسم!

5.16.2006

خواهر بد؟

من الان یه خواهر بدم:(1-
شما فکر میکنید که خیلی بده آدم آدرس وبلاگشو به برادرش نده؟؟؟
از دستم دلخور شده:( حالم بد شد که خودم هنوز درگیر زندگی پنهانی هستم:(
2- گاهی هیچی به اندازه پوشیدن یک شلوار لینن گشاد با کفش صندل حال نمی ده...
عین وقتی که زیر روپوشت یک تاپ نو خوشگل پوشیده باشی و تمام روز، با اینکه هیچکی هیچی نمی بینه، هر بار که یادش بیفتی ، دختر کوچولوی توی دلت بخنده!