5.31.2006

از همه چی!

1- تموم تموم.... پایان نامه را دادم برای تکثیر، البته بعد از 3 روز علاف قیر و قیف شدن! امروز دیگه نزدیک بود بزنم زیر گریه توی دانشگاه... تازه هیچ مشکل خاصی هم نداشته ام خدایی اش.. کارم به موقع و کامل انجام شده بود و هیچ مساله ای وجود نداشت! نمی دونم شاید هم اعصابم از جای دیگه ای خراب بود، این بیخوابی های چند شبه ، کهیر... مهمون ناخونده!
2- یه دوستی الکی از دستم دلخور شد! :( خیلی دوستش دارم، خیلی بیخودی دلخور شده... بهش گفتم ما چند ساله همو می شناسیم من فکر نمی کردم از این موضوع به این سادگی دلخور بشی یا برداشت بدی از من بکنی... فردا هم بهش زنگ می زنم، نمی خوام دلخوری بمونه توی دلش، دوست ارزشمندیه...
3- آقا... داداشم حسابی قشنگ می نویسه... تا حالا نمی دونستم، وبلاگشو دوست دارم
4- بعد از ماهها می خوام برم خونه مامان بزرگ... هفته پیش بهم گفت : مادر توت ها داره می رسه... نمی خوای بیای؟
تمام این مدت هر بار که دیده امش گفته که دلش برام تنگ می شه و خیلی وقته که نرفتم پیششون، هر بار هم (به خصوص این اواخر که می دید خیلی کار دارم) تکرار می کنه که: ولی مادر موفقیت تو مهم تره... می دونم درس داری ، انشاالله موفق باشی...
دلم برای خونه تون تنگ شده مامانجون... فردا یا پس فردا میام توت بخورم:)
5- یه دوستی(همون قبلیه) گفت که دانشگاه تهران اومدن فک و فامیل به جلسه دفاع فوق لیسانس رو ممنوع کرده!
ولی من دلم می خواد به دوستام بگم.. بهش گفتم که گاهی احساس می کنم اینهمه زحمت کشیده ام، لا اقل بگذار چهار نفر حرفامو بشنون...
6-امیدوارم اینقدر دلخور نباشه که نیاد دفاعیه ام:(
7- بیشتر می نویسم این روزها... کلی تصمیم باید بگیرم و کلی کار جدید دارم که نمی خوام شور انجام دادنشون رو از دست بدم... همه اش فکر کردم که بعد از پایان نامه این کارها را می کنم و حالا نمی خوام مشمول مرور زمان بشن!
دیگه داره خوابم می بره... امشب یک خواب راحت می رم!
شب به خیر

5.24.2006

...

زن یک قاشق خامه گذاشت روی نانش و گذاشت توی دهان. از پنجره به بیرون نگاه کرد و فکر کرد که مرد دیروز به "او" چه گفته است... فکر کرد آیا 6 ماه پیش هم که به زن گفته بود که چند روزی خیلی کار دارد و نمی تواند او را ببیند، آیا پیش او رفته بود... فکر کرد آن شب، یک ماه پیش که دیر وقت شب داشتند صحبت می کردند و موبایل مرد زنگ زد، باز هم او بود... فکر کرد چند هفته پیش که مرد رفته بود شهرستان مسافرت، آیا او هم رفته بود... فکر کرد و فکر کرد... به خودش که آمد دید نصف ظرف خامه را با یک نان تافتون خورده است.
ظهر اما سر میز نهار که نشست، از دیدن تکه های بزرگ مرغ توی سس قرمز رنگ، حالش به هم خورد و دوید طرف دستشویی. شده بود عین زن های حامله؛ زن داشت نفرت می زایید.

5.21.2006

کنکور کارشناسی ارشد

این متن رو خوندم(پست سوالات سینمایی برای تیزهوشان(:www.anger.blogfa.com و منو یاد سوالای کنکور فوق لیسانس انداخت...
یادمه که سر جلسه شاخ در آورده بودم... واقعا نمی دونم طراحان سوال با چه فکر ی این سوالارو داده بودن:
در آخر کدام فیلم به جای پایان، نوشته شده ، مثلا،" تمام"!!!
رم شهر بی دفاع/ پرندگان /داستان عامه پسند/ از نفس افتاده
این سخن کدام یک از این فیلمسازان است؟" من سینما را دوست دارم!
هیچکاک/ گودار/ جارموش/ پازولینی
(یعنی دقیقا یادمه که چند نقل قول از آدم ها آورده بود که هیچ ربطی به ایدئولوژی اونها یا گرایشات فیلمسازیشون نداشت، اصلا فرقی نمی کرد که تو سبک طرف رو بشناسی، مهم این بود که دقیقا اون کتابی رو که آقای عادل، یا چه می دونم، شهبا، یا بنی اردلان از توش سوال در آوردن، خونده باشی و عین اون نقل قول رو بدونی...
یک چیزی شبیه نقطه چین های دوران راهنمایی.. یادتونه؟ می شد توی جای خالی کلمات دیگه هم گذاشت، ولی اونی نمره می گرفت که عین کلمه و جمله کتاب رو تشخیص داده باشه!
بعد توی اکثر گزینه ها هم اسم گودار که حتما بود یا توی سوالات نظری، بازن...
خلاصه خیلی به نظرم مسخره اومد! نمی دونم اون سال اینطوری بود یا ...
خوشبختانه(خداییش نمی دونم چطور) دیگه مجبور نشدم کنکور بدم!

یک دوستی دارم که یکی از ایده هاش، درست کردن یک مرکز آموزشی هنر درست و حسابیه. یعنی به قول خودش با سیستم اصولی و درست! واقعا توی یک همچین سیستم مساله داری ،ممکنه؟
احساس می کنم تازگی ها خیلی بد بین شده ام... هر کی بهم می گه که بهش پیشنهاد کاری شده، یا نمی دونم گفتن طرح بده و ... خیلی جلوی خودمو می گیرم که نگم " حالا خیلی هم مطمئن نباش" اینقدر از این جور سر کار گذاشتنها دیده ام که...
ولی خوب اغلب سعی می کنم هیچی نگم... چون به هر حال همیشه آدم میگه شاید این دفعه ...(حتی خودم هم همین کارو می کنم هنوز) بعدشم خوب فکر می کنم اگه قرار باشه آدم همه اش بد بینی کنه که نمی تونه کار کنه، بالاخره باید همین فضاها رو تجربه کرد تا بشه
راه خودتو باز کنی...
- آقا این کش دادن پایان نامه هم کلی دردسر داره ها! از عصری هرکی منو می بینه یا باهام حرف میزنه، از من شام و شیرینی می خواد! ببینم خودتون تا حالا پایان نامه ندادید ببینید آدم بعد از 6 ماه بیکاری(تازه روم نمیشه وگرنه یک ساله!) به لحاظ مالی شرایط شیرینی دادن نداره!!!!
تازه اش هم هنوز که تحویل نداده ام که، لا اقل صبر کنید دفاع کنم، نمره بگیرم، بعد!

تموم شد!

)
(
)
)
)
تموم شد... فصل آخر رو می گم... حالا دیگه فقط مونده اصلاحات و نوشتن مقدمه و نتیجه گیری. البته قاعدتا مقدمه رو باید اول نوشت ولی من ترجیح دادم آخر بنویسم!
راستش این خورده کاری های آخر خودش کلی کاره ولی خوب بالاخره بار اصلی کار تموم شده. یک هفته هم برای این اصلاحات وقت دارم و هفته آینده کارمو تحویل می دم... امیدوارم بعدش نوشته های بهتر و جدی تری بنویسم!

5.16.2006

خواهر بد؟

من الان یه خواهر بدم:(1-
شما فکر میکنید که خیلی بده آدم آدرس وبلاگشو به برادرش نده؟؟؟
از دستم دلخور شده:( حالم بد شد که خودم هنوز درگیر زندگی پنهانی هستم:(
2- گاهی هیچی به اندازه پوشیدن یک شلوار لینن گشاد با کفش صندل حال نمی ده...
عین وقتی که زیر روپوشت یک تاپ نو خوشگل پوشیده باشی و تمام روز، با اینکه هیچکی هیچی نمی بینه، هر بار که یادش بیفتی ، دختر کوچولوی توی دلت بخنده!

5.13.2006

داره تموم می شه!

اومدم بگم فصل سه هم تموم شد... فقط مونده فصل آخر که بیشتر مطالعه موردیه....
یعنی من می خوام بیشتر بر مبنای نمونه و مثال پیش برم...
حرف دیگه ای ندارم برای گفتن... چیزی در زندگی ام آزارنده است این روزها...
خدا کمکم کند...
آخر هفته اتمام پایان نامه ام رو بهتون خبر می دم.

5.11.2006

اطلاعیه


این هم از اطلاعیه بازارچه...
همین!

5.10.2006

بازارچه غذا،موسسه مهر طه

دوستای خوب... یک بار دیگه هم راجع به موسسه ای نوشته بودم:www.mehrtaha.com
این موسسه از 40 دختر بی سرپرست و بد سرپرست به طور شبانه روزی نگهداری می کنه...
همانطور که قبلا هم گفته بودم مسوولین این موسسه غیر دولتی با مشکلات زیادی برای تامین هزینه های بچه ها و همچنین حل مسایل آنها، روبرو هستند. روز جمعه موسسه بازارچه غذایی برگزار می کنه... اگه تونستید حتما سری بزنید، هم می تونید از نزدیک با موسسه آشنا بشید و هم اینکه نهار از غذاهای خونگی خوشمزه بخورید!
راستش دلم می خواست بیشتر راجع به بچه های اینجا بنویسم، اما واقعا الان هر دقیقه ای که کاری به جز پایان نامه ام انجام می دم عذاب وجدان می گیرم... پس فعلا فقط همین، ضمنا از سایت موسسه می تونید اطلاعاتی بگیرید(هرچند که متاسفانه هنوز خیلی سایت خوبی نداریم) دیگه؟
پس: به بازارچه غذای مووسه مهر طه سر بزنید و بچه ها و مسوولین موسسه رو خوشحال کنید:)
.آدرس: میدان قدس(تجریش)، خیابان دربند، خیابان احمدی زمانی(خلیلی)، نبش شفیعی و قریب(روبروی مسجد)
زمان: جمعه 22 اردیبهشت 1385، از ساعت 12 ظهر
اگه تونستید به دوستانتون هم خبر بدید...ممنون

5.08.2006

چند سوال

دوستان میشه یک راهنمایی منو بکنید؟
ببینم شما این صفحه رو درست و کامل می بینید؟ من وقتی آدرسشو می زنم، سمت راست صفحه نمیاد، یعنی لینک ها و آرشیو... چیکارش باید بکنم؟
دوم هم اینکه کسی می دونه چه بلایی سر وبلاگ کوزه خانوم اومده؟
سوم هم اینکه آیا روال اینه که که کامنت ها بعد از مدتی پاک می شن؟ هیچ کامنتی توی آرشیوم نیست!
آخرش هم: انار جون، آیدا جون، جاتون خالی تمام امروز کلید کرده بودم!
خدایا اگه زودتر نجنبم نمی رسم... دیگه غروبی بی خیال شدم(از صبح با خودم سر و کله زدم) و شروع کردم به آشپزی و مهمون داری!
فردا هم جلسه پایان نامه یه دوست دیگه است( انشاالله به زودی هم مال خودم:) بنابرین فردا هم نصفش می ره! باید یه فکر اساسی بکنم !

5.04.2006

10 سال پیش

ماجرا مربوط به 10 سال پیش بود... وقتی هنوز ازدواج نکرده بودند و هنوز دوست بودند. زن همان موقع چند بار از مرد پرسیده بود ، یعنی پرسش که نمی شود گفت، همان موقع هم انگار رویش نمی شد مستقیم حرفش را بزند، اما اشاره هایی به مرد کرده بود و مرد هر بار مطمئنش کرده بودکه نه... جریان از این قرار بود که آن سالها مدتی یکی از دوستان دختر مرد(که البته همان موقع هم 7-8 سالی از مرد بزرگتر بود) به خانه او آمده بود و پیش او مانده بود. زن، که آن موقع دختر جوان 24-25 ساله ای بود، اوایلش هیچ محل نگذاشته بود، کمی بعد اما، زده بود به سرش و آرام نگرفته بود تا دوست مرد رفته بود. زن به مرد، که 25 ساله بود و 2 سالی می شد که با او دوست بود، گفته بود که به نظرش ماندن دوست دختری در خانه او هیچ معنی ندارد و او نمی تواند این رابطه را بفهمد... رویش نشده بود به دوست پسرش بگوید که شب ها گاه به سرش می زند که آنها الان دارند چه کار می کنند و آیا خوابیده اند یا نه و ... راستش هم این بود که اینقدر از عشق مرد مطمئن بود که چیزی که بیشتر ناراحتش می کرد، نه رابطه خاص جنسی بین آنها، بلکه صرف زندگی کنار همشان در طول روز بود. به زن حسودی اش می شد. 2 سال بود که با پسر دوست بود و دلش می خواست که تمام لحظه هایش را با او باشد. مرد هر بار به او گفته بود که جریان اصلا" آنطورها که او فکر می کند"، نیست و زن ، تنها دوستی است(و حتی اینکه مرا یاد خاله ام می اندازد،که در حقیقت یکی دو سال از آن زن بزرگتر بود) و چون فعلا جا ندارد پیش من مانده و ...
و حالا بعد ده سال...
امشب نمی داند میان کدام حال و احوالی، چه شد که مرد دلش خواست به او اعتراف کند... یا حتی اصلا بهش فکر نکرد و فقط بر زبان آورد... مرد ،همان موقع، با آن زن خوابیده بود...
تمام تنش مور مور شد...
10 سال تمام... دیگر یادش رفته بود... و امشب انگار یکی از همان شب های ده سال پیش بود... که دختر جوان روی تختش نشسته بود و داشت فکر می کرد به دوست پسرش که با زنی در خانه اش تنهاست امشب و تنش می لرزد...
امشب او همان دختر بود... و مرد همان پسری که به او خیانت کرده بود و انگار خیانتش را 10 سال کش داده بود.
زن احساس کرد دارد بالا می آورد، تمام شبهای بودنش با مرد از جلوی چشمش گذشت... حتی بودن با او، وقتی که هنوز ازدواج نکرده بودند... بودنش با مرد، همان روزهایی که زن مهمان خانه او بود...
معده اش جمع شد و احساس کرد چیزی توی گلویش بالا می آید...
توی دستشویی، زن روی زمین نشست... خیس از عرق ... با تنی که تمام سلول هایش می لرزید... مرد از بیرون صدایش کرد:چیزی شده؟ خوبی؟
زن جواب نداد... مرد بلند تر صدایش کرد. زن فکر کرد الان دختر کوچکش از خواب بیدار می شود و اگر گریه کند، پسرک هم از خواب می پرد...
مرد تقه ای به در زد:خوبی؟
زن خواست بگوید:نه نیستم... همانقدر که آن موقع نبودم... خوب نیستم، و دیگر هم نخواهم بود انگار...
به جایش آرام جوابی داد تا مرد خیالش راحت شود و برود...
مرد انگار خودش هم یادش نبود به او چه گفته است... اینقدر که بی اهمیت و میان حرفهایی دیگر به زبان آورده بودش... زن هم حتی وقت نکرده بود به حرف او فکر کند، تا الان که هر دو بچه را خوابانده بود و خواسته بود که برای خواب آماده شود...
از فکر اینکه باید برود و سرش را بگذارد کنار سری که 10 سال پیش به او چنین دروغی گفته بود و با مهربانی مطمئنش کرده بود و نگهش داشته بود... باز معده اش به پیچش افتاد...
مشتی آب به صورتش زد و از دستشویی بیرون آمد. چراغ آشپزخانه روشن بود. مرد داشت روی استکانی پر از نبات چای می ریخت. زن نگاهش را از او دزدید... و به اتاق برگشت. خودش را زیر پتو چماله کرد و وقتی که مرد وارد اتاق شد، چشمهایش را بست. مرد در حالیکه استکان را به هم می زد وارد اتاق شد. و کنار او ، روی تخت نشست: پاشو بخور، خوبه برات...چت شد یه دفعه؟ چیز بدی خوردی؟
زن فکر کرد: آره... چیزی خیلی بد...

5.03.2006

خورشید خانوم رفت؟!

چند روزی بود که نیومده بودم پای اینترنت...
سخت مشغول کارم... قول انجام یک کارهایی را بعد از پایان نامه داده ام که باعث میشه بیشتر و سریعتر کار کنم...
فصل 3 رو شروع کردم ولی نمی دونم تموم میشه به موقع یا نه؟! باید بشه...
امروز از دانشگاه بهم زنگ زدن که داری چی کار می کنی و مهلتت رو به اتمامه:((((
البته با مزه این بود که آقاهه گفت شما مهلتتون تا آخر خرداده... حالا نامه ای که به ما دادن تا 20 اردیبهشته!
البته همه فهمیده بودیم که منظورشون این بوده که با 45 روز اضافه، همون آخر خرداد پایان نامه بدیم...
به هر حال گفت که به آموزش سر بزنم... از این آقای آموزشمون می ترسم... خیلی بهمون گیر می ده!

راستش با یک ذوقی اومدم گفتم بعد چند روز ببینم چه خبره... رفتن خورشید خانوم پاک حالمو گرفت...
می رم سر کارم...

4.28.2006

همه چیز!

ملاحظه اینکه چه حرفی را کجا باید بزنی و کی، هیچ ربطی به سن و سال ندارد...
فکر می کنم ولی ربط به دل آدم ها دارد.

خدا رو شکر که مامان لالا زودتر بلند شده بود و مانتو پوشیده بود. بلند شدم، مانتویم را پوشیدم و خیلی مؤدبانه گفتم: ما دیگه باید بریم...
تحمل آدم هایی که یک جورایی با تو همراه نیستند، کار سختیه. کاش تحملم بیش از این بود، اما چیزی که هست، گاهی هم فکر میکنم:لزومی ندارد... دارد به نظر شما؟

یک خصوصیت جدید در خودم کشف کرده ام. به محضی که احساس می کنم خیلی به دوستی نزدیک شده ام، ازش فاصله می گیرم. احساس کردم خودم را خیلی قاطی زندگی دوست عزیزی کرده ام. بگذار کمی خودش باشد و خودش (و شوهرش البته) و دوتایی با مسایلشان کنار بیایند. امروز جلوی خودم را گرفتم که بهش زنگ نزنم، دیروز هم. می دانم که اگر نه امشب، فردا خودش زنگ می زند و سراغم را می گیرد البته!

باید یاد بگیرم که دلم زیاد هم برای آدم ها نسوزد. باور کنم که خودشان یاد می گیرند با مشکلاتشان کنار بیایند. این را راجع به داداش کوچیکه هم باید یاد بگیرم...

این شاید همان اعتمادی است که از آدم های اطرافم انتظار داشته ام همیشه. به محضی که (به خصوص بزرگترها) خواسته اند یک جورایی خودشان را خیلی قاطی مشکلاتم کنند و هی راه حل ارائه دهند، یک جورهایی حس کرده ام که دارند به من بی احترامی می کنند، و توانایی مرا دست کم می گیرند... باید به کسانی که دوستشان دارم اعتماد کنم. دوست داشتن این نیست که نگذاری هیچ تکانی بخورد مبادا زخمی شود، دوست داشتن این است که هشدار مهربانانه ای بدهی و کنارش بایستی و اگر زخمی شد یا افتاد، دستش را بگیری. دوست داشتن این است که او بداند که تو همیشه هستی، کنارش، حتی اگر یک کم دور باشی...

نمی توانم گاه نگرانی را از دلم بیرون کنم... برای تک تک دوستهایی که تیکه هایی از قصه هاشونو دفعه پیش نوشتم...

فصل 3 را شروع کرده ام. تعجب نکنید. کل مقاله ام، 4 فصل است. می دانم می شده زودتر از این تمام شود و راحت تر. حالا همه چیز فشرده تر است...
یعنی می شود پنجشنبه دیگه بیام بنویسم:فصل 3 تمام شد؟
به فصل چهار نمی خوام فکر کنم فعلا.

راستی برای شما هم بگم که این یک راه برای انجام سریع تر و درست تر مراحل یک برنامه است. در هر مرحله فقط به همان مرحله فکر کنید... وقتی به پایان یک مرحله/پله رسیدی، دید بهتری به پله بعد داری و میتوانی تصمیم بگیری که چطور حرکت کنی. اگر همان پایین بایستی و هی به آخرین پله نگاه کنی ، فقط می ترسی و شاید جرات گام برداشتن پیدا نکنی... کافی است به پله اول نگاه کنی، قدم برداری... و چیزی نمی گذرد که بالای همان نردبانی هستی که می خواستی!

بنابراین من فعلا فقط به فصل سوم فکر می کنم... فعلا که همه چیزش نسبتا خوب جور است... امیدوارم در ترکیب مطالب و نگارش نیز بتوانم خوب پیش بروم.

تا پنجشنبه...

4.26.2006

قصه های چند تا دوست

مینا ازدواج کرده. 3 سال است. یعنی سه سال است که با شوهرش زندگی می کند. مینا باردار شده است. شوهرش از اول ازدواج به او گفته که بچه نمی خواهد. مینا هم می داند که فعلا بچه نمی خواهد اما نمی داند که اگر شوهرش هیچوقت بچه نخواهد او چه باید بکند. شوهرش هم از اینکه در شرایط پیش بینی نشده ای قرار بگیرد بدش می آید و عصبانی است. مینا دلش می خواهد شوهرش عصبانی نبود و با او حرف می زد. شوهرش هم دلش می خواهد که مینا حرفهای او را گوش می داد و هی وسط حرف احساساتی نمی شد. مینا و شوهرش روزهای سختی را می گذرانند.
رویا 3 سال است که با پسری دوست است. عاشق شده اند و تا حالا هم علی رغم همه دعواها و قهر ها و آشتی هایشان به هم متعهد مانده اند. پسر عاشق رویا بود و هست . رویا این را خوب می داند. رویا هم عاشق پسر بود ، ولی نمی داند که هنوز هم هست یا نه. رویا فکر می کند که دوست پسرش با زن دیگری رابطه دارد. هر بار که به او می گوید او مطمئنش می کند. رویا می داند که پسر صادق است و خیلی رویا را دوست دارد. اما شک مثل خوره افتاده به جانش. پسر دارد از دست غرهای رویا کلافه می شود. رویا می داند که می شود آدم دو نفر را دوست داشته باشد. رویا و دوست پسرش لحظه های سختی را می گذرانند.
مهناز هیچوقت نه دوست پسر داشته و نه ازدواج کرده. مادرش همیشه غر می زندکه او دارد ترشیده می شود و بیخودی بهانه می آورد. مهناز خیلی دلش می خواهد ازدواج کند. اما نمی داند چرا. 3 ماه است که با پسری آشنا شده. مهناز فکر می کند که پسر از او خوشگل تر و خوش برخورد تر است. او فکر می کند که همه می گویند که " او از مهناز سر است". مهناز فکر می کند باید هر طور شده پسر را نگه دارد. برای او هر کاری می کند و وقتی بااوست همه اش مضطرب است. پسر همین دیروز به او گفته که در فکر ازدواج نیست و اینکه مهناز اعتماد به نفسش خیلی کم است. مهناز ناراحت شده اما وقتی فکرش را می کند می بیند که خودش هم دلش نمی خواهد ازدواج کند. مهناز دیگر از جوک ها و خوشمزگی های پسر خندهاش نمی گیرد و خیلی حوصله اش را ندارد. اما نمی داند که چرا پس اینقدر باید او را حفظ کند! مهناز نمی داند چطور باید به مادرش بگوید که می تواند اما نمی خواهد.
لادن 5 سال است که پسری را دوست دارد. پسر هم او را. خانواده لادن هیچ چنین چیزی را نمی توانند بپذیرند. پسر 5 سال پیش می گفت که آمادگی ازدواج ندارد، و امروز هم همین را می گوید. ولی لادن هنوز هم فکر می کند که روزی با او ازدواج می کند. پدر لادن چند سال پیش ورشکسته شده و این روزها اوضاع خانه خیلی به هم ریخته است. همه امید به حقوق برادر لادن دارند که هروقت هوس کند، کار می کند و حقوق معلمی لادن که زندگی یک نفر را هم نمی چرخاند. این روزها لادن فکر می کند باید زندگی همه را درست کند. زندگی معشوقش را تا شاید بالاخره آماده ازدواج شود. زندگی مادر و پدر و برادرش را ، تا شاید کمی آرام شوند و شاد. لادن می خواهد به اندازه تمام آدم هایی که می شناسد کار کند.
سهیلا با پسری قرار ازدواج گذاشته.پسر سالهاست که دوستش دارد، و خانواده اش هم حسابی احترام سهیلا را دارند. اما خانواده سهیلا چیزی از این جریان نمی دانند. سهیلا پدر بیماری دارد که مانع ازدواج هر 4 دخترش می شود. سهیلا قرار است این هفته به ترکیه برود تا رسما عقد کند. و بعد هم هر دو برای زندگی به کشور دیگری می روند. ماههاست که سهیلا با قصه های مختلف خانواده اش را برای این سفرها آماده می کند. این روزها اما او نمی داند چطور از مادرش خداحافظی کند و سه خواهرش را در این موقعیت تنها بگذارد. او دلش تنها به آرامشی خوش است که بعد از 30 سال در کنار آدم مهربانی که دوستش دارد ، به دست خواهد آورد.

نمی دونم چرا دلم خواست این قصه ها رو براتون بگم. شاید نقطه جالبش برای خودم همراهی این آدم ها با یکدیگر بود. هر کدام، میانه تمام سختی هایشان ، دل دیگری را گرم می کند و سعی می کند او را کمک کند.
همه این آدم ها را دوست دارم... کاش روزی قصه قشنگتری از زندگی شان بگویم.

4.19.2006

روضه خونی!

به یاد آوردن اتفاقات نا خوشآیند گذشته، وقتی کلی کار دارید...
فکر می کنید چه باید کرد؟ باید یک جوری فرستادشون پس ذهن و چسبید به کار... باید ذهن رو درگیر کار تازه کرد.
اینا رو می دونم... اما بعضی وقتا هم بد جور دلت می خواد که کارتو ول کنی و بشینی به اون موقعیت خاص و مشکلاتت فکر کنی و گریه کنی!
به این کار می گم روضه خوندن!
دلم روضه می خواد...
سعی می کنم روضه نخونم... به خودم می گم که دیگه گذشته و رو آوردن خاطرات تلخ هیچ سودی نداره...
از طرفی ولی خوشحالم... می بینم که من ماهها و سالها جنگیده ام تا بگم که اون قاعده سنتی که مرد باید لا اقل 5-6 سال از زن بزرگتر باشه، می تونه قاعده مطلق نباشه... می شه راجع بهش فکر کرد اصلا... می شه... نشد ولی...
و حالا (هنوز چند سالی بیش نگذشته ) هر دو برادر درگیر همچین رابطه ای شده اند. و حالا برام واکنش پدرم جالبه... هنوز هم مخالفه... ولی می خوام بگم که اون موقع من یکی بودم ، تنها... صدام به هیچ جا نرسید... حالا ...
دست خودم نیست... وقتی صحبت راجع به اونهاست.و می بینم که همون موضوعات عنوان می شن، جور دیگه ای این بار... ( به خدا می خوام راحت باشم ولی نمی دونم چرا) بغض گلومو می گیره... و دلم بدجور هوس روضه می کنه!
سعی می کنم روش اول رو اجرا کنم، اما اگه نشد، جای همه تون خالی، می شینم و یه روضه مفصل جای همه تون می خونم...(آی حال می ده بعضی وقتا)
فعلا تا بعد...

راستی... یک چیزی به کله ام زد الان. شاید شما هم دیده باشید که آدم هایی که می خوان راجع به همین موضوع سن استدلال کنن، می گن که " در سن پایین معلوم نمی شه، ولی وقتی به 40 رسیدید، تفاوت مرد 39 ساله با زن 40 ساله خیلی بارز می شه و .... (دقیقا این مثال رو حتی راجع به یک سال هم می زنن)
الان که فکرشو می کنم می بینم این استدلال کنندگان دقیقا همیشه همین محدوده سنی رو مثال می زنن. هیچکدام چند سالی بالا تر نمی رن و نمی گن که گاهی یک مرد 70 ساله چقدر شکسته ترو محتاج تر از یک زن 71 ساله می شه... یک نفر به مادر بزرگ و پدر بزرگ من نگاه نمی کنه که اگه پدر بزرگ اینهمه از پا افتاده نمی شد مادربزرگ چه زندگی بهتری داشت... اصلا دارم چرت و پرت می گم ، این خیلی به آدم ها بستگی داره. و اصلا وقتی دو تا آدم همو دوست دارن و برای هم ارزش دارن، فرض کنین که بالاخره یکی شون زودتر از اون یکی شکسته می شه دیگه... خوب که چی؟!
همین حرفا رو زدم... روضه خوندن یادم رفت! بدین ترتیب روش سومی هم معرفی می شه... بیاید پای اینترنت، چند خطی برای دوستای ناشناخته تون بنویسید و کمی غر بزنید ، تا دلتون باز بشه!!!!!!!!!!!!!!:)
نکته: (یادتون نره که بعدش به هر حال سریعا برگردید سرکارتون و نشینید به وبلاگ خونی!)

4.18.2006

قدم فیلی

یه چیزی دلم می خواد بگم...
دارم همه اش به خودم می گم که یادم نره از آدم ها تشکر کنم... از همین آدم های دور و برم...
خوشحالم که دوستای خوبی کنارم دارم. که بهم کمک می کنن... که بهم عشق می دن... که بهم اعتماد به نفس می دن. که یادم میارن می تونم...
احساس می کنم گاه زندگی رو خیلی سخت می گیرم... انگار هیچی نمی گذره! انگار به جای یه جریان روون، زندگی می شه یه چنبره که داره فشارت می ده... خوبه که بعضی جاها، آدم به جای اینکه همه اش جلوی پاشو نگاه کنه که شاید پر از خاک و سنگ باشه ، یا حتی علف هایی که به پای آدم می پیچن ، یه کم سرشو بگیره بالا، (یه کم بالاتر) یه نگاهی به ابرا و آسمون... به خورشید... یا ماه حتی (که من بیشتر دوستش دارم) ، بعد یه نفس عمیق بکشه... وقتی بالای سرتو نگاه کنی، گاهی پاتو بلند می کنی و قدم های بلند تری برمی داری...
یادتونه بچه بودیم بازی می کردیم: قدم موشی... قدم فیلی.... (چه چیزایی اختراع کرده بودیم) گاهی خوبه آدم سرشو بالا بگیره... صاف روبروشو نگاه کنه، یه نفس عمیق ، و یه قدم فیلی برداره:)
نگین که اگه درست جلوی پامونو نگاه نکنیم، ممکنه بیفتیم تو چاه... میشه امتحان کرد... دیدین آکروبات ها چه جوری روی بند راه می رن؟
چشمات به جلو... دستا باز... قدم بردار...

یاد یه چیزی افتادم... دلم خواست برم دوباره و فیلم "بر فراز آسمان ها" رو ببینم... مال ویم وندرس... دلم برای اون صحنه آخر توی آسمون تنگ شد...( رفتم گشتم... فیلمم نیست! و مثل همیشه هیچ یادم نیست که به کی دادم... می دونم حتما به کسی که فکر کردم لذت می بره از دیدنش..)
(باز دوباره میون این همه کار یاد فیلم دیدن افتادم... دلم " چشم اندازی در مه" رو هم خواست... خیلی!)



4.10.2006

محض جلوگیری از خفه شدگی!

آقا من اینو نگم خفه می شم:
استاد راهنما تا حالا دو دفعه این مثالو زده، دفعه دیگه اگه بگه جوابشو می دم. هی می گه: فلانی رو یادته؟هم دوره ای تون بود؟( همدوره ای که هیچی ، دوست خیلی خوبی هستیم با هم) خلاصه اقای استاد عقیده دارن که خیلی ها توی دانشکده خواستگار ایشون بودن، و ایشون چون فکر می کرد خیلی خوشگله، توقعش زیاد بود و به همه جواب رد داد! بعد خواهرش که کوچیک تر بود و "به زیبایی اون هم نبود"(استاد می گه) توی همون دانشکده زودتر ازدواج کرد. حالا یکی نیست بگه اولا که این بیچاره(دوست جون جونی خودمه ) اونقدرها هم خوشگل نبود، مگه این مردها فکر کنن هرکی چشمش سبزه خوشگله!(البته اینو باید حواسم باشه اینطوری نگم، چون استاد خودش چشمش سبزه و لابد حتما فکر می کنه خیلی خوش قیافه است!!!) البته این دختر، دختر ناز و خوش قیافه اییه، ولی خداییش نه اونقدر که ادم بگه از بس فکر کرده خوشگله ... . بعدشم اصلا طفلکی اهل اینجور فکر کردن نیست. ببخشید ها(اینو می گم این دفعه به استاد) هر گری گوری توی دانشکده بود، به این بیچاره اظهار عشق می کرد. یعنی خداییش شده بود جک! ما می گفتیم یعنی اینها نمی فهمن که نمی خورن به این آدم! یکی توی این چند نفر آدم حسابی نبود که بشه گفت آقا راجع بهش فکر کن! خلاصه! من نمی فهمم چقدر بعضی از این اقایون اعتماد به نفسشون بالاست. بعدشم آقا جان، مگه همه چی به شوهر کردنه! همچین این می گه ، انگار که این طرف بدبخت شده و خواهرش خوشبخت! اولا که خواهرش هم بیچاره کلی طول کشید تا عملا عروسی کرد و رفت خونه اش. از بس که زود اقدام کرده بودن اصلا توان زندگی مستقل نداشتن! اصلا فرض کن اون زودتر ازدواج کرد. کی می گه اون برنده است؟!
از همه تون معذرت می خوام... ولی خیلی کفرم می گیره از اینجور استدلال ها!

یه چیز دیگه:
چرا من نباید لا اقل بهش می گفتم "خفه شو" !(استادو نمی گما!!)
توی حال خوشی داشتم راه می رفتم. هوا تاریک بود، حدود 5/8 شب. داشتم تند تند راه می رفتم که به ایستگاه اتوبوس برسم. 5 تا پسر جوون نشسته بودن روی نیمکت. یعنی سه تا نشسته بودن، یکی وایستاده بود، یکی هم روی زمین . داشتم رد می شدم، نگاهم افتاد بهشون. فکر کنید... یک لحظه از مغزم گذشت... دارن با هم حال می کنن رفقا، گپ می زنن! در همین لحظه پسری که روی زمین نشسته ، نگاهم می کنه و متلکی می گه! یک لحظه فکر کردم فقط حیف که 5 نفرید و هوا هم یک کم تاریکه، یعنی فکر کردم اگه برم بزنم تو گوشش، بالاخره ممکنه 5 تایی بریزن سرم! آخه یکی نمی گه کثافت ، تو چه حقی داری؟ واقعا از کجا فکر کردی این حقو داری! همینطور راه رفتم و توی دلم هزار هزار تا فکر کردم و فحش دادم!فکر کردم برگردم، یکی بزنم توی سرش! فکر کردم زنگ بزنم 110(یک دفعه هم که شده اینا رو بترسونم) فکرکردم به پلیس سر چهار راه بگم بره حالشونو بگیره، هزار تا فکر . ولی تا الان هم پشیمونم که چرا بر نگشتم و بهش نگفتم "خفه شو کثافت! آدم باش!"

فکر کنم شما هم فهمیدید! بهتره کسی دم پرم نیاد فعلا!!!!

4.04.2006

چیزی در مابه های هذیان!

هیچ حال نوشتن نیست. هی صفحه را باز می کنم و نگاهی به نوشته های قبلی درباره ریشه های جریان سیال ذهن در روانشناسی و فلسفه مدرن، ادبیات مدرن و... می اندازم و باز صفحه را می بندم.

قهوه ام هم مزه آب می دهد.

شما فکر نمی کنید که مربی اروبیک از من بیشتر به زنان این جامعه کمک می کند؟

استاد فیلمنامه را نخوانده هزار ایراد از کارم گرفت.

یک دوستی پرزنتم کرده و فردا می خواهد پیگیری ام (!) کند و من هیچ حال ندارم. بهش گفتم عزیزم من این کار را نمی کنم وقتت را تلف نکن! می خواهد وقتش را تلف کند، چه کنم؟!

یک هفته است که کهیر می زنم، اول فکر کردم مال خوردن مقادیر متنابهی شله زرد است، حالا فهمیدم ربطی ندارد. دیگر دوا می خورم و به بهانه اینکه خواب آور است، توی رختخواب ولو می شوم!بابا می گوید شاید عصبی است، به خاطر فشار کار پایان نامه ات و ... . شاید، ولی هزار بار در زندگی ام بیش از این عصبی بوده ام و کهیر نمی زدم! تازه بیچاره نمی داند که اگر هم عصبی باشم، مقدار زیادی اش ربطی به پایان نامه ندارد، یا شاید هم دارد و خودم نمی دانم، نه؟

امان ازاین نسکافه که الاو للا می خواهم تا آخرش را بخورم!

یک فصل از پایان نامه ام کاملا بی مطلب است، فکر نمی کنید مهم باشد؟؟

یکی برایم فال گرفت و گفت که نیتی که کرده ای خوب است و برایت شادی می آورد، بابات هم کمکت می کند. یعنی می روم؟(یک چیزهای دیگری هم گفت که نمی گویم!) فکر کنم الکی الکی بروم!

حیف که این رفیقی که فردا باهاش قرار دارم خیلی رفیق نازی است و نمی شود بهش گفت عزیز من قراری که ساعت 10 با تو گذاشته ام معنی اش این است که تمام صبحم می رود و من باز دلم باید شور کارهایم را بزند. می دانید بدی اش این است که بعضی روزها از آن مدل هایی می شود که تا می جنبی شده عصر و تو فکر می کنی تا حالا که کار نکرده ام، بقیه اش هم بی خیال! خیلی بده، می دونم! پنجشنبه هم که....چه هفته الکی شد این هفته!

.داداش کوچیکه حالش خیلی خرابه! هیچ کار نمی شه کرد براش:( باید خودش کنار بیاد

دلم فراغ بال می خواد!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینی که گفتم با حال بودا!!! فکرشو بکنید؟!

آقا! چرا ملت طراح یادشون می ره که اولین استفاده یک تقویم اینکه زمان و روزها رو توش ببینی! طراحی زیبا مرحله دومه، نیست؟ تمام تقویم های دیواری امسال یا خیلی بی ریختند، یا اینکه توی یک صفحه گنده، همه اش طرحه، یک گوشه اش یک روزشمار کوچولو!

دارم چرت و پرت می گم دیگه! برم بقیه نسکافه رو بریزم توی ظرفشویی! تلویزیون هم که "بی وقفه" تظاهرات پاریس را نشان می دهد! خیلی جدی است!


3.20.2006

سال نو

دوستای عزیز... عید همه تون مبارک...
نمی دونم چرا امسال اونقدر هنوز حال و هوای عید رو حس نمی کنم... شاید به خاطر اینه که همه اش نگران کارهای عقب مونده ام هستم و یک جورایی از نو شدن سال اونقدرا هم خوشحال نیستم چون معنی اش اینه که من دارم به مهلت نهایی پایان نامه ام نزدیک می شم!
امروز رفتم یک سر تجریش... گفتم میام براتون از حال و هوای عید می نویسم ولی الان خیلی وقت و حوصله اشو ندارم راستش... می نویسم بعدا...
راستی همه مون ازدیدن چهره گنجی خوشحال شدیم نه؟ این تنهاخوبی شروع سال 85 بود... یا بهتره بگم اولیش ، نه؟
امیدوارم این شروع خوبی باشه برای به خونه اومدن بقیه اونهایی که روزهای سختی رو توی بند می گذرونن...(نمی خوام شب عیدی نا امید باشم ولی واقعیت کمی نا امید کننده تر از این حرفهاست،نه؟)
بگذریم... الان آخرین ساعت های سال 1385 است... دارم برنامه پانته آی غربتستان رو گوش می دم... جمع و جورا تموم شده، باید فقط اتاقو جارو کنم . دلم می خواد شیرینی و آجیل رو هم بچینم توی ظرف... بعد هم شال و کلاه(راستی تهران یک کم سرد شده دوباره) و و میریم خونه مادر بزرگ و پدر بزرگ... برای سال تحویل...
لحظه های قشنگی براتون آرزو می کنم.
سال نو مبارک:)

3.07.2006

بازارچه خیریه به نفع دختران بی سرپرست

، دوستان عزیز...
موسسه غیر دولتی مهر طه، که مسوولیت نگهداری از تعدادی از دختران بی سرپرست وبدسرپرست را بر عهده دارد، در سه روز آخر هفته بازارچه خیریه ای برگزار می کند.
برای شناخت بیشتر این موسسه می تونید به سایت موسسه به آدرس:
www.mehrtaha.com
مراجعه کنید. متاسفانه بی توجهی ها و عدم حمایت ارگان های دولتی باعث شده اکه این موسسه با مشکلات فراوانی روبرو شود. و هر لحظه خطر از هم پاشیدن را حس کند. این اتفاق به راستی برای دختران موسسه که دخترانی با فاصله سنی 7 تا 23 سال هستند، و پس از تحمل مشکلات و آسیب های فراوان در خانواده هایشان یا در جامعه، به این موسسه پناه آورده اند، خطر و ضربه ای جدی است...
تا کنون موسسه هزینه خود را از کمک اعضا و خیرین تهیه کرده است... امروز نیز دختران موسسه چشم به راه دستان یاریگر دیگری هستند....
اگر فرصت داشتید به این بازارچه سر بزنید و از نزدیک با موسسه آشنا بشید.

ضمنا انواع خوراکی های خوشمزه خانگی (غذا،ترشی، شیرینی، سبزیجات آماده)موجود است!!! و به جز آن:
آجیل، شیرینی درجه یک یزد، ملحفه و لوازم آشپزخانه، لباس زنانه و بچه گانه، کتاب و ...
آدرس: میدان قدس، خیابان دربند، خیابان احمدی زمانی، روبروی مسجد، نبش شفیعی و قریب، پلاک ½
زمان: چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه، 18،17 و 19 اسفند ماه، 10 صبح تا 9 شب.
اگر وقت داشتید حتما به اتفاق دوستان و خانواده، سر بزنید، پشیمون نمی شید و ضمنا موسسه به خاطر تمام نگرانی ها و مشکلاتش واقعا به حمایت تک تک شما نیاز داره...
از همه تون ممنون

روز زن مبارک!

خوب! دوستان گل!روز جهانی زن به همه تون (مون) مبارک!
امیدوارم که همه زن های دنیا روزهای خوب تری رو پیش رو داشته باشن!
راستشو بگم، یک لحظه که اول صبحی یادم افتاد روز زنه، احساس خوبی بهم دست داد! امیدوارم برای شما هم همین بوده باشه،
فقط خواستم اینجا بگم که چه سختی هایی رو زنهای بسیار قبل از ما تحمل کرده اند تا ما امروز اینجا هستیم(حتی خود ما، در ایران) یادمون نره... و یادمون نره که اگر برای دخترامون(برای دخترای برادرا و خواهرامون) دنیای بهتری آرزو می کنیم، باید ماهم تلاش کنیم، از یک چیزهایی بگذریم و خیلی چیزها رو تحمل کنیم... حتی به نظر من اگر دنیای بهتری برای پسرهامون هم آرزو داریم، (که
داریم حتما) یکسان کردن حقوق زنان با مردان، و برداشتن تبعیض ها لازمه... برای داشتن یک دنیای قشنگ و آسون تر!