9.16.2005

دخترکی بیش نبودم، حدود 10 ساله، و همین باعث می شود که چیز زیادی یادم نباشد... فقط اینکه اتفاق بدی افتاده بود، اتفاقی که بزرگتر ها درست و حسابی به ما توضیحش نمی دادند. امروز که به آن فکر می کنم، می بینم خود آنها آنقدر شوکه بودند که دیگر اصلا شاید حضور ما کوچک تر ها و لزوم توضیح دادن به ما را فراموش کرده بودند. ما فقط فهمیدیم که عمو را کشته اند. عمو، برادر بابا نبود اما عمو بود! خاله، که واقعا خواهر مامان بود و عمو می شد شوهرش ، یک دختر داشت، که دختر خالۀ ما بود! تنها دختر خاله ای که امروز هم عزیزترین است برای ما...
از آن روزها چیز زیادی یادم نمانده... صحنه هایی پراکنده... مجلس ختمی که شبیه هیچ مجلس ختم دیگری نبود...جمع شدن هایی که با همان ذهن کودکانه مان می فهمیدیم چه حجمی از هراس و نگرانی پشتش نهفته است... نگرانی ای که باعث می شد، لااقل ما بچه ها را از آن جمع ها دور نگه دارند... شاید هم واقعا جای ما نبود، سوزی که در گریه های زنان این جمع ها موج میزد، شاید واقعا برای ما زیاد بود، جمعی که هنوز هم اکثریتش را زنان تشکیل می دهند، زنانی که هرکدام داغدیده بودند. هرکدام امروز به مجلس ترحیم شوهر دوستشان می آمدند، (یا دوست شوهرشان) و فردا مجلس ختم شوهر خودشان بود، یا برادرشان، یا پسرشان... این سوز را امروز می فهمم... خاله اما گریه نمی کرد... شاید یک لحظه بیشتر از اشک او یادم نیست، و این همان موقع هم برایم عجیب بود... و همین باعث شد که وقتی در هجدهمین سال کشته شدن او، خاله بغضش ترکید ، قلبم یک لحظه ایستاد... بارها و بارها این سالها ، به چشمان او که نگاه کرده بودم، با خودم گفته بودم، چقدر، چند شب، توی تنهایی خودش اشک ریخته است؟ و مگر می شد نریخت؟
مگر می شود حتی وقتی می دانی حکم شوهرت "ابد" است، روزی که با یک تلفن، بعد از چند هفته که ملاقات ممنوع بوده ای، ساک لباسهایش را تحویلت دهند، مگر می شود فریاد نکشی؟ مگر می شود اشک نریزی؟ خاله ، تنها نبود... زن های دیگری ، فراوان، که بعضی چند عزیز از دست دادند ، عزیزانی که حکم های آنها بعضا چند سال هم بیشتر نبود.

ما چه می فهمیدیم؟ 5 سال بود که عمو را ندیده بودیم... 5 ساله بودم یعنی... و حالا که فکرش را می کنم می بینم پس خاطره هایی که از او دارم مال 4 یا 5 سالگی است، و این عجیب است چون اصولا از کودکی خاطرات زیادی ندارم... اما بعضی تصویر ها خیلی روشن، توی ذهنم هستند؛ عمو که مثل همیشه خندان، آمده بود در خانه که ما را سوار موتور کند، حتی یادم هست که اول برادر بزرگم را سوار کرد... عمو که ما را سوار وانتی که نمی دانم از کی امانت گرفته بود کرد و رفتیم تا شیرینی فروشی ، همان حوالی خیابان فخرآباد، و شیرینی خریدیم، فکر می کنم، تولد دخترک کوچکشان بود... به دنیا آمده بود و عمو پر از شور و نشاط، و چه کسی فکرش را می کرد که یک سال و نیم دیگر عمو می رود پشت یک دیوار شیشه ای، دیدارهایش با این خورشید کوچک محدود می شود به هفته ای چند دقیقه ، که آن هم گاه هفته ها و ماه ها به لطف مسوولان کنسل می شد... چه کسی فکرش را می کرد؟
و خاطره ای که از همه اینها روشن تر است، عمو است پشت شیشه ، خاله بالاخره توانست، لابد با کلک و یواشکی، من را به ملاقات عمو ببرد، قرار بود یک سه شنبه من، و سه شنبه دیگر برادر کوچکم... واین افتخار تنها نصیب ما شد که خواهر و برادر بزرگم بزرگ تر از آنی بودند که بشود یواشکی بردشان! و چه هیجانی داشتم من... از بقیه داستان که بگذریم(ورود به زندان و سوار شدن به مینی بوس و عبور از نگهبانی و پر کردن فرم ها و ...) حالامن بودم پشت یک پنجره و عمو آن طرف، که چقدر از دیدن من شوکه شد... یادم هست که چیزی که خیلی شگفت زده ام کرد موهایش بود که اینقدر سفید شده بود... آخرین تصویر از او مرد جوان قد بلندی بود(لا اقل از نگاه کودکانۀ من) با موهای سیاه، چشمان درشت و براق، و خنده های پر شور، اما حالا موهای عمو، چقدر سفید بود، چشمها اما هنوز براق و خنده ها آرام تر اما همانقدر مهربان... اما شوک ،همان موهای سپید بود... بعد تر فکر کردم شاید این سفیدی فقط به گذشت سالها مربوط بود ، اما... آن 5 سال به خیلی های دیگر بیرون زندان هم گذشته بود، و بابا و عموهای دیگر هنوزمویشان سیاه بود! به جز آن ، یادم هست که عمو همه اش می خواست با من حرف بزند، و من، دخترک8-9 ساله، هیچ حرفی انگار نداشتم برای گفتن، و یادم هست که همه اش احساس می کردم که دارم وقت بقیه را میگیرم، وقت خاله را، عمه را(که عمۀ دختر خاله بود در حقیقت) و وقت مامانجون را ( که او هم مامانجون من نبود، ماما ن بزرگ دختر خالۀ کوچولو بود) ، آنها پشت سر من ایستاده بودند، بعد از اولین حال و احوال پرسی، گوشی را دادم دست خاله، اما عمو دوباره هم اشاره می کرد که گوشی را به من بدهند. حالا که فکرش را می کنم، می بینم من هم اگر جای او بودم، شاید وقتی می دانستم که این شاید آخرین باری باشد که این دخترک بامزه و دوست داشتنی را (که می دانم و همه میگویند که چقدر ما را دوست داشت) می بینم، همین کار را می کردم، و البته حتما او هم حس کرده بود که چه شوری از دیدار او توی دلم برپاست و این خاطره قرار است تا سالها با من باشد و رهایم نکند... خاطره عمو، با موهایی بیش از انتظار من سپید، با همان لبخند مهربان و صدای پر شور... پشت یک پنجرۀ شیشه ای...
سالها بعد بود اولین باری که بالاخره مامان و خاله ، و بقیه بزرگتر ها البته، رضایت دادند که من هم همراهشان به جایی بروم که می دانستیم مزار عموست... مزاری که شبیه هیچ مزار دیگری نبود... دیگر بزرگ بودم... سالها درباره اش شنیده بودیم، سالها، هرجمعه، دیده بودیم که دل مادربزرگ چه شوری می زند تا خاله ، و گاه مامان که موفق شده بود لابد ما فسقلی ها را به کسی بسپرد، برگردند... و اتفاق هم افتاده بود، که آنها ساعت ها دیر کنند و بعد از جایی دیگر تلفن بزنند و باز ساعت ها بگذرد تا بالاخره با خانه بیایند و برای دیگران تعریف کنند که چه شده، و چطور آنها را برده اند و چند ساعتی ، با چه شرایطی نگه داشته اند و ...
سالها و سالها ما را از آن دور نگه داشتند ؛ از خاوران، تا بالاخره آنقدر احساس امنیت کردند که دخترک کوچک خاله را و بعدتر ما را با خودشان ببرند...و این شد که اولین دیدار من از خاوران ، سالها بعد از آن بود که میگفتند که جنازه ها را به آنجا آورده اند و تو کانالهای بزرگی که شبانه بولدوزر کنده، دسته جمعی دفن کرده اند... گورهایی که تامدت ها بعد تعریف می کردند که بارانی باعث شده چیزهایی، تکه لباسی، دکمه ای، چیزی، از خاک بیرون بیاید... و همین باعث می شد که بارها و بارها بولدوزر ها خاک تازه رویش بریزند تا مبادا چیزی، سندی، مدرکی از این جنایت از دل خاک بیرون بزند، خاکی که برای همه ما خاک عزیزی بود؛
خاک خاوران...
تاثیر اولین دیدار از خاوران، هنوز هم بعد از سالها هیچ کمتر نشده است، هنوز هم با اینکه دیگر به آن عادت کرده ایم، هربار که پایم را می گذارم، همان حس، همان حس غریب به سراغم می آید، همان بغض، همان احترام برای آنهایی که پیکرشان آنجا خفته ، و همان ستایش برای آنهایی که سالهاست هر جمعه، هرجمعه اول ماه، به یادبود عزیزانشان می آیند.
هنوز هم پا که به خاوران می گذارم، دلم می خواهد گوشه ای بنشینم ، سرم را روی زانو هایم بگذارم و تماشا کنم... با اینکه امروز دیگر دیدن زمینی یک دست خاک، که دست دختر ها و زن ها توی سفتی اش ، گل می کارد، دیدن روبان هایی که به دیوار آویزانند، دیدن مادرانی که همه با هم سفره هفت سین می چینند و زنانی که یک به یک عکس عزیزشان را کنار دیگری می گذارند و همه با هم به ترنم هایی عاشقانه، پر شور، و گاه سوزناک می ایستند،دیگر عجیب نیست...
گاه که کناری می ایستم، می بینم که بچه ها بزرگ شده اند، این دختر فلانی است، و آن پسر جوان، پسرک کوچک فلانی،18 سال گذشته، و حالا کوچکترین بچه ها 19-20 ساله هستند... و چقدر می بینی که دختر نوجوانی ، آن دور، کنار دیوار آجری خاوران، روی تپه ای خاک نشسته و آرام گریه می کند... انگار تمام سالهای نبودن پدرش را گله می کند...
18 سال گذشت... از روزهای شهریور سال 1367، سالی که تلخی اش امروز هم گزنده است...
18سال تمام، مادران، خواهران ، همسران، پدران و برادران، آمدند و رفتند... و پشت همه این رفت و آمدها می دیدم که قصد تنها "سرخاک رفتن" نیست. توی دل این تجمع های آرام، همواره یک امید حس می شد، امید به زنده نگاه داشتن چیزی که به نظر می رسید عظمتش ارزش زنده ماندن دارد. زنده نگاه داشتن یاد جوانانی که پر و شور و امید، دل به میهنشان بسته بودند و ناجوانمردانه از پا افتادند. امید به زنده نگاه داشتن این خاک... خاکی که چنین عزیزانی را در دل خود نهفته بود... و از آن بیشتر، امید به اینکه روزی، دیگران هم ببینند و بشنود و حس کنند...
امید به اینکه خاوران زنده بماند...
و امروز ، هراس و نا امیدی دلهای پر طاقت و صبورشان را به درد آورده...
از مدتی پیش زمزمه ها و نشانه ها یی آغاز شده که دیگرانی، تصمیم گرفته اند خاوران را تبدیل به چیزی دیگر کنند، می گویند قبرستانی! اینکه چگونه قرار است این گورهای دسته جمعی، این اعدام ها ی بی حکم و بی نشان، مستند گردد و هر قبری مجزا؟... ما نمی دانیم...
من، تنها می دانم، و در تمام این سالها دیده ام که این خانواده ها، چه خاموش، دل به حضور در این مکان خوش کرده اند... صدای آنها سالهاست، که به هیچ کجا نرسیده است، و همین است که امروز اینطور از هر اقدامی نا امیدند... میان گفته های آنها کم نمی شنوی که " مگر کسی از ما می پرسد؟"، " مگر کشتن آنها حق بود، که حالا از بین بردن آخرین اثرشان حق؟" "مگر بر سر جانشان صدایمان را کسی شنید، که حالا بر سر خاکشان؟" "مگر...." و هزاران گلۀ مایوسانه دیگر...
پشت همه این گلایه ها، البته، زنان ، فرزندان، مادران و پدران، از یک چیز مطمئنند، و آن اینکه خاوران، با هیچ تغییر و تبدیلی ، تغییر نمی کند، روح کسانی که پیکرشان در آن خفته، چنان شوری دارد که این خاک را از هر خاک دیگری متمایز می کند... تنها امیدمان همین است... می دانیم که خاوران زنده است، تا وقتی که هر کسی که عزیزش را به آن سپرده زنده است، تا وقتی که هر کسی که کوچکترین چیزی از اعدام های سال 67 شنیده زنده است، تا وقتی که تاریخ...
تاریخ، نه امروز، که فردا قضاوت می کند.
خاوران زنده می ماند.

8.22.2005

فرق

برای همه دوستانی که این فرق را حس کرده اند، و برای آنهایی که به زودی حسش خواهند کرد
...
چقدر فرق مي كند وقتي توي خيابان هايي راه بروي كه از آنها خاطره داري... ميان آدم هايي كه احساس مي كني مي تواني حدس بزني به چه فكر مي كنند، دغدغه شان چيست... چقدر فرق مي كند وقتي سوار تاكسي شده اي بتواني از آهنگي كه ضبط تاكسي پخش مي كند بفهمي كه رانندة تاكسي ات چه جورآدمي است... جلال همتي گوش مي كند و جواد است يا گوگوش و سياوش ، يا حتي بچه سوسول است و "شوكولاتي شوكولات" گوش مي كند ، يا اصلا نوار نوحه گذاشته است امروز كه روز وفات است... نمي دانم ولي احساس مي كنم حتما فرق مي كند... وقتي مي تواني حدس بزني زني كه كيسة خريد دستش است و از سپه بيرون مي آيد و كنار كوپن فروش ها مكث مي كند، در چه فكري است،‌و دختر بچه هاي تين ايجري كه توي پاساژ قائم عروسك ها را قيمت مي كنند و با هم پچ پچ كنان مي خندند ، به چه فكر مي كنند، يا پسرك هايي كه از دبيرستان تعطيل شده اند، و تازه پشت لبشان سبز شده، به چه خيالي هي به اطراف چشم مي گردانند و چشمانشان برق مي زند‌. چقدر فرق مي كند وقتي مي تواني حدس بزني كه پسر جواني كه كنار خيابان ايستاده، منتظر دوست دخترش است،‌ يا منتظر رفيق پسري، يا ايستاده تا مخ يكي را بزند... راستي چرا هيچ جاي دنيا مردم اينقدر منتظر هم نمي ايستند؟ چرا هيچ جاي دنيا، پستخانه يا كفش ملي تجريش، داروخانة ميدان ونك، سينما قدس ميدان وليعصر، يا پل هوايي هفت تير ندارند؟ يا دارند و تو نمي فهمي...
چقدر خوب است كه گوشي تلفن را كه برمي داري ، آنطرف تلفن، هيچ "چند ساعت"ي با تو اختلاف ساعت نداشته باشد و بداني ساعت آنجا هم همين است كه اينجا هست...چقدر خوب است.

8.19.2005

باورتون می شه؟

باورتون می شه؟
دخترک (نه، زن جوان) گفت: کاش سرطانی باشه...
گفتم:دیوونه شدی؟ باید خدا رو شکر کنی که چیز ساده ایه، چطور همچین دعایی می کنی؟
گفت: اون موقع مساله باکره نبودنم، به خاطر شدت فاجعه گم می شد!!!

چند سال، چند نسل لازم است تا این تابو از بین برود و همه باور کنند که این ، به خدا، شخصی ترین چیز هز فرد است و فقط و فقط به خودش مربوط است و خودش!

8.16.2005

حوصله

خودم هیچوقت حوصله خواندن پست های خیلی طولانی را در وبلاگ های دیگر ندارم(مگر موارد خاص!) حالا می بینم که نوشته های خودم هم برای یک وبلاگ طولانی هستند، به خصوص که احساس می کنم فرمش هم خواندنش را سخت می کند، نمی دونم... از طرفی هم گاه نمی شه این نوشته ها رو کوتاه کرد...
بالاخره یا من باید با خواننده کنار بیایم یا خواننده با من،البته قدم اول این است که اصلا خواننده موجود باشد!
لالا!

8.12.2005

no response to paging

No response to paging
گاه هیچ پاسخی نیست...
انگار هر تلاشی برای هر تماس تنها غوطه زدن در گردابی مدام است...
برای اینکه هر بار حس کنی که « تو پیش نرفتی...»
فقط هر بار غرقه تر...
غرقه تر هم می شود اصلا مگر؟؟؟
غرقه ، غرقه است دیگر، مگر وقتی زیر آب فرو رفته باشی، فرقی می کند که بالای سرت یک وجب آب باشد، یا یک قد، یا چند متر؟
«تو فرو رفتی...»

و غرقه ، بهتر که خفه شود، هر تلاشی برای بالا آمدن، تنها دیگران را بیشتر به عمق خواهد کشید و در کمترین حد اعصابشان را خرد می کند؛
غرقه، بهتر است زود تر خفه شود...
خفه!

8.11.2005

بودریار یا قورمه سبزی

رختها را ریخته ای توی ماشین...
گوشت را که تیز می کنی، صدای چرخیدنش را می شنوی، آب گرفتن، و باز چرخیدن. خیالت راحت می شود که کار می کند و صداهای عجیبی که شب قبل می داد بی دلیل بوده.
همانطور که دستهایت تند و تند متن از پیش نوشته ای را تایپ می کنند، ذهنت مشغول نهار پختن است و فکر شام، و نهار فردا حتی...
ظهر قرمه سبزی، شب برای مهمان عزیزشبانه ات، کتلت که باید سبزیجات پخته کنارش باشد، تازه، که برایش خوب است. فردا؟ ذهنت همینطور دارد تلاش می کند بفهمد که نهار فردا چه باید درست کنی که یادت می افتد فردا دیر می رسی خانه و اصلا برای همین قورمه سبزی را امروز بار گذاشته ای ، وگرنه برای خودت که ظهر تنهایی چیزهایی از روز قبل توی یخچال بوده احتمالا.
ماشین رختشویی می چرخد و این تلاش برای تمیز شدن لذتی به تو می دهد که قابل گفتن نیست، اینکه لباس های کثیف توی آب و پودر آنقدر بچرخند و به هم بسابند که تمیز بشوند و بعد توی آفتاب مرداد پهنشان کنی روی بند و از فکر آفتابی که ساعت ها رویشان می تابد ، کیف کنی. از حالا می دانی که وقتی جمعشان کنی بوی آفتاب می دهند و تمیزی، و بعد دانه دانه تاشان کنی و هرکدام را توی قفسۀ خودش بچینی و یک لحظه جلوی در کمد مکث کنی و لباس ها و ملافه های تمیز روی هم چیده شده را نگاه کنی. این یک لذت زنانه است، نه؟ راستی اگر توی آپارتمانی زندگی کنی که حتی یک بالکن کوچک آفتابگیر هم نداشته باشد...؟؟؟
صدای ماشین قطع شده است، باید بلند شوی، ملافه ها را دیروز شسته ای، وگرنه الان وقتش بود که درجۀ ماشین را بچرخانی و بعد مایع نرم کننده را پیمانه کنی و بریزی توی ماشین ودلت خوش بشود که ملافه ها چه نرم می شوند و خوشبو و فکرت همان موقع برود تا آنجا که؛ شب که سرت را بگذاری روی بالش چه بوی خوبی خواهد داد و حتی وقتی سرت را بچرخانی روی بالش کناری ات، قبل از بوی تن او، بوی اسانس هلو به دماغت خواهد خورد! و نمی دانی از فکر بوی هلوست یا بوی تن او که چیزی توی تنت موج بر می دارد و لبخند روی لبت می آید، ویک دفعه یادت می آید که جلوی ماشین رختشویی ایستاده ای!
و همان لحظه وقتش است که یادت بیاید آنقدر کار داری که وقت ایستادن کنار ماشین رختشویی و نگاه کردن به چرخیدنش را نداری، ووقت ایستادن توی آفتاب و نگاه کردن به ملافه های روی بند که هیچ تکانی نمی خورند!
پشت کامپیوتر ولی وقتی می نشینی، بوی قرمه سبزی را می شنوی که بلند شده است و یادت می افتد که لیمو عمانی باید بریزی توی زودپز و دوباره درش را سفت کنی و بگذاری روی گاز تا جا بیفتد و بعد که سرد شد بگذاری توی یخچال برای فردا ظهر که تو دیر می آیی و وقتی برای غذا پختن نیست، آنهم قرمه سبزی! به فکر صورتش می افتی که فردا که میز را بچینی برایش و قورمه سبزی را بگذاری روی میز با سبزی خوردن (و البته پیاز یادت نرود که خیلی دوست دارد) چطور چشمهایش برق خواهد زد، و این بار می دانی که نه فکر قورمه سبزی، که فکرچشمهای اوست که لبخند را روی لبت می آورد...
متن را که تایپ می کنی، هیچ نمی فهمی ازش، فکر لباسها و ملافه ها و قورمه سبزی نمی گذارد... تایپ نوشته ها که تمام می شود، نوبت نوشتن قسمتهای جدید می شود، یا خواندن و ترجمۀ متن های هنوز نخوانده و گنجاندن آنها در بخش های دیگر مقاله. این دیگر اصلا با ذهن مغشوش تو نمی خواند!
کتاب را که باز می کنی،می فهمی که این فصل راجع به نظریات بودریار است و تا می آیی ربط حرف های او را به موضوع مورد بحث بفهمی چشمت می افتد به ساعت و می بینی که باید بلند شوی و گوشت چرخ کرده را از فریزر بگذاری بیرون که برای شب به موقع آب شود و بتوانی سیب زمینی های پخته را رویش رنده کنی، با پیاز، و بعد نمک و فلفل و دارچین( این عادت از آشپزی مادرت است که توی همه چیز دارچین می ریخت) و بعد تخم مرغ رویش بشکنی و ورز بدهی ، بعد نوبت ماهی تابه است و روغن است، یادت نرود که اول ماهی تابه را بگذاری داغ شود و بعد روغن را بریزی(حتما روغن سرخ کردنی باشد که سالم تر است) و بعد که روغن داغ شد، یکی یکی کتلت ها را کف دستت پهن کنی و بغلتانی توی آرد سوخاری که ریخته ای تو ی بشقاب کنار دستت و بگذاری توی روغن داغ، تا برشته شوند، هنوز کتلت اول را برنگردانده ای که شاید او از راه برسد، از فکر اینکه شاید بیاید پشت سرت بغلت کند و ببوسدت، شاد می شوی. اما آمدن او؛ فکر آمدن او، یادت می اندازد که سبزیجات را هنوز آماده نکرده ای و او وقتی بیاید آنقدر گرسنه است که منتظر نخواهد شد و اگر سبزیجات آماده نباشد، کتلت ها را خالی خالی می خورد، و این خوب نیست! باید سریعتر بجنبی، تا وقتی او آمد، بتوانی میز را بچینی، کتلتها را بگذاری توی دیس و کنارش هویج های پختۀ نارنجی ، با گل کلم های سفید بچینی و چه خوب می شد اگر کمی اسفناج یا کلم بروکلی هم بپزی، که سبز که کنارش بیاید دیگر هیچ چیز کم ندارد... ندارد؟ کتلت با نان تازه می چسبد، ساعت چند است؟ اگر بجنبی ، می رسی قبل از آمدن او تا نانوایی بربری بروی و یک نان تازۀ خشخاشی بگیری و ببری و بگذاری توی سبد و رویش کیسه بکشی که خشک نشوند. شاید بتوانی سر راه نوشابه هم بگیری، هرچند که برای تو که می خواهی چند کیلویی کم کنی خوب نیست، اما می دانی که برای او غذا بدون نوشابه چیزی کم دارد... نوشابه چند است راستی؟ خوب است به جای نوشابه خانواده، یک نوشابۀ کوچک بگیری. سراغ کیفت که می روی ، یادت می افتد که نزدیک آخر ماه است و اگر نجنبی و کارت را به موقع تحویل ندهی، حقوقت را نمی توانی به موقع بگیری و اگر حقوقت را نگیری، خرج خودتان به جهنم، مهمانی هفتۀ دیگرت می ماند و نمی توانی برایشان بیف استروگانف درست کنی ، با چیپس های ریز خورد کرده، و خورشت کرفس با گوشت گوسفند، و سالاد ماکارونی با ژامبون و فلفل های رنگی، و نمی توانی توی بشقاب ها دستمال های رنگی بچینی ، و سبد بزرگت را پر از میوه کنی و رویش انگور بچینی،که به قول او بهترین میوه است برای مهمانی...
و شب که مهمانها رفتند، لباست را عوض کنی، و وقتی توی شک باشی که امشب جمع و جور کنی یا صبح فردا، ببینی که او دارد مسواک می زند و بفهمی که وقت خواب است و همه چیز را بگذاری برای فردا و خودت را بسپاری به بوی هلو و خمیردندان پونه و شاید اودکلن مست کنندۀ او که برای مهمانی به صورتش زده...

همین فکرهاست که نمی گذارد خواندن این فصل را تمام کنی ، و چیزی از ترجمۀ خودت بفهمی، هرچند که حواست باشد که مقاله ات را باید هفتۀ آینده تحویل بدهی و بدانی که اگر امشب از ارتباط بودریار با موضوع مقاله سر در نیاوری، فردا دیر است!
و همین جاست که یک لحظه پشتت را تکیه بدهی به پشتی صندلی، با خودت فکر کنی آیا دلت می خواهد زن دیگری بودی؟ نمیدانی چرا یاد کلاریس میسیز دالوی می افتی، یا بیشتر یاد مریل استریپ ساعتها! آیا دلت می خواست که از مقاله و ترجمه و بودریار و نظریاتش چیزی سرت نمی شد و تمام روز را با خیال راحت به صدای چرخیدن ماشین رختشویی و صدای زودپز روی گاز فکرمی کردی، به آفتابی که به ملافه ها می تابد، رنگ کتلت های برشته کنار هویج و گل کلم و اسفناج، یا رنگ انگور های یاقوتی روی شبرنگ و سیب گلاب و آلوی قطره طلا ...و یا حتی به بوی تن او ، آمیخته به اسانس هلو و خمیردندان پونه... و شب ها هم به جای نشستن توی آشپزخانه، برای اینکه نور او را که توی ملافه های هر روز شستۀ تو خوابیده بیدار نشود، و خواندن و ترجمه کردن مقاله های آدمهایی که هیچ ازشان نمی دانی، پیراهن سفید خوابت را بپوشی، و خواب هفت پادشاه را ببینی و صبح به جای خسته از خواب بیدار شدن، سرحال بلند شوی، و دوش بگیری و سر فرصت میز صبحانه را آماده کنی، و خیالت راحت باشد که هیچ کار دیگری نداری جز پختن نهار و شاید درست کردن دسر امروز،شاید شیرینی، شاید ترشی...
دلت می خواست یعنی؟ که هیچکدام این کارها را که الان قاطی لذت های زنانه ات کرده ای بلد نبودی، و می توانستی تنها به لذت باز کردن در فر وقتی کیکت پف کرده و بوی وانیلش بلند می شود، بپردازی، به لذت باز کردن در شیشۀ ترشی بعد از چند هفته و شنیدن بوی سرکه ای که با مخلوط میوه ها و سبزیجات جا افتاده...
نمی دانی چرا باز یاد مریل استریپ ساعتها افتاده ای، یاد ویرجینیا ولف شاید...
بوی قورمه سبزی بلند شده است، باید زیرش را خاموش کنی و همین چند ساعتی را که وقت داری، صاف بنشینی روی صندلی که بودریار منتظر است!

7.13.2005

دیدید یک وقت هایی یک خروار حرف روی زبونته ، فکر می کنی کلی حرف داری، ولی وقتی وقتش می شه، لال می شی، انگار همه حرفات یادت می ره یا بی خیال همه چیز می شی...
من این روزا این طوریم! خودم هم نمی فهمم که بالاخره حرف دارم یا نه... فقط می دونم که کلی کار دارم و همیشه وقتی خیلی کار دارم کلی خرف و فکر و ایده هم به ذهنم میاد!!!
با یک دوست دور حرف می زدم... دلمون برای هم تنگ شده. برای اینکه همو بفهمیم.
برای اینکه با هم رودرواسی نکنیم از زدن هیچ حرفی و بدونیم که گفته و نگفته، فهمیده می شیم.
دلمون تنگ شده... میگه یک سال دیگه شاید بیاد ولی من می دونم که شاید هم نیاد... هیچوقت شاید، شاید هم اون بیاد و من نباشم... نمی دونم...
راستی من هم حق دارم به عنوان یک تازه کار که البته خیلی وقته که توی وبلاگشهر هست اما خاموش، برای نوشی ابراز نگرانی و همدردی کنم؟
اینجا رو هنوز هیچکس نمی خونه...
می خوام شروع کنم به معرفی اش، پس؛
سلام !
فعلا تا سرم شلوغ است، نوشته های قبلی ام را می گذارم... کار خوبی نیست البته ولی...



نشسته گوشة‌اتاق و زانو هايش را بغل كرده. خودم را مشغول كتاب خواندن نشان مي دهم. زير چشمي اما گاه مي پايمش. از حدود نيم ساعت پيش كه سيگار دومش را توي زير سيگاري آرام چرخاند و خاموش كرد و سرش را تكيه داد به چهارچوب در ايوان و چشم دوخت به هواي يخ كردة بيرون، هيچ نگفته است. حالا اما سرش را چرخانده و دارد مرا نگاه مي كند، چند دقيقه اي مي شود. حتما فهميده كه كتاب نمي خوانم،‌كه صفحه ها را الكي هر چند دقيقه يك بار ورق مي زنم و هيچ نمي فهمم از چيز هايي كه گاه يادداشت مي كنم. مي خواهم سرم را برگردانم ، صاف نگاهش كنم و حرفي بزنم اما نمي دانم چه بگويم. چه بگويم كه از ديروز نگفته ام،‌ چه بپرسم كه نپرسيده باشم. دلم مي خواهد مثل هميشه حضورش سكوت را بشكند. بيايد بالاي سرم،‌ دستش را دراز كند و از توي جانواري ديواري يك نوار بردارد و بگذارد توي ضبط. بعد همانطور كه توي اتاق مي چرخد و به قول خودش به همه چيز فضولي مي كند، شروع كند به حرف زدن و حرف زدن. يا دراز شود روي تخت و همانطور كه پاهايش را توي هوا تكان مي دهد و دستش را لاي موهايش مي پيچاند، مجله هاي افتاده كنار تخت را زير و رو كند. دلم مي خواهد مثل هميشه سكوت مرا طاقت نياورد،‌ دستهايم را بگيرد،‌مرا بنشاند روي تخت و سيگاري روشن كند و صاف زل بزند به من كه يعني حرف بزن . آنقدر فضولي كند كه هرچه توي دلم است بريزم بيرون و او همانطور كه سيگارش را گرفته پشت سرش،‌ انگار به هر حرف من بدون حرف زدن ،‌فقط با عضلات چهره و نگاهش جوابي بدهد. و آخر هم برود توي آشپزخانه و چاي دم كند و بيسكويت يا كيكي را كه هميشه سر راه خريده بود بگذارد توي پيش دستي و هردو لم بدهيم روي كوسن هاي كنار در ايوان و چاي بخوريم و بحث هاي فلسفي كنيم.
و او هنوز دارد نگاهم مي كند. كلافه مي شوم. سرم را بلند مي كنم از روي كتاب. مي روم كنارش مي نشينم و دستهايش را مي گيرم توي دستهايم. صاف نگاهش مي كنم و مي گويم: “ ببين عزيز من،‌ تو كه همة‌فكراتو كردي. از ديروز كلي با هم حرف زديم. تو چاره اي جز اين نداري. اصلا اين بهترين راهه،( در حقيقت در شرايط او،‌ همين را بهش مي گويم) توي شرايط تو.خودت اينو خوب مي دوني،‌ نمي دوني؟” نگاهش را مي چرخاند به ايوان و آرام مي گويد: “ چرا ،‌مي دونم.”‌ باز شروع مي كنم :“ پس چرا اينقدر خودتو اذيت مي كني عزيز من؟ تو الان فقط بايد سعي كني روحيه تو حفظ كني. خودتو كه نمي خواي ببازي؟ نه؟” توي صورتم نگاهي مي كند و لبخند كوتاهي مي زند:“ نه.”‌ دست مي برد و پاكت سيگار را برمي دارد و بعد مي گردد از لاي كوسن ها جعبة كبريت را پيدا مي كند و مي آيد سيگار ديگري روشن كند كه دستش را مي گيرم. سرش را بلند مي كند و پوز خند مي زند:“ چيه؟‌برام خوب نيست نه؟ ” دستم وا مي رود. از گزندگي صدايش دلم مي گيرد. عقب مي نشينم و تكيه مي دهم به ديوار. سرش را مي چرخاند و دود سفيد سيگار را بيرون مي دهد،‌ يعني كه مرا اذيت نكند. پاكت سيگار را برمي دارم و سيگاري بيرون مي آورم. نگاهم مي كند و لبخندي مي زند انگار كه به آشتي . لبخندش بي رمق است و كوتاه. سيگارش را به طرفم مي گيرد. اولين پك را به سيگارم مي زنم و چشم مي دوزم به نيم رخ او كه همانطور كه خيره شده به دورهاي پشت پنجره، با انگشتهاي باريكش سيگار را مي گذارد روي لب هايش و عميق پك مي زند. سيگارم را توي زير سيگاري مي تكانم و باز لب باز مي كنم:“ميترا، نگران نباش. ديروزم بهت گفتم. من خودم پيشتم. نمي گذارم اتفاقي بيفته. خدا رو شكر هنوز دير نشده. مگه نه؟” دستم را به زانو هايش مي كشم:“ ترس نداره كه،”‌سعي مي كنم لحنم را عوض كنم:“ بهت قول مي دم همه چيز خيلي خوب تموم مي شه. هفتة‌ ديگه همين موقع خودت مي خندي به اينكه اينهمه نگران بودي. بابا دكترت بالاسرته،‌ من هستم،‌ مهران هست. … بعدشم دوتايي با هم مي ريم يه مسافرت اساسي،‌حال مي كنيم. از اين به بعدم مواظبي. ها؟!” نگاهم نمي كند. سيگارم تا نيمه سوخته. مي تكانمش توي زيرسيگاري. حوصلة‌كشيدن بقيه اش را ندارم. فشارش مي دهم به كف شيشه اي زيرسيگاري و مي چرخانم تا خاموش خاموش شود و آخرين دودهاي سفيدش توي هوا گم شوند. نگاهش نمي كنم. انگار مي ترسم كه باز ببينم خيره شده به سرماي بيرون و گونه هاي فرورفته اش با هر پكي كه به سيگار مي زند،‌فروتر مي روند و آخرهاي سيگار كه مي رسد،‌با هر پك اشك جمع مي شود توي چشمهايش.
بلند مي شوم و مي روم توي آشپزخانه. نمي دانم به چه فكر مي كند. انتظار نداشتم اينطور خودش را ببازد. همه چيز رو به راه است. دكتر گفته كه جاي نگراني نيست. مهران خيلي خوب كنارش ايستاده. همانطور كه دارم چاي مي ريزم همة‌اين حرف ها را بلند بلند بهش مي گويم. بدون اينكه درست نگاهش كنم ،‌يعني كه مشغول چاي ريختنم. سيني را بر مي دارم و مي آيم توي اتاق. مي نشينم روبرويش. سيني را مي گذارم بينمان، روي زمين. انگار تازه متوجه من شده،‌سرش را مي چرخاند و نگاهم مي كند. با سر به سيني اشاره مي كنم:“ چايي” باز لبخند كوتاهي مي زند يعني كه ممنون، بدون حرف. ليوان چاي را مي گيرم توي دستم. كاش او هم ليوان را بردارد. شايد داغي ليوان دستش را بسوزاند. انگار خواب است از ديروز،‌شايد بيدار شود. از مسخرگي فكر خودم حرصم مي گيرد و باز براي آنكه حرص نخورم، الكي زبان باز مي كنم: “ ببينم،… مسالة‌مالي دارين؟ نگران ايني؟” صورتش باز مي شود. :“‌نه اصلا.” ليوان چاي را برمي دارد. و مي بيند كه هنوز منتظر توضيحم.“ مهران اين ماه خوب در آورده،‌ خودم هم يك كم پس انداز دارم. ” يك لحظه مكث مي كند. اينقدر كه آه است يا نمي دانم نفس عميقي را توي خودش حبس مي كند. “ اونقدرا هم نميشه هزينه اش.” به حرف افتاده، حتي همين قدر كند و نفس بر. نبايد بگذارم دوباره فرو برود در سكوت و انگار خفه شود:“ خوب،‌خيلي خوبه… ”‌ نبايد مكث كنم. بايد باز هلش بدهم به جواب دادن،‌به حرف زدن:“ ببينم،‌نكنه نگران بقيه اي؟”‌ انگار حرفم را نفهميده باشد نگاهم مي كند. تند توضيح مي دهم:“ كه مثلا بفهمن و اينا… آقا جان،‌ اولا كه خيلي ساده تر از اينا حل مي شه. بعدشم مياي پيش من مي موني ديگه… هيچي نمي شه،‌ بهت قول مي دم. اصلا نگران اين بخشش نباش. خوب؟” “‌مي دونم.”‌ نفس عميقي مي كشد و سيگار ديگري بر مي دارد. سيگار را روشن مي كند. الان است كه باز خيره شود به بيرون و من ببازم. ديگر كلافه شده ام. هرچه مي گويم انگار خراب تر مي شود. اگر اينطوري بماند،‌نمي شود. بايد بتواند خودش را كنترل كند. نمي دانم. قبول دارم كه كمي جاي ترس دارد… شايد ترسيده:“ ميترا، هيچي ات نمي شه… بهت قول مي دم. بابا مگه تو تنها كسي هستي كه داري اين كارو مي كني؟ اينهمه آدم… ”‌ انگار ديگر او هم از دستم كلافه شده. صاف نگاه مي كند توي چشمهايم و لجوج مي گويد:“‌مي دونم.”‌ ‌ديگر دارد شورش را در مي آورد. شايد بهتر باشد كمي تند تر باشم. بايد ترسش بريزد. بايد خودش را جمع كند. “‌اٍ، من كه هر چي مي گم تو مي گي مي دونم،‌ عزيز من، هيچ جاي نگراني نيست. دكترت كه خوبه،‌ مسالة‌پولم كه نداريد. پس ديگه چرا ماتم گرفتي؟ ”‌ باز سكوت مي دود توي اتاق. اين بار انگار بعد از صداي بلند من بيشتر به نظر مي آيد. همانطور كه رويش به پنجره است آرام مي گويد:“‌تو نمي فهمي.” و باز گونه هايش فرو مي روند. سيگار را از لبهايش جدا مي كند. بدون فكر باز داد مي زنم:“‌نه،‌ نمي فهمم. تو بگو تا بفهمم.” سرش را مي چرخاند. صاف نگاهم مي كند،‌ انگار كه چقدر نفهمم. كمي صورتش را كج مي كند تا دود غليظ سيگار را كه بيرون مي دهد توي صورتم نخورد. اشك مي دود توي چشمهايش،‌ براي اولين بار از ديروز تا به حال:“ بچه مه،‌مي فهمي؟! اولين بچه ام.”‌
مدتهاست ننوشته ام.
نوشتن برای لالای کوچک را در دفترچه ای دیگر آغاز کرده ام و حالا اینجا فقط متعلق به خودم است. هر چند گاه ننوشتن از او هم سخت است حالا که اینطور دوست داشتنی است و دل می برد، همانطور که همیشه انگار.
این مدت اتفاقات زیادی افتاده، یک جورهایی هیچ اتفاق مهمی هم نیفتاده ، در زندگی شخصی خودم، منظورم است.
ایم مدت کم نوشته ام. خیلی کم... کمتر از همیشه...
شاید این باز آغازی باشد.
می خواهم قصه های کوتاهی بنویسم ...قصه هایی که لحظه های کوچک و گذرای زندگی من و توست، و هزار زن دیگر دیارمان.

1.17.2005

اين روزها انگار دير مي گذرد،‌ نه اينكه روزهاي بدي باشند، مي توانند از اين بدتر باشند، اين را مي دانم، اما نمي دانم پس چرا اينهمه بي حوصلگي موج مي زند در لحظه لحظة اين روزها. احساس مي كنم انگار قرار است اين روزها مقدمه روزهاي بدي باشند و شايد همين حس ششم است كه اينقدر لحظه هايم را سخت مي گذراند.
نه... خدايا... بگذار اين بار اتفاق خوبي بيفتد، بگذار آجري روي آجري بند شود، انگار اولين آجر.
لالا...
هنوز هيچ جا برايت ننوشته ام. ماه شده اي... ماه. شيطان و زبل. عاشقت هستم. و مثل هر بار به خودم مي گويم كه بايد برايت بنويسم... دير مي شود. و وقتش كه بگذرد ديگر نه مزه دارد نه فايده.
دلم برايش تنگ است. كاش خوش خبر بيايد. كاش خوش بيايد.
اينها تكه هايي است از آنچه مدتي پيش برايت نوشتم و نشد پستش كنم...
لالاي قشنگم
هنوز هم من منتظرم... منتظر يك خبر خوش كه هرروز انگار محال تر مي شود... لالاي خندان، يعني مي شود هرروز منتظر معجزه اي بود؟
بدجور هواي گريه دارم اين روزها ، نه آرم و بي سر و صدا، از آن گريه هاي ...
ولش كن... بي خود كرده ام گريه كنم! لوس!
حالم خوش نيست لالا، براي همين است كه فعلا گاه مي آيم و چيزهايي مي نويسم اما نمي فرستم... خفه شوم بهتر است... ببخشيد عزيز كوچكم اما اگر تو روزي اينها را بخواني، ديگر اين طور حرف زدن برايت بد نيست،نه؛)

11.22.2004

lalaye man,
nemitoonam farsi benevisam, delam gerefteh... in rooz ha zendegi bad joori dareh khodesho neshoon mideh, mikhad hesabi halimoon koneh ke kheili chiz ha daste ma nizt... pir shodan, mariz shodan, marg... hatta koja be donya oumadan, koja zendegi kardan, ghavanine ahmaghaneh...
lala koochooloo... hanooz barat jaye digeii naneveshteh am, dirooz negahat kardam, dari bozorg mishavi, chizi nemigozarad(ke ba hameye bala va paeen haye zendegi) to bozorg mishavi, bayad benevisam barayat, az hameh chiz
maskhareh ast, har bar ke man havase neveshtan mikonam in computer bayad eshkali dashteh bashad.
rasti hich deghat kardeid ke chand nafar raje ba bacheh ha minevisand ? in ham az ajayebe zendegi, khodaya shokret ke baz in mojoodate shirino be ma dadi ta kheili chiz haye digaro betoonim tahamol konim!

10.09.2004

عزيز خوشگلم سلام...
راستشو بگم، حوصله ندارم. اولا كه عزيزكم فكر كنم از اينجا نوشتن براي تو منصرف بشم. هر جور كه فكر مي كنم مي بينم نمي تونه اون چيزي بشه كه دلم مي خواد، نه اينجا
بنابراين مي خوام شروع كنم توي يك دفترچه معمولي برات نوشتن
ديدم خيلي بي حوصله ام گفتم بيام چي بگيم برات اما راستش اينه كه تو اوج همه كلافگي ها ياد صورت ناز و شيطونت كه مي افتم كلي خوشحال مي شم
دانشگاه بدجوري كلافه كننده است. ترم آخره، مي تونه باشه يعني ولي من از الان اينقدر احساس خستگي دارم كه نمي دونم از همه چيز گذشته تزم رو چيكار مي خواهم بكنم
يك روزي توي زندگي ام... همون روزي كه بعد از يك زمين خوردن بد جور بالاخره بلند شدم وايستادم و به خيلي سختي هاآره گفتم،‌به خودم گفتم ديگه هيچوقت خسته نمي شم. گفتم هرگز هرگز نخواهم گفت: خسته ام، اين زندگي من است و من انتخابش كرده ام و بايد تا آخر بايستم پس خستگي معنا ندارد. يعني راستش اونقدر اين جمله روزهاي بدي رو به يادم مي آورد كه ...
خلاصه اينكه هنوز هم نسبت به آن حساسم. بعد از اون ، اتفاق جالبي افتاد، هر چقدر هم كه ناراحت، خسته يا كلافه باشم به خودم مي گويم كه اين كه چيزي نيست و يادم مي آيد كه روزهايي چقدر عجيب را گذرانده ام... پس آرام مي گيرم يا بهتر بگويم، بهتر تحمل مي كنم
از همه اينها مي خوام اينو بگم كه نگران نباش ... مي گم خسته ام اما اين خستگي اونقدر مهم نيست
راستي لالاي كوچولو يك آرزوي خيلي جدي: اميدوارم زماني كه تو بزرگ مي شي سيستم تحصيلي جور ديگري باشد... به اندازه كافي متفاوت با آنچه من تجربه كردم به خصوص در دورةمثلا كارشناسي ارشد!!!
اين فارسي نويسي اين صفحه هم درست نشد. فرصت نشده با اون دوست عزيز صحبت كنم. چقدر دلم براش تنگ شده... مي دونم كه خيلي تنهاست و حسابي با غيرت و همت داره خودشو سرپا نگه مي داره:(
همه آخر جمله ها افتاد به اولشون... بايد زودتر با اين دوست مهربون تماس بگيرم... واي كه چقدر دلم برايش تنگ شده. روزي كه اون برگرده، تو چند ساله اي؟ خودش مي گفت 4 ساله حتما ... كاش يه همين يا همان زودي ها لا اقل
لالا، عزيزم چقدر برات آرزوهاي خوب دارم، چقدر مي خوام همه دنيا يك جور ديگه باشه براي تو ... بدبيني(واقع بيني) بدجوري بهم مي گه كه محاله اما من هنوزهر بار كه نگاهت مي كنم،‌آرزو مي كنم. معجزه شايد
فهميدي كه چمه لالا؟ دلم گرفته. آدم هاي الكي به خاطر زبون بازي و يك سري اداهاي آدم بزگرانه و سياستمدارانه جاهايي هستند كه نبايد ... آدم هاي مهربوني كه كارشون رو خوب بلدن بدجوري براي چرخوندن زندگي هاشون مي جنگن
قوانين احمقانه اي مثل سربازي كلي پسرهاي شاد و با انگيزه رو كسل و نا اميد مي كنه. و همه زندگي دو تا آدم كوچولوي عاشق توي اين دنيا مي شه كه آيا مي شه با هزار تا دوز و دلك و پارتي از زير اين يكي در رفت يا نه...
عزيز خوشگلم امروز داشتم به هوا فكر مي كردم... كوچولوي من تو مي خواي ده سال ديگه چطور توي اين هوا نفس بكشي... به خدا حيفه. اون شش هاي تميز و كوچك تو حيفه... اون بدن تازه و كوچكت كه اينطور شر بشه از آلودگي با هر نفس
لالا
امروز بدجور نا اميدم... شهر ما فقط يك معجزه مي خواد. مي ترسم يك روز خودمون اونقدر توي اين كثافت دچار روزمرگي بشيم كه يادمون بره جور ديگه اي هم مي تونست باشه شايد
پرحرفي كردم. قرار گذاشته ام تا وقتي كه جاي ديگري شروع نكرده ام به نوشتن براي تو، ايجا مال تو باشد
صبح فردا مي آي اينجا، فكر كردم صبح دانشگاه نرم تا به كارهام برسم... اما اگر تو بگذاري... از راه نرسيده بايد برات آهنگ بگذارم و با تو برقصم... واي عزيز كوچكم... تا هر جا كه تو بخواهي مي رقصم با تو... ديدن يك خندة كودكانه، و سعي تو براي رقصيدن كافي است. واي كه اگر چشمك هم بزني برايم... ديوانه مي شوم:****
بايد بروم يك نفر ديگر اينجا بيدار است و كار دارد با كامپيوتر
شايد فردا حالم بهتر باشد. دلمان را خوش كرده ايم به خوشي هاي كوچك
اما مگر زندگي جز اين است؟ يا شايد چيز ديگري است و ما يادمان رفته
بيشتر حرف بزنم بدجور كلافه كننده مي شود
الان خوابي تو. قشنگترين خواب ها را ببيني:*

9.28.2004

خوب... يك سعي هايي كرده ام براي فارسي كردن اين صفحه... اما هنوز درست كار نمي كنه ضمن اينكه آرشيو رو اصلا نتونستم پيدا كنم. فكر كنم بايد از كسي كمك مستقيم(!) بگيرم حوصلة هي گشتن و گشتن ندارم و مي خواهم زودتر همه چيز رو به راه باشد تا بتوانم بنويسم
عجيبه تا وقتي اين صفحه نبود هر شب احساس مي كردم كلي حرف براي نوشتن دارم و از وقتي اين وبلاگ باز شده، انگار لال شده ام
فارسي كه شد بيشتر مي نويسم
بايد!

9.26.2004

لالاي كوچولو... اومدم برات بنويسم كه تو خوشگل ترين و بانمك ترين دختر كوچولوي روي زميني... اما قبلش سر زدم به چند جاي ديگه و ... نمي دونم گاه همه چيز بدجوري دلتنگ كنندست...
چرا دنيا اينجوري شده؟ غصه ها رو مي خوني و اين حس بدجوري يقه ات رو مي گيره كه تو چه كا ر مي توني بكني؟هيچ؟
يك چيزي ته گلوت سخت نفستو مي چسبه... يك جايي توي اين دنيا يكي داره بد جوري براي يك نفس تلاش مي كنه
كاش توانا تر از اين باشم... كمترين كار اينه كه خودت خوب و سالم(به لحاظ روحي) باشي تا شايد بتوني اندازة يك لحظه به يكي دو نفر دور و برت كمك كني...
بايد اين وبلاگ رو درست و حسابي فارسي كنم. اما الان...
ياد صورت قشنگت كه مي افتم يك لحظه يك شادي تازه از ته دلم مي لغزه و مياد بالا و بعد يك نگراني كه كاش دنياي آيندة تو بهتر از اين باشه
لالاي كوچولو، نمي دوني چقدر آرزوهاي قشنگ برات دارم. ياد خنده هاي نازنازيت كه مي افتم..
كاش هميشه بخندي:)

9.24.2004

يكي بود، يكي نبود

لالاي كوچولو، سلام
راستشو بگم اول مي خواستم چيز ديگه اي بنويسم اما بعد ديدم بي انصافي است، هنوز براي تو هيچ ننوشته ام...پس
لالاي من سلام... از تعريف كردن يك قصه با ابتدا و پايان مشخص و به جاي خود، خيلي خوشم نمي آيد... اما
( راستي چرا لالاي من؟ هزار بار اينطور صدايت كرده ام... نه فقط تو، هر كه را دوست دارم اينطور خوانده ام اما... دلم نمي خواهد روزي آنقدر تو را لالاي خود خوانده باشم كه نتوانم ببينم تو مال من نيستي... همانطور كه شايد پدر و مادر من، خيلي از پدر و مادر ها نمي توانند بپذيرند كه لالاي كوچك نه تنها وقتي بزرگ مي شود، بلكه از اول هم مال ما نيست... پس)
لالاي عزيزم... گفتم كه خوشم نمي آيد اول يك قصه را حتما اولش تعريف كنم اما بگذار اين بار به قواعد كلاسيك قصه نويسي وفادار بمانم...
يكي بود ، يكي نبود...توي گنبد كبود... من يك جاي دور بودم...تنها... تو كه اومدي نيمه شب بود... وقتي شنيدم، شروع كردم بالا و پايين پريدن و جيغ زدن... نمي دونم چه احساسي بود؟ راستشو بگم نمي دونم چرا اينقدر خوشحال شده بودم... هنوز هم نمي دونم حتي كه چرا حضورت اينقدر شادي بخشه... شايد براي همينه كه تو يك فرشته اي، نه؟من و يك دوست (كه اونم به اندازه من تنها بود) اونقدر جيغ زديم و بالا پايين پريديم كه يكي دو نفر ديگه اي كه با ما بودن فقط بهت زده نگاهمون كردن... اونا نمي فهميدن...
اعتراف كنم؟ حتي خودم هم نمي فهمم... فقط مي فهميدم كه لالاي كوچولويي كه اينقدر منتظرش بوديم چشماشو روي اين دنيا باز كردهJ
وقتي اومديم خونه... دوستم توي وبلاگش برات نوشت:
لالاي كوچك، خوش آمديJ

9.23.2004

لالايي

ايده اين نوشته ها از روزهايي شروع شد كه امروز زندگي ديگري به نظر مي رسند
از روزهايي كه فرشته كوچكي پا به اين دنيا گذاشت... كه برايم انگار هديه اي اسماني بود
ميان تمام لحظه هاي عجيب سختي كه گذرانده بودم و مي گذراندم ، آمدنش... يك نفس بود
غربت و تنهايي سخت بود... نمي دانستم كه اين فرشته كوچك را اصلا خواهم ديد يا ...
او آمد، گوشه اي ديگر از اين دنيا... دورتر از جايي كه من بودم، بودم؟
آمدنش ... يك نفس بود، عميق
نفس كشيدم و ايستادم، بلند شدم
نمي دانستم تا كجا با او مي مانم... وسوسه ماندن با او عجيب وسوسه ام مي كرد...وسوسة سخن گفتن با او
وسوسه گفتن هرآنچه فكر مي كردم بايد براي فرشته كوچكي كه به اين دنيا مي آيد گفت
وسوسه قصه گفتن
وسوسه لالايي خواندن
و اين شد كه تصميم گرفتم برايش بنويسم تا شايد روزي ديگر بخواند
اين، آغاز فكر گشودن اين دفترچه بود... كه از فكر تا عمل يك سال به درازا كشيد
وسوسه هنوز بر جاي خود باقي است هرچند كه زندگي ديگر آنگونه نيست كه آن روزها بود
و من تسليم شدم... مي خواهم براي تو بنويسم
لالاي كوچك
شايد يك روز بخواني... شايد هم هرگز... اما من براي تو مي نويسم
براي تو كه فردا شايد خواندن ديروز دور من وسوسه ات كند
اينجا براي تو خواهم نوشت ... و اعتراف كنم، كه براي خودم هم و هر كس كه بخواند
شايد نه پيوسته ،اما جا به جا... براي تو خواهم نوشت؛
لالاي كوچك

آغاز

سلام
اين اولين نوشتة من در اين دفترچه است... بعد از اينهمه مدت خواندن و خواندن... و فكر كردن و فكر كردن
هنوز قرار نيست كسي انجا بيايد و بخواند اما من باز تصميم به نوشتن دارم
اين چند خط تنها آغازيست...